آخرین روز زندگی، کجا ایستادهام؟ حتی نمیدانم آخرین روز زندگی من کدام یک از این روزهاییست که دارم پشت سر میگذارم. میگویند مرگ یکهو میآید. وقتی که اصلا موقعِ آمدنش نیست میآید. روزی مثل یکی از همین روزهای معمولی. آخرین روزِ زندگیِ من کدام یک از این روزهاست؟ چه کسی میتواند بگوید چند روز دیگر زنده ...
اینجا و اونجا میخونم که بله؛ نوشتن روی کاغذ اثرات فلان و بهمان داره. اما کی تعیین میکنه؟ دیشب بعد از چند روز فاصله دوباره شروع کردم توی دفترم بنویسم و به جای اینکه آرومتر بشم، اعصابم از اینکه دستم زود درد گرفت و هر خط داشت خرچنگقورباغهتر از قبل میشد خورد شد. پس هر جور و هر جا که عشقم بکشه مین ...
زندگی ، لایف استایل و روتین خوب بنظر من یه چیزی توی مایه های زندگی آیسان اسلامیه.. اما امروز به یک نتیجه رسیدم که چرا آیسان اسلامی ، تونست اینقدر با نظم شخصی و مرتب به عهدش پایبند باشه و زندگیش روی روتین باشه... من همیشه سعی داشتم زندگیم رو بک تو بک برنامه ریزی کنم و به خودم فضای خالی ندم . اما به ا ...
کوچه ناآشنا بود. هیچ ایدهای نداشت که دقیقاً کجاست. تکوتوک چراغی روشن بود که نورش به زحمت پنج قدم را روشن میکرد. زیر یکی از چراغها ایستاد. چشم دوخت به ساعتش. ساعت ۱ و ۳۶ دقیقه بود. احساس سوزشی معدهاش را پر کرد. حضور چشمهایی را احساس میکرد. سر گرداند. خانهها هیبتهایی بودند خفته در […] ...
چهار سال و اندی پیش، وقتی اینجا رو ترک کردم، فکر میکردم که حداقل به بعضی از رازهای خودم پی بردم و کشفشون کردم. اما حالا بعد این مدت، متوجه شدم که هنوز خیلی چیزها درباره خودم نمیدونم. انگار یه کسی توی من هست که همیشه یک قدم جلوتر از منه و هیچوقت کاملاً نمیشه بهش رسید. این چهار سال پر بود از کشفه ...
امروز پنجشنبه، تا غروب ذوق این رو داشتم که میتینگ تموم بشه بیام خونه لباسام که امروز رسیدن رو بپوشم و شب بافتنی ببافم. هفت غروب رسیدم خونه، شام خوردم و تا اینجا خوب بود همه چی. نشستم بافتنی ببافم هی خراب شد و هی دستم درد گرفت. بعد از اخرین باری که گردنم عود کرد (دو هفته پیش)، دست هام به شدت ناتوان ش ...
در ادامهی احساس ناکافی بودن به عنوان دانشجوی پزشکی و چند پیشنهاد برای روزهای بیانگیزگی در پزشکی، به یک سؤال پرتکرار مهم دیگر میرسیم. اگرچه همهی این مسائل به هم مربوط هستند و در انتها آنها را جمعبندی میکنم. اما فعلاً آنها را در نوشتههای جداگانهای خواهم نوشت. قبل از خواندن ادامهی نوشته بگو ...
از شدت سرما بینیاش یخ زده بود و حالا احساس میکرد چیزی از آن روان شده. جیبهایش را به دنبال دستمال گشت. دستمال مچالهای پیدا کرد و بینیاش را گرفت. دستمال را دوباره توی جیبش چپاند و بیل را از نو برداشت. پایش را پشت بیل محکم کرد و خاک را شکافت. خاک را کنار […] ...
امتحانات نزدیک بودند. س احساس میکرد نمیتواند روی درسهایش تمرکز کند. همین بود که تصمیم گرفت چمدانش را ببندد و برود یک گوشهای که بتواند بدون مزاحمت درسش را بخواند. جایی که اثری از دوستانش و وسوسههایشان نباشد. وقتی به ایستگاه قطار رسید شال گردنش را بالاتر کشید و لکلککنان با چمدانِ پر از کتاب […] ...
مریم داشت با آب و تاب از آقایی که به تازگی باهاش آشنا شده بود تعریف می کرد ، ی آقا می گفت صد تا از دهنش میومد بیرون : نمیدونی نمیدونی ، چه آقایی چه آقایی ، چقدر منظم ، چقدر زمان شناس ، چقدر با حساب کتاب ، چقدر دقیق صبح روزی که قرار بود برای اولین بار ببینمش بهم پیامک داد و گفت که امروز ساعت 4 باشما ...