امروز اصلا حال و حوصلهی خودمم نداشتم. همینطوری به مسعود پیام دادم گفتم برنامهات چیه؟ گفت هیچی ولی بیا بریم چند تا گالری ببینیم. من اصلا کاراکتر هنرمندی ندارم ولی جدیدا دوست دارم کارهای هنری رو ببینم. اینطوری شد که با هم رفتیم بیرون، چند […] ...
نشونهها واقعیان؟ صبح که آشپزی میکردم نوازندهی آکاردئون اومد توی کوچه و قشنگی پاشید توی این بنبست. یادم بود ضبطش کنم و بفرستم توی اون گروه تلگرامی که خیلی وقت بود لای شلوغی زندگی گمش کرده بودیم. به بابا زنگ زدم و یک ساعت حرف زدیم. شنیدن ذوقشون وقتی که گفتم قراره عید بریم خرمآباد چقد شیرین بود. ...
خواستم عکسم رو استوری کنم که ت ریپلای کنه و صحبت و شروع کنه. سین زد و واکنشی نشون نداد. در عوض ب هم لایک کرد هم ریپلای کرد :/ از فواید داشتن چن تا کراش در پیج همینه. میای یکی دیگه رو نزدیک کنی یکی دیگه میوفته تو تور. برای بار هزارم خوشحالم که از الف جدا شدم. تمام چیزهای کوچیکی که یه وقتی هیچ جوره خو ...
من مسئول چه چیزهایی نیستم: عقاید دیگران حرفهای دیگران اشتباهات دیگران افکار دیگران نتایج کارهای دیگران رفتارهای دیگران من مسئول چه چیزهایی هستم: حرفهایی که میزنم رفتارهایم تلاشهایم ...
یه مردی بود که من بهش اعتماد کردم... حرفهایی که زد رو باور کردم... دوستت دارم هاش رو باور نکردما... فقط باور کردم یه مرده... با خودم میگفتم مرده و حرفش... اما اون بهم حس ترس و تحقیر داد... اعتماد بنفسم رو گرفت... به بدترین شکل شکنجه ام کرد... من رو توی بدترین شرایط روحی و روانی معلق نگه داشت... هر ب ...
چند روز پیش که در حال گشت و گذار در اینترنت بودم، توی یک کانال تلگرامی که برای حسین اورا هست و قبلا توی برک ۱۷ بهمن در موردش براتون گفتم و یک ویدیو از ایشون گذاشتم، به یک پستی بر خوردم که خیلی منو به فکر فرو برد و میخوام اینجا در موردش باهاتون صحبت کنم. این پست در واقع یک نقل قول از رابرت آدامز (آ ...
من یه چیزی فهمیدم. نوشتههایی من از جریان سیال ذهن پیرویی میکنند. ویرجینیا ولف نویسنده محبوب من بوده همیشه اما نمیدونستم ناخودآگاه متنهایی که مینویسم هم از ولف تاثیر گرفتن. آه نویسنده محبوب من. ...
هویج،شلغم، خیار و سیب زرد رو همزمان ریختم توی آبمیوه گیری و یه ترکیب با مزه غالب شلغم بهم داد... حالا منتظرم اثر بذاره... ...
دیگه داشت شش ماه میشد که دنبال خرید یک روشویی مناسب، شیک و مدرن هستم ولی پیدا نمیکنم. دیگه تصمیم خودم رو گرفتم چون میخواستم حتما قبل از پایان سال روشویی رو بخرم و نصب کنم، ولی مجبور شدم بسازم. چند روزی نشستم توی پینترست […] ...
۴۸. تو یه همایشی یکی به اسم ابوالفضل علمدار کنارم نشسته بود. اونم سخنرانی داشت. میگفت هر موقع اسممو گوگل میکنم صحنههای کربلا میاد بهجای مقالههام. داشت آب میخورد (همایش قبل از ماه رمضون بود). به منم تعارف کرد. گفتم نه میل ندارم. یه کم اصرار کرد. گرفتم گفتم چون سقای کربلا هستین. بعد گفتم تازه آب ...