میگويد: «چه خبر؟» و میگويم: «خبرهای خوش، ولی برای خودم!»- مثلا؟- مثلا اينكه بهجای آنکه درگير "ونير كامپوزيت" و "رابردم" و صدتا كلاس ديگر باشم، بلند شدهام رفتهام كلاس نويسندگی!بلند میخندد و به وضوح چشمهايش روشن میشود: «باور كن بهترين كار را كردهای!»..چند روزِ پيش، ميان هوای نيمهتاريكِ عصر ...
چندين روز پيش، پس از آن كه با قطارِ نيمهشب حركت كردم، نرسيده به طلوع خورشيد، دستم به دستگيرهء در رسيد و وارد خانه شدم. چمدان و كيف و كولهام را يك طرف روی زمين انداختم و خودم را خسته و درخودفشرده، روی تختخواب. در همان موقع بود كه ديگر عقربه هم پای كوچكش را روی گلوی ٤ گذاشته بود. تا چشمهايم را بس ...
بار چندم است نمیدانم، ولی اين چندمين بار است كه مینشينم تا چيزی بنويسم اما جوهری از خودكارم در نمیآید. نه كه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه. برعكس، در يك هفتهء گذشته هزار اتفاق برايم افتاده است. ولی طبق معمولِ هميشه، هروقت كه من حرف بيشتری برای گفتن دارم، ساكتتر میشوم.از كدام بگويم؟ از كجا شروع ...
يك روز صبح كه چشمهايم را باز كردم، فهميدم كه يك چيزى سرجايش نيست. اما شستم دقيق خبردار نشد. تا وقتى كه اولين گازِ صبحگاهى را به لقمهء نانِ صبحانهام زدم. مفصل فكى سمت چپم از همان روى پوستِ صورت تا آخرين سلولهاى مغز استخوانش تير کشید و من باخبر شدم كه دوباره فكم ملتهب شده. اين اتفاق، هرازچندگاهى بر ...
الآن ساعت نه صبح است و آسمان، آسمان زمستانی محبوب من. من ولی بهجای لذت بردن، مثل گربهاى كه موتور گرم ماشينِ كنجِ خيابان را پيدا کرده باشد، خودم را چسباندهام به شوفاژِ خانه و منتظر نشستهام تا راننده زنگ بزند و اين خبر نحس را بدهد كه رسيده است. ولی تا آن موقع، همانطور چسبيده به شوفاژ، دعا میخوا ...
اين عكس را جناب "فهيم عطار" چند روز پيش در كانال عكاسیاش گذاشته بود. كنار هزاران عكس ديگری كه خودش با دستان خودش گرفته است. درحالی كه داشتم از تماشای تكتك آنها لذت میبردم، تا به اين تصوير رسيدم احساس كردم كه چيزی در درونم جرقه زد. منظورم از جرقه، يك چيزِ زندگیبخش مثل آن شعلههای نورانیِ توی آسم ...
من از آن دسته بچههايى بودم كه چون پايم را از توى گليم تابستان چند وجب بيشتر داخل پاييز دراز كرده بودم، در ٦ سالگى به مدرسه راهم نمىدادند. مىگفتند بايد بروى و به تقاص آن چند روز، چند صد روز ديگر صبر كنى. اما خب پدر و مادرم خيلى دلشان با اين قضيه صاف نبود. براى همين هم شانسشان را (و شايد در اصل شان ...
"كيم نامجون"، ترانهسرایی کرهای، چند روز پيش متن يكى از نامههايش را كه برای دوستش فرستاده بود منتشر كرد و زير آن نوشت كه "بياييد در اين زمستان با دوستانمان نامه رد و بدل كنيم". من هم انگار كه نامهنگارِ درونم سالها توی كما رفته باشد، يكدفعه چشمش به جمال جهان روشن شد و به هوش آمد. ماسك اكسيژنش ر ...
با دستهای قرمزش سومین انار را میشكافد و من کمی آنطرفتر، در حالی كه بر لبهء بلندترين شب سال نشستهام، به شبهای بلندی فكر میكنم که آمدند و گذشتند و سحر شدند. با صدايش افكار مرا هم میشكافد: «يك سال پيش، درست همين موقع بود.»- خدا را شکر! بابت هر اتفاق خوبی كه افتاد و هر اتفاق بدی كه بايد میافتاد ...
به من چيزهايی دربارهء معنای زندگی میگويد و من طوری نگاهش میكنم انگار كه برای بار اول است واژهء زندگی را میشنوم...چشمهايم را میبندم و سعی میكنم كه به زندگی نگاه كنم. دنيا، از پشت سلولهای نازك پلك، رنگی تاريك و متمايل به روشن دارد. نه آنقدر كه بگذارد ببينی و نه آنقدر كه از ديدن عاجزت كند.و اي ...