تهیه شده توسط گروه تحقیقاتی شادی جدیدهمهمون یه چیزی توی دلمون داریم که میخوایم خلقش کنیم.ممکنه یه اثر هنری باشه، یه کسبوکار، یه خانوادهی گرم، یه دنیای بهتر، یه رابطهی عمیق، یا حتی یه نسخه قویتر از خودمون. ولی اون میل به خلق کردن تو وجود همهمونه.تحقیقات نشون داده آدمهای خلاق ۴ تا ویژگی دارن ...
در آخرین روزهای بهمن ۱۴۰۱ اینجا را با نام مدرسه سوکورو ساختم و بعد اینجا نوشتم و نوشتم و نوشتم. حالا ۷۳۵ روز گذشته و من حدود دوماهه ننوشتم و اما فعال بودم یعنی پست ها را خوندم و دکمه های پسندیدم و نپسندیدم زیادی این دو ماه زدم. وبلاگم هم به صد فالور نرسید چونکه احتمالا علاقه ندارم بیفتم دنبال فالو ک ...
فیلم It ends with us رو دیدم. حس های درهمی دارم. بیشتر رابطه من و الف مجازی بود اما تو همون مقدار کم حضوری هم گاهی حس میکردم مستعد خشونت فیزیکی هست. کلا وقتی عصبانی میشد هر حرفی میزد و بعد میگفت چون عصبانی بود اونطور گفته. قهر و خشونت و شک و خیلی چیزهای دیگه هم داشت. من بطور افراطی سازگار بودم. نمیف ...
چقدر سخته این رگ و ریشهی نرم. چقدر تلخه این کلمات شیرین و شعرین که پشت هم میگی و من منتظرم تموم بشه زودتر. که نوبت من بشه زودتر. نشستم روی صندلی وسط طبقه. لامپ روی دیوار یه کم کجه. در اتاق ۱۲۳ یه کم تکون میخوره ولی باد نمیآد. یه چیزهایی میگم که برای هیچکس مهم نیست. همه میخوان بدونن درسها چطو ...
مثل یکی از ساکنین محلههای جنوب غربی دیترویتم، یه چیز باارزش متعلق به من در عرض چند دقیقه توی دریایی از یخ منجمد شده و نمیشه سریع و راحت درش بیارم. باید بذارم زمان بگذره، بهار بشه، آفتاب بتابه و یخها قطره قطره آب شن. حالها سپری شن، آیندهای بیاد که به گذشته برسه. هم هست، هم نیست. وجود داره، اما ...
شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است ...
چقدر آرومتر شدم، پخته شدم یا سوختمو نمیدونم... زمان کنکور ارشد قلبم تو دهنم بود. گلاب به روتون ناهارم قرمه سبزی خورده بودم که سرجلسه آزمون به معنی کلمه از دماغمم درومدم😅. بعد ده سال دوباره کنکور دادم ولی تا نیم ساعت قبلش داشتم توییتر چک میکردم. تاثیر سن هم هست ولی خب اخیرا خداباوری به حد اعلا رسیده ...
میگويد: «چه خبر؟» و میگويم: «خبرهای خوش، ولی برای خودم!»- مثلا؟- مثلا اينكه بهجای آنکه درگير "ونير كامپوزيت" و "رابردم" و صدتا كلاس ديگر باشم، بلند شدهام رفتهام كلاس نويسندگی!بلند میخندد و به وضوح چشمهايش روشن میشود: «باور كن بهترين كار را كردهای!»..چند روزِ پيش، ميان هوای نيمهتاريكِ عصر ...
اوضاع در هم و پیچیده است. مثقال ذره ای از کردارم فراموش نشده. گفتارم و افکارم هم. و حالا دیگر می دانم که آنچه می کشم و آنچه از شوربختی، شعوری برای کشیدنش ندارم و آنچه دور خودم می چرخاند لحظه هایم را و باقی سالها و حتی تا ابدیتم را محصول کردار و رفتار و گفتارم در جاهای مهم و کم اهمیت زندگیست. چطور ...
خانه دلتنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پُر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود برخواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد؟ آری آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی ...