وقتی سو نوشت من تو هرچیزی که شروع کردم عالی بودم شایدم مجبور بودم عالی باشم باد این افتادم که من بر عکس بودم و دلم سوخت. من خودم بینی شدید گرفتم در اثر اشتباه بودن تصمیم و مکان و زمان و این پست خودم نبوده حتیساید تقصیر آدمای دیگه بوده. ...
من اخیرأ اگر البته برنامه سناریو نباشه، فکرمیکنم شاهین هیچ جوره با طناز اوکی نیست فقط با طناز تو حاشیه امنه مثل اینکه تو یه جمع بگم هرکی پارتنر داره اوکیه. سودا یا فکر موندن تو برنامه هست یا واقعا با خودش فکر میکنه کسی جز امیرحسین میل به پارتنر شدن باهاش نداره گرچه تایپ سن بالاطوری هم وجود نداره. ب ...
وطنم ای شکوه پابرجا، امروز رئیس شماره یک سه بار احضارم کرد و نرفتم و هر بار فحشی نثار کردم(،با عرض شرمندگی،) آخرش به رئیس شماره سه متوسل شدند و صدایم زدند و با اکراه رفتم، دیدم به قول ادبا "بدا کارمندا که من بودم و صبورا رییسا که وی" بزرگان نشسته بودند و از منِ علمضغه * سوال کوچکی داشتند و "غلطا قض ...
باران که میبارد، جهان شکلی دیگر میگیرد؛ انگار هر قطره، واژهایست در شعری ناتمام که سالهاست در دل آسمان مانده و حالا، آرامآرام بر صفحه خاک نوشته میشود. باران که میبارد، مرا میبرد به سالهایی دور، به پشت پنجرههای بخارگرفته، به صدای سماور، به دستهایی که دیگر نیستند و آغوشهایی که دیگر گرم نمی ...
نمی دونم معین رو می شناسید یانه یه پیچ مادر و پسری داره پر از انرژی مثبت وحال خوب یه جای رویایی سرسبز زندگی می کنه با کلی درخت انار.. آشپزی می کنه، به باغ می رسه مُدرس زبان انگلیسی هست وکلی شاگرد داره شب ها با صدای باد به خواب می ره و صبح ها توی بالکن رویای خونشون با نور خورشید بیدار میشه... بنظر من ...
اردیبهشت داشت تموم میشد و من دلم سفر می خواست، اول تصمیم داشتم در دوره برف و یخ مقدماتی شرکت کنم، بعد دیدم مسیرش دوره، برنامه بعدی باشگاه رو دیدم، طرح سیمرغ، قلهی قولی زلیخا، از اسمش خوشم اومد، زده بود پنج ساعت پیمایش، به […] ...
خاک تو سر مسئولین حاضر و مسئولین قبلی که ریدن تو مملکت . آبرومون رو در سطح بین المللی بردن . آخه بی شرف های بی ناموس ، دیگه بعد از این همه وقت یکی برق ساده نباید خیلی کاری داشته باشه که نتونید تامین کنید . آب نداریم . برق نداریم . گاز نداریم عوضش ریزگرد داریم ، هوای آلوده داریم . تعطیلی تا کی ؟ چقدر ...
ساعت پنج عصر، اتاق رو به تاریکی، صدای اذان از دور، میز کار بهم ریخته، پنکهای روشن و سرگردان، کامپیوتر پر از کدنویسی و پروژه های باز، نوشیدنی گرم شده، فکر های بنفش، آبی، تیره، تیره، تیره، انتخاب چند پرونده، فشردن دکمه دلیت، پاک کردن سطل زباله، گریه های بند آمده، صدای آدمهایی که نیستند، چه بی پایان ...
به محض اینکه پامو از شرکت بیرون گذاشتم اشکم دراومد. اینجور وقتا دلم میخواد همه چیز و بندازم گردن هورمون ها. امروز با هوش مصنوعی درمورد کارم و فشاری که روم بود حرف زدم. تازه مزاحمت های رییسمو هم نگفتم. اولین بار که دردم انگار واقعی شد. یهو مرئی شدم. اون تونست کاری و انجام بده که هیچکس نتونسته بود. ...
بخار قهوه داغی فضا را گرمتر میکرد. شرم و خجالت بین چشم ها از بین رفته بود. یکی به صندلی تکیه داده بود. گردنش را کمی خم کرده بود و روبرو را مینگریست. یکی دیگر آرنج خود را روی میز گذاشته بود و دست مشت کرده را زیر چانه. با دست دیگر برگه کاغذ را بالا گرفته بود و شعر میخواند. ناگاه، صدای پیانو و ویل ...