امروز عصر پیش پزشکم بودم و بعدش رفتم داروخانه، داروهامو بگیرم، داروخانه هم نسبتا خلوت بود، یه پسر بچه ۷،۸ ساله تپل، با دو تا لپ قرمز و آویزون، اومد داخل، با صدای بلند و رسا گفت خانم ماکس سیاه داری؟(ماسک مشکی) ... فروشنده مثل من چشماش برق زد و بسته ده تایی ماسک مشکی رو نشونش داد، پسر بچه با اعتماد ب ...
امشب سری به آرشیو تلگرامم زدم اونجا چندتا پست بودن که از یه کانالی شیر کرده بودم یهو رفتم ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ یه کانالی بود به اسم inner silence که چندتا ادمین داشت، حالا کاناله مثلا ۱۶۰۰ - ۱۷۰۰ نفر ممبری داشت اون موقع. بعد این چند نفر هر کدوم یه چی میفرستادن کانال. جو جالبی داشت. نیک بود، محمد بود، ماریا ...
این دو تعریف را به خاطر بسپارید! ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ : 《ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!》 ﮐﯿﻨﻪ ﯾﻌﻨﯽ: 《ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!》 ...
1. وزن خانم که البته خیلی هم جوان بود از وزن دخترعموی طفلکی من که از خجالت وزنش سالهاست از خانه بیرون نیامده است خیلی بیشتر بود.یعنی کاملا چاق بود.خیلی چاق.موهایش را یعنی موهای جلوی سرش را محکم بافته بود از همان بافت های مخصوص آفریقایی تبارها و یک دسته موی بنفش اضافه کرده بود به موهای پشت سرش که قشن ...
دیروز دونه ی هل رو خرد میکردم برای چایی به جای اینکه بریزم تو قوری، ریختم تو پیازهای در حال سرخ شدن امروز تصمیم گرفتم برم بیرون و هوایی بخورم موهامو شونه کردم ، لباس پوشیدم و زدم اسنپ ، دو دقیقه بعد پشیمون شدم و لغو زدم و لباسا رو درآوردم امشب باز دوباره آنتن تلویزیون بازی درآورد منم مثل همیشه کنترل ...
سریال کره ای گگدوگی : مکعب های تربچه کیمچی Kimcheed Radish Cubes حالا اینکه چرا اسمش اینه رو نمیدونم . این یه سریال سفارشی برای ترویج فرهنگ خانواده و محبت بین خانواده ها و اینجور چیزا بوده . راجبه سه تا خانواده س با طرز زندگی های متفاوت. اولین خانواده ، خانواده جانگ هستن ،یه خانواده سنتی هستن، ...
آمدم که بگویم مثل همهی وقتهای دیگری که هنگام تصمیمگیری و انتخاب، فکر میکردم دارم بهترین کار دنیا را انجام میدهم، حالا هم همان احساسِ آشنا را دارم. تمام این مدت را با جدالِ تناقضِ تردیدی که دیگر مرا تا مرز خفگی رسانده بود و تمنایی که به جنونم میکشاند سر کردهام. تمام این مدت سنگ انتظاری را به سینه ...
یه وقتایی یه چیزای ولو کوچیکو ساده ای باید باشه تو زندگی، اما نیست بعد تو خسته میشی اذیت میشی انقد بهت فشار میاد که کلا قید باقی چیزارم میزنی بخاطر نبود همون چیزای کوچیک ... که تو طولانی مدت صبرتو برده بعدها اون چیزارو بدست میاری یا خدا بهت میده اما دیگه اون بیس قضیرو نداری ... اینطور میشه که دیگه ح ...
امشب با دلبر رفتیم خونهی مسعود مهمونی، در اصل شب فیلم بود. محمد، مونس و محسن هم دعوت کرده بود. محمد که با هم همکار هستیم، مونس و محسن هم برای بار اول بود که میدیدم. کاراکتر محسن خیلی شبیه من بود ولی نسخهی کم […] ...
دیشب با ح کمی صحبت کردم. یه وقتی با خودم گفتم کاش دوستم نداشت و راحتتر جدا میشدیم. بعد با خودم گفتم آدم حس کنه دوست داشتنی نیست که بدتره! نمیدونم واقعا. اما میدونم هر دوی ما به یک اندازه از دوری ناراحتیم. یک وقتی فکر کردم شاید من احساسیم و بهم سخت میگذره، دیشب دیدم نه. ح عزیز پریشون بود و جمله ب ...