خب دختره :> اسمشو اخر "میلی" گذاشتم... عاشق گاز گرفتن کتابای منه D: و همچنین کاغذ امروز رفتم و وسایلی که بایدو براش خریدم لیترباکس و خاک مخصوص دستشوییش با بیلچه - شونه و ناخونگیرش - شیر خشک مخصوص بچه گربه و تشویقی وقتی بخواد بخوابه میره زیر تختم و اون عقبش دراز میکشه، فهمیدم جاهای تاریکو دوست دار ...
ماجرای نیمروز ببینین . به ماجراهای این 12 روزه خیلی شبیهه . همچنین از خون جوانان وطن لاله دمیده با صدای علیرضا قربانی هم اخرش گوش بدین . ...
آخر شب است و من کمکم به خواب میروم. دلم میخواهد احساسات این روزهایم را ثبت کنم. جالب است بعداً بخوانم و بدانم چه راهی را طی کردهام. امروز کمتر دلتنگ بودم. دلتنگی جزئی از من شده است و دارم به عنوان عضویی از بدنم با او کنار میآیم. همچنان دلگیر یا دلخور هستم. همین دلخور بودن مرا مجاب کرده است که پ ...
بدون آنکه با آدمها معاشرت کنم، با بستنی قیفیام نشستهام به تماشا. تماشا کردن شبیه مراقبه است، شبیه بردن ذهن بهجایی بیرون از خودش. مغزم برای هضم کردن همهی اتفاقهای پیشآمده هنوز هم مهلت میخواهد، حتی بهجایش وادارم میکند موهایم را از ته بزنم و با این شیوه، بر انتهای همهی وقایع غیرعادی یک نقطه ...
در چند قرن اخیر ، کشورهایی در اروپا به فن دریانوردی مسلط شدند و به توسعه طلبی رو آوردند . به کشورهای دیگر حمله کردند و تجاوزگری کردند . بعدها که اسلحه های پیشرفته تری هم ساختند ، شروع کردند به غارت منابع اون کشورها و سپس آوردن برده از اون کشورها . با این کارها تونستند که کشورهای خودشون رو آباد کنند ...
به خواهرم میگم: تازه ما جای خوب تاریخ ایستادیم. میگه: اما جغرافیامون بده. چه فایده. ...
🔻روزمرههای جنگیحالا وقت زندگی است 🖌️نازنین متیننیا یک روز بعد از آتشبس، زندگی روی نواری از آرامش آغوشش را به روی ما گشوده. انگار نه انگار که تا دیروز در ملغمهای از دود و آتش و ترس، ما را نگران و دلواپس گذاشته بود. حالا ما، آدمیزادهای ترسیده و روی دیگر زندگی دیده، در سکوت و آرامشی عجیب، به «حالا ...
روزمرههای جنگی سرکلیشه ستونی است که روزانه در اعتماد منتشر میشود. شماره نهم👇🏻 ...
خدا رو شکر برای این شب ها که دلمون رو به یاد ارباب و سید و سالارمون سبک میشه .تمام اشکها رو نگه داشته بودم برای این شبها .خدایا پناهمون باش،و قلب های آزرده هموطنانم رو تسکین بده ؛روح شهیدانمان رو شاد و مدافعان کشورمون رو سلامت بدار .خدایا ما رو کمتر از آنی به خودمان واگذار نکن.آمین ...
فیالواقع کسی این پسر رو ندید. تا وقتی بود، کسی ندیدش... حالا یه فامیل، در به در دنبالِ یه تیکه کوچیک از بدنش هستند... فقط سه سال از من کوچیکتر بود اما وقتی با مصطفی ازدواج کردم، یه پسربچه ریزهمیزه بود. چهرهاش شبیه اروپاییها بود، بهش میگفتن بچه سوسولِ فامیل. ما که سال به سال نمیدیدیمش اما همین ...