برف میبارد. احساس میكنم كه اطراف مغزم را چيزی سرد و منجمد گرفته است. انگشتم را به سمتش میبرم و با اولين لمس، ذوب شدن و ريختنش را توی چشمهايم احساس میكنم. سرم، حالا داغ شده است. انگار كه تمام حرارت جهان در سرِ انگشتانم جمع شده باشد، با تعجب به پوست قرمزرنگشان نگاه میكنم.از پشت اين چشمهای تار، ...
ديروز دوباره هوا مرده بود و من مثل بارانی زردی كه كسی روی نيمكت جايش گذاشته باشد، افتاده بودم روی صندلی.يك نگاه كردم به چپ و يك نگاه كردم به راست، و بعد كه ديدم به هر ور كه نگاه میكنم كاری نيست كه اين بارانیِ زردِ وارفته را سر ذوق آورد، دست بردم سمت گوشی و رفتم سری به عكسهای قديمیام بزنم. انتخاب ...
امروز دقيقا ده روز میشود كه مريض هستم و همین الآن كه اين جملهها را مینويسم، تازه هفت ساعت است كه نفسم جا آمده. اين اواخر، هر دو هفته داشتهام با يك چيز جديدی دستوپنجه نرم میكردم. يكبار دستگاه گوارشم مشغول مبارزه بوده و يكبار پوست دست و صورتم. اينبار هم که قسر در رفتهام، ریههایم هنوز زخمیِ ...
حقيقت اين است كه من بلد نيستم.گفته بودی كه رنگ زندگی به سياهی مطلقش رسيده و ديگر هيچ اتفاق خوبی خوشحالت نمیكند. و من در دلم فكر كردم كه چهقدر اين حرف را میفهمم. گفتی كه فقط پيش میروی چون پيشرفتن تنها داروی تلخِ اين بيماری صعبالعلاج است و من در دلم فكر كردم كه چهقدر احساس تعلق به اين حسِ بیت ...
تابهحال اتفاق نیفتاده بود که دربارهء یک کتاب بنویسم. از ریز و درشت نوشتهام ولی از یک کتاب، نه. این اولینبار است. راستش را بخواهید، احساس دِین میکنم. احساس میکنم پس از تمامیِ آن صفحاتی که ورق زدهام و کلماتی که خواندهام، چیزی روی گردنم سنگینی میکند. چیزی شبیه به دستهای غمی که هنوز که هنوز اس ...
صبحهای زود كه میروم درمانگاه، بعد از صبحبهخیر و احوالپرسی، دومين حرف مهمی كه به دستيارم میزنم اين است كه خيلی خوابم میآید. او هم میخندد و تا حد توانش همذاتپنداری میكند. ولی خب، میدانم كه تمامش يك تلاشِ شايستهء تقدير است و در آن جمعِ دونفره، تنها كسی كه حقيقتا از بیخوابی رنج میبرد، منم. ...
بچهتر كه بودم، يادم است در طول و عرض خانه راه میرفتم و به جان مادرم غر میزدم كه اين چايی چيست كه مدام میخوريد. آهن بدنتان اِل میشود و كلسيمتان بل میشود. يكروز كه بزرگ شده بودم، به خودم آمدم و ديدم ليوان سوم توی دستم است و دارم به انعكاسِ مواجِ چشمهای منتظرم در سطح محتوای آن نگاه میكنم.بچهت ...
چشمهايم را روی هم فشار میدهم. يادم نمیآید از صبح اين بارِ چندم است و فقط میدانم كه تابستان، تا جايی كه توانسته، كلافهام کرده. هوا كه گرم میشود، چشمهای من هم میسوزد.دم آمدن فراموش كردم كه قطرهام را بيندازم ته سياهچالهء كيفم و به ناچار، حالا مدام پلكهایم را فشار میدهم.پشت ديواری كه نزديك من ...
تمام شد. با خودم عهد بسته بودم كه تا همهچيز دوباره روبهراه نشده، ننويسم. اما تحملم تمام شد.آمدم و دوباره قرار است از غمی كه توی دلم، به دلم چنگ زده است و ولش نمیكند، بنويسم. مثل يك سوزنِ قفلی كه به تارهای كمرنگ و پودهای ظريفِ يك پارچهء كهنه، قفل شده است. همانقدر تيز و همانقدر متصل.بنويسم و نشا ...
اين نوشته صرفا يك يادداشتِ چنددقيقهای در يك نيمهشب نسبتا خنك بهاریست. مثل هزاران شب ديگری كه چندخط میانِ پرانتز نوشته شد و پس از آن، صبح روز بعد، نقطهای نشست به انتهای خط و همهچيز به روال گذشتهاش برگشت.من هم نشستهام تا با تيزیِ قلم اين پنج انگشتِ غمی كه به گلويم چنگ زده است، از خودم جدا كنم. ...