یکی- دو ماه پیش در یک روز بارانی منتظر تاکسی بودم.تاکسی ها هیچکدام من را سوار نکردند و مجبور شدم مسیرم را به یک راننده پژو ۴۰۵ که توقف کرده بود و از من می پرسید "کجا می خواهم بروم" بگویم.این ماشین ها چون خیلی مسافر ندارند خودشان توقف می کنند و مسیر را می پرسند و معمولا هم مسیر مسافر را می روند.این ی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

و کماکان ۳۴ سالگی🌷 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سرم دارد میترکد. از فکر و حرف پر است یعنی؟ درد که نمیکند. سرم نیست ، چشمانم است. گوشهایم ؟ یا گلویم؟ خنده دار شده است. تحمل این سکوت را ندارم . خیلی اوقات دارم بالا میآورم از زبان بسته بودن. نمیتوانم ابراز کنم چیزی که هستم را. چیزی که میخواهم نمیتوانم باشم. بیرون از این چهار دیواری نقابم دیگر سنگینی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دم غروبی فرصتی دست داد تا با جان تنها باشم. یک ساعتی با هم حرف زدیم. از نگرانی ها و دلایل مان در شرایط جدید گفتیم. هر دویمان حق داشتیم. حرف های هم را می فهمیدیم. دلشوره هایمان با هم فرق داشت اما در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باز هم صبر کنیم. کار دیگری از دستمان برنمی آمد. من کم طاقم و اصرار دارم ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خدایا خودت میدونی چقدر دارم تلاش می‌کنم برای خودم و زندگیم و درسام خودت کمکم کن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

۱۴. اولین بار که پشت میکروفن قرار گرفتم که برای جماعتی صحبت کنم هفت سالم بود. چهل‌تا حدیث کوتاه و ساده را قرار بود حفظ کنیم و سر صف، از حفظ بخوانیم. وقتی پشت میکروفن رفتم و جمعیت را دیدم، زبانم بند آمد. حتی حدیثِ «حسود هرگز نیاسود» که کوتاه‌ترین و آسان‌ترینشان بود هم یادم نیامد. برگشتم سر صف و جایزه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مدتها پناهیان روی موضوع ولایت پذیری کار می کرد، از وقتی شناختمش اواخر دهه هفتاد تا همین چند سال پیش، محرمها، ماه روزه ها.  گاهی هم مشکوک می شدم که نکند به اسم ولایت پذیری دارد یک فعالیت سیاسی می کند و  یک نوع تبعیت به دور از عقلانیت را ترویج می کند. خلاصه که شوربختانه هر چه منبرش شور می گرفت در این ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

۱۶روز از اولین شب خرداد گذشت، چقد زمان زود میگذره صبح که از سرکار میومدم تو پیاده رو چشمم به یه گوسفند سیاه خورد که درحال فرار بود و یه آقا هم به دنبالش ، صحنه ی جالبی برای صبح روز عید قربان بود هوا دو روزیه کمی خنک تر شده کاش کل تابستون همین طور میموند گفتم تابستون؟ هنوز باورم نشده بهار تموم نشده:) ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به کجا چنین شتابان میروی دنیای ما؟ باز هم یک درد دیگر خفته در فردای ما؟   باز هم قصد و قرض ها مانده در پستوی تو؟ میرود تا کی مغیلان اینهمه بر پای ما؟...   از تحصیل کرده های رشته ادبیات عذر میخوام اگه وزنش درست نیست:) ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز بیدار که شدم، هنوز اثرات جدایی دیشب را حس می‌کردم. بلند شدم رفتم توی پذیرایی و پدرم را دیدم دراز کشیده است. مثل همیشه رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. توی دلم با خودم فکر کردم من چقدر خوشبختم که در ۲۶ سالگی هم هنوز میتوانم به خانواده ابراز احساسات کنم. مادرم را در آغوش بگیرم و کنار پدرم بخوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید