اين نوشته صرفا يك يادداشتِ چنددقيقه‌ای در يك نيمه‌شب نسبتا خنك بهاری‌ست. مثل هزاران شب ديگری كه چندخط میانِ پرانتز نوشته شد و پس از آن، صبح روز بعد، نقطه‌ای نشست به انتهای خط و همه‌چيز به روال گذشته‌اش برگشت.من هم نشسته‌ام تا با تيزیِ قلم اين پنج انگشتِ غمی كه به گلويم چنگ زده است، از خودم جدا كنم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دارم اتاقم را تمیز می‌کنم. کتاب‌هایم را می‌چینم و به آینده فکر می‌کنم. آینده؟ این کلمه چقدر عجیب است. تو به آینده فکر می‌کنی، برنامه می‌چینی ولی باید بدانی که این برنامه فرضی است و هزاران اتفاق ممکن است بیفتد. اما من آینده و برنامه ریختن برایش را دوست دارم. دیشب کمی ترسیده‌ بودم از تصمیمی که می‌خواه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اومده میگه عمه می دونی یه دارکوب تو حیاط پشتی داره لوله می سازه؟ _ نه برو ببینش خوشگله. رفتم حیاط پشتی راست میگفت یه پرنده جدید بود ولی دارکوب نبود این کوچولو آواز می خونه🫠 منم صداش رو ضبط کردم... ینی عشققق، عشقققق.. ( اشتباهکی اپلود کردم دوباره باید اپلود کنم 🤭) فقط آخرش که طلا ترسیده بود شروع کرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز نوبت روانکاو دارم و خیلی استرس دارم فکر میکنم‌ نکنه بعد از این همه هزینه کردم تو این شرایط فعلی نتیجه رو نگیرم و پول دور انداختن باشه +پسر گلم مریضه اشتهاش خیلی کم شده ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز تصمیم گرفتم بی‌خیال سریال House of cards بشم و یک فیلم سینمایی باحال ببینم. این شد که از هوش مصنوعی پرسیدم و اونم این فیلم رو پیشنهاد کرد، واقعا دوستش داشتم، داستان یک معلم و دانش‌آموز که مجبور هستن در تعطیلات کریسمس همدیگه رو […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سالهای گذشته، برای شرکت در کلاس‌های سینما دائم مجبور بودم فیلم‌های کلاسیک ببینم و فرصت نمی‌شد فیلمهای روز را دنبال کنم. تا اینکه بعدا به خاطر کار سردبیری برنامه رادیویی سینما زاویه و یادداشت‌هایی که در مطبوعات می‌نوشتم فقط رو آوردم به دیدن فیلمهای روز. تا همین سال پیش اوضاع همین بود اما بازهم فکر می ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

درس پنجم: بهای درشتی که باقی ندارددیگر از هیچ کسی انتظار رفاقت ندارم. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. من هم وظیفه دارم تا جایی‌که می‌شود با آنان صادق و مهربان و همدل باشم. باقی بماند برای خودشان. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وقتی می‌نویسم، انگار چیزی از سنگینی‌های روزانه‌ام کم می‌شود. کلمه‌ها می‌چکند از نوک خودکارم، مثل قطره‌های اشکی که بالاخره اجازه پیدا کرده‌اند بریزند. سبک می‌شوم، بی‌آنکه جایی پرواز کنم؛ تنها با همین چند خط، همین چند جمله‌ی نصفه‌نیمه. نوشتن برایم یعنی باز کردن پنجره‌ای کوچک رو به خودم. جایی که می‌توا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی‌دانم دقیقاً از کجا شروع می‌شود… شاید از همان لحظه‌ای که واژه‌ای در ذهنم می‌لرزد، یا دلم بی‌دلیل تنگ می‌شود برای کسی که نمی‌دانم کیست، کجاست، یا اصلاً هست یا نه؟! وقتی شاعر می‌شوم، انگار دلم بزرگ‌تر می‌شود. صدای افتادن برگ‌ها را می‌شنوم. چشم‌های خسته‌ی مادرم را بهتر می‌فهمم. دل‌نازکیِ کودک سر چها ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اولین اتفاق هیجان انگیز همان پریروز که با سارا به خانه جدید سر زدیم افتاد و آن اینکه: خانه ی در حال ساختی که سارا قرار است صاحب آن شود بسیار به من نزدیک است طوری که می توانیم هر کدام در خانه خودمان برای هم دست تکان بدهیم. دومین اتفاق هیجان انگیز امروز رقم خورد وقتی ساعت هفت صبح چون در پارکینگ باز نش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید