هیولا میگه بیا بازی کنیم. میپرسم چه بازی؟ میگه بیا بخوابیم فردا هر کی بیشتر مرده بود، برندس. میپرسم بیشتر مردن چیه هیولا؟ میگه بیخیال! فکر میکنی نمیشنوم یه شبا از ته دلت دعا میکنی بمیری و فردا باز زنده ای؟ میگم خب؟ مردن از این بیشتر که حتی یه نفر هم نیست صداتو بشنوهه؟ هیولا لیوانشو سر میکشه و م ...
امشب پیش،مادرم ،وقتی اومدم خیلی پژمرده بود اما الان که خوابید بسیار سرحال تر بود . هفته پیش بالاخره ماشینمون اومد و به همین مناسبت یه شام ساده تدارک دیدیم که البته همسر رفت چهار تا مرغ گرفت و من و آبجی بزرگه خورش مرغ جنوبی بسیار خوشمزه ای پختیم با نون گرم و سبزی تازه و دورهمی خوردیم و ظرفها رو هم آب ...
گوشه ی دیوار مثل بی خانمان ها کنار کوله ی وسایلم روی زمین دراز کشیدم هر ازگاهی نسیمی از پنجره به داخل میاد و خنکی ملایمی تو خونه میپیچه و من به این فکر میکنم چطور فردا ازین هوا دل بکنم و برگردم برنامه تفریحات و جاهایی که باید میرفتم همگی بخاطر مریض شدن آبجی کوچیکه کنسل شد و من ناراحت نیستم چون همین ...
یعنی این دلسردی لعنتی بعد زایمان ولم نمی کنه. یه روز عاشق فرداش فارغ خسته شدم کاش مرد بودم زن بودن خیلی سخته.خیلی ...
نشسته ام سیگار میکشم گری (🐌 حلزونم) آه میکشد! جدیدا گری و توربو خیلی بزرگ شدن ، درِ محل اقامتشان را کنار زده ب بیرون میآیند! خنگول اومده رو میز جعبه داروی شاهین که اونجا بود خورده !!! خیلی دارن ترسناک میشن میترسم فردا روز بیان خود منم بخورن ...... ...
یه دارویی بالاخره بعد از مدت ها موجود کردن اما با دوبرابر قیمت قبل امروز سفارش دادم خیلی حرص می خورم تا می دونن یه چیزی موثره زودی قیمت رو افزایش میدن.. این دارو مردم لازم دارن رقص باله نیست که بکنی تو چش چار بقیه لباس نیس که بگی شد شد نشد نمی خرم حتما لازم دارن که اینقدر درخواستش بالاست بنظرم این ت ...
الان که دارم این متن رو مینویسم، بیشتر از هر تایم دیگهای ازت متنفرم... و خب متاسفانه بیشتر از هر تایم دیگهای هم دلم برات تنگ شده. من دلم نمیخواست تو هم یکی از اونا باشی که ازشون متنفرم. توی این لیستی که روز به روز داره بهشون اسم اضافه میشه، من دلم نمیخواست توشون اسم تو رو ببینم. دلم نمیخواست وقتی ...
سر کادوپیچ کردن کتابها، وقتی انگشتهام بیاختیار و هول بودن، به اسما گفتم: «امروز روز من نیست.» آب پرتقال هم نساخت بهم. خونه که رسیدم، ناهار رو گرم کردم و تنهایی تو آشپزخونه نشستم و همشو خوردم. پدر داشت در مورد الهام علیاف حرف میزد. بعد که خوابش برد، چراغها رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق خو ...
طی این چند روز حالم اصلا نرمال نبود..افسرده شده بودم یه گوشه می نشستم تو خودم بودم حتی حوصله نداشتم روتین پوستیم انجام بدم... تا اینکه دیروز داداش می خواست بره باغ منم پیلکه کردم که باید منم ببری 🤗 اونم لج کرده بودمیگفت نه منم گفتم یا منو میبری یا اصلا تو هم نمی ری ✋ تا می خواست آماده بشه من لباس پو ...
امروز هم از شدت هیجان، فریز شدم. شاید خندهدار باشه اما امروز حس خاصی نسبت به الف هم حس میکنم. ترکیبی از خشم، دلتنگی، دوست داشتن و حتی انزجار. با اینحال ویژگیهاش رو تو آدمهای دیگه نمیتونم تحمل کنم. شباهت هر کسی بهش واسم شبیه شکنجس. اینکه حسم نسبت به کسی که عاشقش بودم، تا این حد متفاوت شده، باعث میش ...