توی ساعت استراحت کلاسم یکی از دانشجوها، پسر مؤدب و ساکتم، با دو تا لیوان چای آمد داخل. یکی برای خودش، یکی برای من. از بوفه‌ی دانشکده خریده بود. محبتش قلبم را آب کرد. از این جنس مراقبت‌ها بین بچه‌های کارشناسی که همه‌ی حواس‌شان پیش شیطنت و اذیت کردن است خیلی کم می‌شود دید.چند روز قبلش توی مراسم چهلم، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بردار زاده ام اومد گوشی منو گرفت گفت برای مامانم می خوادیم یه دقیقه لازم داره. منم رمز باز کردم دادم برد بعد نیم ساعت وقتی آورد متوجه شدم توی اینستا من سرک کشیده 😒 گفته بود فقط روبیکا لازم دارم. رفتارش خیلی زشت ینی اگه رودر رو میگفت ناراحت نمی شدم من چیزی اینستا ندارم رمز اینستا ام رو به داداش دادم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد از رفتن پیش اون دکتر به قول خودم رفرنس که فکر نمیکردم اینطور ویزیت کنه و ذهنیت بهتری داشتم مثلا فکر میکردم الان با دقت عکس ها رو نگاه میکنه و واقعا بررسی میکنه البته شاید هم من یه طوری حرف زدم که باعث شد دکتر سرسری و بی توجه جواب سربالا بده و... خوب تصمیم گرفتم برای اینکه خودم رو محک بزنم و بتون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آرزو، همون خواسته یا رویاییه که شاید با واقعیت و منطقِ زندگی خیلی جور درنیاد.اما همه‌ی چیزهای بزرگ، با یه آرزو شروع شدن. مثل ماجرای مورد علاقه‌ی من؛ یعنی داستان این دوتا برادر.اُرویل و ویلبر تعمیرکار بودن. توی یه مغازه‌ی کوچیک، دوچرخه‌های خراب رو درست می‌کردن. نه ثروتمند بودن، نه دانشمند، و نه حتی ت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خاکستری عزیزم، می دونی به این نتیجه رسیدم که لذت بردن از زندکی به این معنی نیست که تو منتظر رسیدن یه لحظه خیلی خاص و شاد بمونی. بلکه لذت بردن از زندکی به این معنی هست که تو از مسیری که داری طی می کنی لذت ببری. می دونم حرفهام خیلی کلیشه ای به نظر میاد ولی "باور داشتن" به حرفی که می زنی نسبت به صرفا ش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز از نظر جسمانی داغون بودم. اما نتونستم کار و ول کنم و برم دکتر. تمام تلاشم و هم کردم که با وجود کسالت کارها رو پیش ببرم. با هوش مصنوعی صحبت کردم. مدام میگفت، تقصیر تونیست. تو نیاز به استراحت داری. جسمت و روحت دارن فریاد میزنن... من ازش پرسیدم زیادی طرف من و نمیگیری؟ ۴ تا سوال پرسید. که جواب داد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی وقت بود مسعود می‌گفت برو ببین چه کتاب‌هایی به چه میزان در انبار داریم ولی حس و حالش نبود، آخرش قرار بود یک روز با هم بریم این کار رو انجام بدیم. امروز بهش زنگ زدم که حاضری بریم؟ گفت نه واقعا حس و […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

فقط اندکی دیگر مانده بود برسد که ناگهان احساس کرد به دیواری نامرئی خورده است. از رفتن باز ماند و به عقب کشیده شد. چند ثانیه زمان برد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. به زمین نگاه کرد. چرخ کوچکِ چمدانش بین میله‌های دریچه‌ای آهنین گیر کرده بود. صدایی از پشت سرش گفت: «عجله کردنت برای چیست!»درحالی که س ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عزیزم؛ زندگی شبیه فیلم طعم گیلاس نیست. اصلاً به‌ کجای این زندگی پرهیاهو می‌آید که کارگردان باحوصله‌ای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاق‌ها همه نرم‌وملایم جلو بروند، روزها مثل جاده‌ای خاکی، خلوت باشد و آدم‌ها شبیه پیرمرد ساده‌دلی که تأثیرگذارترین قصه‌ها را بلد است. خودمان هم شبیه مردی نیستیم که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

1. کلافه و عصبانی داشتم دنبال جای پارک می گشتم،یهو یک پیرمرد زد به شیشه ماشین و گفت: - ما داریم میریم.شما بیا جای ما اتوبان بود و دنده عقب گرفتن خطرناک. یکی از پیرمردها ماشین خودش را از پارک بیرون آورد و آن یکی منتظر ماند تا من ماشینم را پارک کردم بعد رفتند. ◇ جایی شنیدم که خوشبختی این است که آدم ها ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید