یکی از امکانهای جذابی که بلاگ بیان به دنیای وبلاگهای فارسی اضافه کرده بود، امکان دنبال کردن وبلاگها بود که در کنال امکان لایک و دیسلایک به عنوان امکانات اجتماعی به وبلاگستان فارسی وارد شد. اما خارج از بیان ما چنین امکانی رو نداشتیم چون شما برای دنبال کردن وبلاگی نیاز به یک مکان واحد برای خواندن ...
مقصود ما زخوردن می نیست بیغمی از تشنگان گریهی مستانهایم ما صائب. یه مصاحبه کاری رو تقریبا قبول شدم و احتمالا از شنبه بگن برم سرکار ، ولی امروز ک برای مصاحبه دوم رفتم تقریبا نظرم راجع ب شرکته عوض شد ، یه شرکت کوچیکه و من بیشتر به خاطر نزدیکی ش ب خونه مون ترجیح دادم برم اما حقوقی ک گفت خیلی پایین ب ...
راننده تاکسی یکی از این فسبل های دهه سی و چهل بود و به نظر یک ادم رنج کشیده،زحمت کش و با شرف می رسید.یهو یک ماشین با راننده ناشی از فرعی وارد شد و چند دقیقه ای طول کشید تا توانست عرض خیابان را رد کند و وارد لاین کناری شود.راننده غرید: - با ناز و کرشمه داره دور میزنه! من گفتم: - بلد نیست - بلد نیست ن ...
خاکستری عزیزم، اینطور به نظر میاد که دوستانی خوبی پیدا کردم ولی تجربه ثابت کرده که این مسائل به هیچ وجه پایدار نیستند و هیچ دوستی حقیقی نیست. بله همینطور که میبینی من دچار trust issues شدید هستم. به س ز اعتماد می کنم، هر چرت و پرتی که هست بهش میگم. به جوک های بی مزه اش به زور هم شده می خندم. به زور ...
امروز اولین جلسهی رسمی سال ۱۴۰۴ بود که حضوری هم رو میدیدیم. بعد از یک جلسهی طولانی چند ساعته، من و مسعود تنها شدیم و اولین جملهای که گفت این بود: «حال اسکوادت خوب نیست!»، من بعد از جلسه رفتم نشستم توی کافه، یکم با […] ...
از رفتارهای ب بیش از هر وقت دیگه ای گیج شدم. دفعه های قبل زیاد دقت نکردم اما این الگو زیادی پررنگه. فرقی نداره حرف و من شروع کنم یا اون، هر وقت دلش بخواد جواب میده و گاهی حتی بیشتر از یه روز طول میکشه! بطور غیرمستقیم پیشنهاد بیرون رفتن میده و باز غیبش میزنه! این الگو واقعا عجیبه. شاید من یه شکار کم ...
یه پیپر مربوط به کارم میخوندم که اسم یکی از نویسندههاش برام آشنا اومد. با خودم تکرارش کردم؛ «شادی» و پرت شدم به صندلیهای قرمز مهدکودکم. مهدکودک گلها و ما هم که چه گلهایی بودیم؛ با لباسهای فرم تترون آبی و دکمههای درشت سفید. شادی دختر مدیر بود. دو ماه قبل از بیستودوی بهمن، هر روز میاومد تا ب ...
مادر گفته بود نذری دارد و باید مرغی را قربانی کند. نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچک. بعد از ظهر، بعد از اینکه از نانوایی برگشتم، به مغازهی مرغفروشی رفتم. از پیرمرد صاحبمغازه خواستم مرغی را برایم سر ببرد، نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچک. بوی زهم مرغها به مشامم خورد. ته مغازه، آن طرف یک ردیف آجرچین توی هم می ...
وارد کلاس که شدم، استاد یه گوشه از کلاس نشسته بود و بی صدا گریه میکرد، جلوم بلند شد، اشکاش رو پاک کرد ، رو بوسی و بغل و شادباش سال نو گفتیم، پرسیدم استاد چیزی شده، انگار یهو فرو ریخت، با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن... گفت دیگه خسته شدم، کم آوردم، باز پرسیدم چی شده استاد؟ گفت صاحب ملک اومده گفته ...
بین من و شخص دیگه ای سردرگم شدی منو انتخاب نکن. ...