ببین من ممکنه هزاران اشتباه کنم..اصلاحشون کنم یا نکنم ولی این اشتباه رو دیگه" هیچوقت" نمیکنم هیچوقت از محدود امن بودن برای همسرم پسرم بیرون نمیام من دیگه هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت حد و حدود زندگی مشترکمون رو زیر پا نمیزارم.. بحث میکنم اختلاف نظر قطعا پیش میاد اما هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت توهین ت ...
اردیبهشت واقعا تموم نمیشد، اینقدر این مدت بدهیهای عجیب بار آوردم که نمیفهمم چطوری ماهها رو تموم میکنم، خدا رو شکر سرم به کار گرمه وگرنه اذیت میشدم. از طرفی حس میکنم دوباره دچار افسردگی شدید شدم. حالم خوب نیست، دوست دارم مدام بخوابم، بعضی […] ...
امشب بیشتر از همه از مادر بودن خستم..پسر سرما خورده همش بیداره ...سرما خوردنش شده با دندون دراوردن با پریودی... چند شب درست نخوابیدم در طول روز چشامو روهم نذاشتم و. خستم احساس میکنم دارم نمی کشم و به زودی از این میزان بی خوابی مریض میشم خستم روحی جسمی ذهنی.کم صبرم ... پسر بینیش کیپه سرفه میکنه تب دا ...
احساس میکنم موندم ته دره. همه مشغولن. هر کس باغی جایی، دوستایی... و من تنها دارم میخوابم که صبح برم و بدوم. که تنش های ذهنم و بذارم زمین... حس تنهایی و فراموش شدگی دارم. درک نمیکنم این حس از کجا میاد. شاید طیادی منتظرم کسی بهم پیام بده. آدمی مثل ب یا ت و چ. کاش چ تو مستی حداقل یادم کنه... بیخیالللل! ...
ناامیدی مثل حمله هوایی.. باقدرت و سرعت.. وفتی میاد سراغت نمیشه با نیرو زمینی رفت به جنگش حالتی که صبح داشتم فقط یه حمله سنگین هوایی بود با سرعت اومد روح و روانمو شخم زد :( آخزین حمله نخواهد بود شاید ادامه مسیر زندگیم بازم برام پیش بیاد با فاصله کمتر شاید هفته ای چند بار واین منم باید یاد بگیرم جواب ...
پریشان بود، خوش در میانه میدان جنگ و از خانه خبر رسیده بود که خواهرش چند روزی است ناپدید شده. وظیفه اش جنگ با دشمن و دفاع از سرزمینش بود اما دل و هوشش پیش خواهر کوچکترش. نابینا بودن خواهرش نگرانی او را بیشتر میکرد. بی شک مسیر خود را گم کرده و نتوانسته به خانه بگردد اما چرا از کسی کمک نگرفته؟ چرا نبو ...
روی پله ها ی خیس حیاط نشستم و چشم ریز کردم به تیکه ی کوچیک آسمونِ بالا سرم تا ستاره پیدا کنم نور روی برگای سبز خوش رنگ پرتقالم افتاده و من به این فکر میکنم پس کِی قراره پرتقالم بزرگ شه و از دیوار بالاتر بره مامان که زنگ زد پرسید کجام ، چی خوردم ، چی قراره بخورم ، کولرم خوب کار میکنه و... همینجا اشکا ...
نمیدونم این دیالوگ برای کدوم فیلمه اما زیادی قشنگه: +اونها میگن چشم های من زیبا زیاد قشنگ نیستن... - متاسفم که به اندازه کافی بهشون عشق داده نشده. ما چشم های اقیانوسی داریم، چشم های زمردی داریم.... + پس قهوه ای چی؟ - قهوه ای به رنگ آخر پاییز، به رنگ شکلات و فندق، به رنگ کهربا و عقیق، به رنگ اولین جر ...
سعی میکنم روی صفحه وبلاگ تمرکز کنم ولی صدای ادل داره حواسم رو پرت میکنه. And if you're not the one for me why do I hate the idea to be free. یه روز زودتر برگشتم خونه ولی فردا به هرحال باید برگردم. ترم یک مثل برق گذشت، ولی برقی که سر راهش از من رد شد. بوی گوشت سوخته رو میشه حس کرد. زیاد اذیتم نمی کنه ...
درختها... همیشه در سکوت زندگی میکنند و در سکوت هم میمیرند. نه فریادی، نه شکایتی، فقط قامتشان را صاف نگه میدارند، تا آخرین لحظه، تا آخرین برگ. شاید کسی نفهمد که درون تنهشان سالهاست زخم است، که ریشههایشان مدام در تاریکی دنبال جرعهای آب میدوند، که شاخههایشان بار غصههایی را میکشند که هیچ ره ...