سلام به دوستان عزیز که نوشتههای من رو میخونند، این مدت هر بار که نوشتم یا منتشر نشد، یا مجبور شدم انقدر تغییرش بدم که دیگه حرف های من توش نبود.اما این بار میخوام یه پیش نویس رو با شما به اشتراک بذارم. لطفا بخونید و نظرتون رو همینجا برام بنویسید.راستی انیمیشن رنگو رو دیدید؟با تشکر از تیم ویرگول ...
چند وقتی است که دارم یک سریال طولانیِ ایرانی را تماشا میکنم. فصل اولش را که دیدم، فهمیدم با اثری طرفم که پر از درد و رنج است و از آن سریالهاست که اصرار عجیبی به واقعگرایانه بودن دارد.تعداد خیلی خیلی زیادی شخصیت فرعی دارد؛ هر کدام با داستانی ارزشمند، منحصربهفرد و شنیدنی. کمی بالاتر، چند شخصیت اصل ...
هیچوقت به واژهها و تعریفشان دقت کردهاید؟ به اینکه چه میگوییم و دقیقا چه چیزی را بر دوشِ یک کلمه میگذاریم.مثلا «امنیت» واژهای که اگر بخواهم خلاصهاش کنم، میشود: «حسِ نسبیِ در امان بودن».اما این امنیت خودش چند بُعد دارد:امنیت جانی: آن اطمینانِ ساده که بدانی قرار نیست کسی به جانت حمله کند.امنی ...
حق، یعنی چیزی که برای داشتنش نباید بجنگی، نباید التماس کنی، نباید ثابتش کنی. حق یعنی «هست»، چون تو «انسانی».الان که دارم مینویسم بیشتر از 50 روز است که حقِ دسترسی به اینترنت را از ما گرفتهاند.دقت کنید، ننوشتم حق دسترسیِ آزاد به اینترنت، بلکه نوشتم حق دسترسی به اینترنت.دسترسیِ آزاد، به این معناست ک ...
بعضی داستانها را برای خوابیدن و بعضی دیگر را برای بیدار شدن مینویسند. از بین تمامشان یکی را خیلی دوست دارم، آن هم داستان کتنیس اِوِردین است.دختری از منطقه دوازده که داوطلب میشود به جای خواهر کوچکترش در «بازی گرسنگی» (The Hunger Games) شرکت کند. همه چیز از همین فداکاری و شجاعت شروع میشود. چون ...
یکی از دلایلی که دوست داشتم زبان انگلیسی خودم را قوی کنم، این بود که بتوانم کتابها را به زبان اصلی بخوانم. کتابهای ترجمه شده معمولا بخشهایی از خودشان را از دست دادهاند.این مدت به کتابهای زیادی در طاقچه سر زدهام. میخواهم سه تایشان را خیلی کوتاه معرفی کنم و بریدهای جالب از آنها را با شما به ا ...
به خودم آمدم و ناگهان متوجه شدم که روحی بیش نیستم. جسمم کجاست؟ مرا کجا دفن کردهاند؟ زندگیام چطور تمام شد؟ چطور مُردم و نفهمیدم که مردهام؟ به گذشته بر میگردم و چیزی نمیبینم. سعی میکنم به آینده بروم، اما هی... من مردهام، آیندهای وجود ندارد.پس روح سرگردان بودن اینگونه است. عجیب است که هیچ چیزش ...
حرف زیادی برای گفتن نیست. همگی همهی حرفها رو میدونیم.در نهایت نمایش تموم میشه و حقیقت عریان. نور میآد، همونطور که بهار اومده.دوستتون دارم و براتون امید و قلب زرد میفرستم. 💛🌻☀(از تیم ویرگول هم ممنونم که دوباره این گوشهی دنج رو برای ما فراهم کرد. دلم برای نوشتن تنگ شده بود.) ...
سلام به شما، سلام به ایران، سلام به بهار و پیروزیهمین الان که مینویسم پر از شور و اشتیاق برای زندگی هستم، اما برای مرگ هم آماده ام. درمورد بهشت و جهنم مطمئن نیستم.فکر میکنم همهمان را از نزدیک دیده ایم، در آن بوده ایم و سالها تحملش کرده ایم، جهنم را میگویم.بهشت را هم دیده ام. همهاش در چشمان زیب ...
اجازه ندارم توضیحی بدم و اطلاع رسانی کنم، فقط میگم خوبم و دوستتون دارم.ویرگول پستهای من رو پاک نکرده. جای دیگه و کسای دیگهای بودن که مجبورم کردن.این پست رو توی نیمه شبِ 24 بهمن ماه 1404 مینویسم. صبر کردم تا نیمه شب بشه و بگم که آره، تاریکه. ولی فردا رو هنوز داریم. صبح هنوز میاد. طلوع هنوز نزدیک ...