کتاب به مثابه بخشی از یک هویت! بعد از نوشتن پست قبل، تصمیمگرفتم مسئله کتاب را واضحتر بیان کنم. نه دربارهی خودِ کتاب بادام، بلکه دربارهی این پدیدهی عجیب و تکرارشونده: اینکه چرا تقریباً هرجا از دانشآموزان میپرسم «چی خوندی؟»، نام یک کتاب، با این میزان از قطعیت و فراگیری، تکرار میشود؟ اینجور پ ...
هم صدایی حزب اللهی ها با روشنفکرانِ خودباخته و غرب زده ! ...
قرمز یواش با کارگردانیِ علی جبارزاده مصداقِ واضحِ ماهی گرفتن در سینمایِ گِلآلودِ بدنهی ایران است. در حالی که سینما باید حالِ مردم را خوب کند و به عنوان سنگرِ مقاومتِ فرهنگیِ در هر ساختاری شناخته میشود، متأسفانه چُنین فیلمهایی آبروی نظام را میبرند و باقی ماندهی فرهنگِ آن را تضعیف میکنند. به اُ ...
بعضی داستانها را برای خوابیدن و بعضی دیگر را برای بیدار شدن مینویسند. از بین تمامشان یکی را خیلی دوست دارم، آن هم داستان کتنیس اِوِردین است.دختری از منطقه دوازده که داوطلب میشود به جای خواهر کوچکترش در «بازی گرسنگی» (The Hunger Games) شرکت کند. همه چیز از همین فداکاری و شجاعت شروع میشود. چون ...
دو تا لیست منتشر شده از اسامیِ ایرانیان خارج از کشور که محکوم به مصادرهٔ اموال شدن؛ یکی افراد معروف و یکی هم مردم عادی. حالا کار ندارم که حداقل ۲-۳ نفر از اونا رو اطلاعِ موثق داریم تو ایران چیزی ندارن، چندتاشون تو سن کم از ایران رفتن یا متولدِ اون طرفن، مابقی هم اگه شرایط براشون مناسب و کافی بود که ...
سلام و درود. امیدوارم خوب و سلامت باشید بنده به شخصه زیاد خوب نیستم روبراه نیستم. شکایتو گله و آه و ناله همیشه هست و اگر زندگی غیر این بود باید تعجب کرد… منظور از این یادداشت ها برای تعریف از سرگذشت ها است، یعنی که در آینده برگردم و ببینم چه ها برسرم و … ...
در این مطلب در رابطه با اهمیت creator first بودن و البته دیتا دیگنیتی در وبها میخوانید... ...
امروز حوصلهم سررفته بود نشستم و یه بازی گیم آف لایف نوشتم. خیلی تجربه خوبی بود. یه جور… ...
۱.یه زمان یه بابایی بوده به نام برد ، این کارش تو معدن بوده ، ماهی هفته ای یه بار با قطار میومدن سراغ اینو و همکاراش که ببرنشون خونه ، تو راه از سیبری رد میشدن ، برادرمون برد یکم خجالتی بوده سر همین وقتی قطار تو راه وایمیساده که اینا برن یه گوشه ای دستشویی کنن این میرفته پشت درختا و بوته ها که کسی ن ...
۱.یه زمان یه بابایی بوده به نام برد ، این کارش تو معدن بوده ، ماهی هفته ای یه بار با قطار میومدن سراغ اینو و همکاراش که ببرنشون خونه ، تو راه از سیبری رد میشدن ، برادرمون برد یکم خجالتی بوده سر همین وقتی قطار تو راه وایمیساده که اینا برن یه گوشه ای دستشویی کنن این میرفته پشت درختا و بوته ها که کسی ن ...