دیروز تولد شاهین و پنجمین سالگرد عقدمون بود . باید بگم که امسال خدا رو شکر خیلی همه چی اوکی و خوب بود تولد شاهین رو مامانش زحمت کشید گرفت و ما به همراه خواهر شاهین و دو تا مادر بزرگا خونه شون میهمان بودیم . اتفاق خوبی که افتاد و من بسیار خر کیف شدم این بود که هیچ کدوم از اعضای خانواده ش ب روی خودشون ...
خاکستری عزیزم، این روزها نسبت به همه چیز بی حس شدم و اجازه میدم جریان زندگی من رو با خودش به هر مقصدی که می خواد هدایت کنه. من اشتباه زیاد می کنم، اشتباهاتی که قبلا کلی خودم رو براشون سرزنش می کردم، گریه می کردم و از خودم حسااابی متنفر شدم ولی الان... الان بی حس شدم. نمی دونم چرا ولی یا شاید به خاط ...
با مشاور صحبت میکردم. حرف های جالبی میزد .. میگم و یادداشت میکنم تا یادم نره ...
از وقتی که کلاس سوم بودم و معلم به خاطر برگه امتحان املا دعوام کرد، چون دست های من همیشه خیلی عرق میکنن و برگه امتحانم از عرق دستم خیس شده بود، دستمال زیر دستم میزارم موقع نوشتن هرچیزی. از وقتی یادم میاد تعداد افراد خیلی کمی بودن که موقع راه رفتن یا بازی ها حاضر بودن دستمو بگیرن... یه وقتایی هم به خ ...
چشم... ...
و آخرین عمل عاشقانه من برای تو این بود که تنهایت گذاشتم تا شاید کسی را که واقعا میخواستی پیدا کنی. حالا من از تو میپرسم آیا کسی انقدر دوستت داشت که دیگر از جهان نترسی؟ ...
تو باید بدانی چه بر من گذشت چه شب های تلخی به جانم گذشت سرودیم نم نم من و آسمان که طوفان و رعدی ز حالم گذشت من و نام تو، یاد تو، فال تو، یکسره نفس هم کشیدم ز یادم گذشت... یه زمانی منم طبع شاعری داشتم. اصن نمیدونم وزن و قافیه هاش درسته یا نه. دو-سه سال پیش خیلی دوست داشتم اما کم کم ذوقم بهش کم شد. ...
عجیب از ته دلم میخواستم یکی رو داشتم که میتونستم بهش اعتماد کنم. بتونم زندگیمو بهش بسپارم و کمی از فشار دنیا رو دوشام رو بهش بسپارم ولی من ادم راحتی نیستم. ادمی نیستم که زیر بار حرف کسی برم یا بزارم کسی برام تصمیم بگیره و بخواد برام قانون تعیین کنه. ادمی نیستم که در برابر حرفی که شنیدم گذشت داشته با ...
پادکست شادی جدیدخیلیا داریم جون میکنیم تا یه زندگی «همهچیتموم» بسازیم.از بچگی برامون یه مسیر از پیش نوشتهشده تعریف کردن، انگار که شادی یه فرمول ریاضیه:➖ برو مدرسه خوب➖ پیدا کن یه کار درستودرمون➖ یه خونه واسه خودت بخر➖ ازدواج کن➖ بچهدار شوو تهش؟ قراره «خوشحال» باشی. 🎯اما واقعاً همیشه اینطوریه؟ر ...
چند سال پیش آنها همسایه مان بودند ؛ پدر و مادرم همیشه با نوعی افتخار خاص از آنها برای مهمان های هر ازگاهی مان حرف میزدند انگار که واقعا بچه های خودشان هستند . البته من آن موقع بیشتر گرفتار حساب و کتاب درس هایم بودم و معادلات چند مجهولی و استوکیومتری و ... حل میکردم و زیاد به این دونفر فکر نمیکردم و ...