فقط اندکی دیگر مانده بود برسد که ناگهان احساس کرد به دیواری نامرئی خورده است. از رفتن باز ماند و به عقب کشیده شد. چند ثانیه زمان برد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. به زمین نگاه کرد. چرخ کوچکِ چمدانش بین میلههای دریچهای آهنین گیر کرده بود. صدایی از پشت سرش گفت: «عجله کردنت برای چیست!»درحالی که س ...
چند وقت پيش، با يكی از اساتيدم مكالمهای در يك صفحهء گفتوگو داشتيم كه در نهايت به اين پيام از ايشان منتج شد: «ديگران یا خودشان را از آنچه كه هستند بسيار بهتر نشان میدهند و يا فقط قسمتِ خوبِ كارشان را به نمايش میگذارند. تو ولی، فقط از خودت انتظار بالايی داری.»و پاسخ من اين بود: «اگر حقيقت همين با ...
چند وقت پيش، با يكی از اساتيدم مكالمهای در يك صفحهء گفتوگو داشتيم كه در نهايت به اين پيام از ايشان منتج شد: «ديگران یا خودشان را از آنچه كه هستند بسيار بهتر نشان میدهند و يا فقط قسمتِ خوبِ كارشان را به نمايش میگذارند. تو ولی، فقط از خودت انتظار بالايی داری.»و پاسخ من اين بود: «اگر حقيقت همين با ...
ديشب پس از يك وقفهء بسيار بلندبالا، توانستم پس از مدتها بنشينم پای تلويزيون و بدون دغدغه دربارهء اينکه صبح روز بعد چهكاری دارم كه بايد بابتش زود بلند شوم، جفت چشمهايم را بدوزم به تماشای الكلاسيكو.آخرينباری كه اينقدر بیخیال نشسته بودم و اصلا آخرينباری كه موفق شدم يك فوتبال را كامل تماشا كنم، ...
اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگیام به يكی از عجيبترينهای آن اشاره كنم، اين میشود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشنهای والت ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمينشناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات ...
وقت رفتن است.نمىدانم اين خاصيت رفتن است يا خاصيت آدمها، ولى وقت رفتن كه مىشود، آدمها مهربانتر مىشوند.درست مثل همين الآن. همين الآن كه نشستهام و دارم به كارتنهاى خالى گوشهء ديوار نگاه مىكنم. اين روزهاى آخر يكجورى دارد همهچيز خوب پيش مىرود كه اگر به من مىگفتند قرار است رنگ آسمان خدا سبزِ ...
روابط من و پدرم، يك چند درجهای با روابط اكثر دخترها با پدرشان فرق دارد. البته اگر بخواهم دقيقش را بگويم، میشود چند صد درجه، نه يك مقدار جزئی و سرانگشتی.او دوست خوب من است.مثلا يادم است اولينباری كه در ايام جوانی و جاهلی به قول عزيزانِ امروزی "كراش زدم"، رفتم و عكسش را صاف گذاشتم كف دست پدرم تا دي ...
اين روزها يك سريالی دارد از شبكهء خانگی پخش میشود كه دخترخانمِ نقشِ اصلی آن، رنگ محبوبش آبیست. از همان شبی كه قسمت اولش را گذاشتند، چند پيغام و تماس تلفنی داشتم، همگی با اين مضمونِ مشترك كه؛ فيلم را ديديم و فقط ياد تو افتاديم.راست میگفتند. من اگر رنگ باشم، يك رنگ آبیام.و خب، اينجا كه كسی غريبه ...
ديروز روز بدى بود. چيز سياه و زشتی آمده بود و دستهايش را دور قلبم میفشرد. حس میكردم نه خون به رگهايم (آنطور كه بايد) میريزد و نه هوای كثيف از ريههايم دور میشود. به سختی نفس میكشيدم و احساسِ مغزی را داشتم كه سر از كار قلبش در نمیآورد.من، روی سطح يك درياچهء منجمد ايستاده بودم كه ناگهان يخ، ز ...
مىگويد: «قول میدهم که واقعيت مهربانتر از احساس تو با خودت است.»و من حس میکنم چیزی در دلم جوانه میزند...برف كه مىبارد، كوچ مىكنم لب پنجره. كل خانه با تمام ابعادش مىشود يك مربع يك در يك؛ پاى پنجره. مىنويسم، مىخوانم و ازهمانجا با دیگران حرف مىزنم، تا ثابت كنم كه حواسم شش دانگ پىِ آن كودكِ ...