برای دومین بار خواب ترسناک دیدم شبیه همون خواب قبلی بود اینبار حس کردم وقتی خوابم یکی دوتا بازوهاهمو گرفته من صدای نفس کشبدنش می شنیدم جای لمس دستانش حس می کردم و می دونستم این شخص یکی از عزیزانم که فوت شده فقط نمیدونم چرا ترسیدم.. منکه می دونستم کیه کاش می شد بفهمم علت چی بوده شاید می خواسته به من ...
امروز کنار اسم همسر یه آقا گذاشتم گل از گلش شکفت😁 گفت مگه من اقام؟ گفت بله شما آقا و تاج سر منی.. بیشتر گل ازگلش شکفت... اصن تو دهنم نمیچرخه بگم عادت نکردم...اما این ظریف کاری ها کوچولو زندگی رو قشنگتر میکنهمگه نه؟؟ بعدا نوشت:زندگی یه جایی به بعد میره به سمت عادی شدن باید یه تغییراتی ایجاد کرد ...
پادکست شادی جدیدیه لحظه فقط سرت رو آروم بیار پایین… 👇حالا یه چیزی رو تصور کن: درست وسط سینهت، یه جعبهی بزرگ و باز هست. 🎁نه یه جعبهی معمولی، نه!یه جعبه که توش احساساتت دارن خیلی آروم واسه خودشون قدم میزنن.بعضیهاشون برات آشنا هستن…مثلاً یه غصهی قدیمی که هنوز تهموندهش هست،یه ترس کوچیک که هی قا ...
پیشرفت خودت را، با متر فرد دیگری اندازه گیری نکن. آدم ها متفاوتند ... و تنها رقیب هرکسی، خودش است... ...
ده دقیقه اینستا گردی داشتم تا نیم ساعت بعد داشتم گریه می کردم :( یه ماشین سنگین بچه فیل وقتی داشتن با مادرش از خیابون رد می شد زیر گرفته بود و فیلم مادر تا صبح سرش گذاشته بود کنارماشین و تکون نخورد خدامی دونه داشت برای بچه ای چی میگفت... صدای قلب شکسته مادرتا اینجا اومده💔 خدایا هیچ وقت مارو وسیله آز ...
از تفاوت های دختر و پسر اینه که: داداشم ساعت ۴ صبح گفته قلبم درد میکنه ، من بیدار شدم صورتمو فیس واش زدم و مسواک زدم و آبرسان و زینک و ضدآفتاب زدم... نشستم توی ماشین میبینم داداشم حتی صورتشم نشسته!🤐 ...
این مدت که مسافرت بودیم بعد اومدنمون هم جفتمون مریض شدیم بعدشم آبجی همسرم فوت کرد در واقع پیش هم بودیم اما پیش هم نبودیم هرکدوم تو یه حال و هوای دیگه بودیم این تجربه باعث شده ۶ صبح از خواب پاشم به این فکر کنم چقد دلم براش تنگ شده... کنارم خوابیده ها اما دلم بازم واسش تنگ شده... به این فکر کنم پس کی ...
چشم نواز شماره بیست: کفش دوزک ها قرمزن با دونه های سیاه اما من یکی دیدم که سیه بود با دونه های قرمز:) ...
من معلمهای بینظیری داشتهام و دارم و همواره سعی کردهام شاگردی کردن را تا جایی که میتوانم رعایت بکنم. امشب یاد یکی از بینظیرترینهایشان بودم و فهمیدم این دو ماه که او را ندیدهام، چقدر دلتنگش شدهام. البته که چند باری برای ایشان در واتساپ پیام نوشتم و همواره محبتشان در پاسخ مرا شرمنده میکرد. ...
این روزها خیلی غمگینم، حالم دست خودم نیست، نمیدونم چرا، ولی با این وجود و با وجودیکه میدونم کارهایی که میکنم کاملا بیهوده هستن، بازم انجامشون میدم، مثل همین نوشتن، خب که چی واقعا؟ صرفا چون کار دیگهای نمیخوام انجام بدم دارم انجامش میدم، خیلی […] ...