موفق شدم نروم. با میم و برادرم و خواهرهای میم و پسرهام و خواهرشون نرفتم. اما از همان اول که گفتم نمی روم همکارهام گفتند تو میری، زینت خانوم هم توی آشپزخونه که بهش خبر دادم نمی رم گفت تو میری....یکی دیگه هم توی درونیتام می گفت تو میری  برای اینکه به همه شون ثابت کنم چقدر روشنفکرم و چقدر جوگیر بشو نیس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وااای که امروز چقد عصبی شدم جوری عصبی شدم که دلم میخواست گوشی رو بردارم به طرف مقابل زنگ بزنم و سر ندونم کاری هاش تا میتونم سرزنشش کنم انقد کا اشکش در بیاد انقد که جیگرم حال بیاد بعدش بگم آخیشششش دلم خنک شد حقته اما اینکارو نکردم.. جاش یکم نوشتم یکم با طرف مقابل حرف زدم بدون گلایه کردن و به صورت غیر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

1.نفس علاقه زیادی به آب بازی یا به قول خودش آبوسی داره.تا اسم حمام میاد با خوشحالی میپره پشت در و تلاش میکنه لباساشو دربیاره! حتی وقتی تو صحبتای روزانه اسم حمام میاد، مثلا دارم به نهال یا نبات میگم امروز باید برین، این سریع میپره جلو در حمام لخت میشه‍♀ بچه ها قبلا نوبتی میبردنش الان کسی زیر بارش نمی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مادرش عکس را بوسید، مثل همیشه . در قاب کوچک، چشمان پسر هنوز می‌خندید . بیست سال بود که جنازه‌اش را پس نداده بودند . مانا/89 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

باران می‌بارید. پشت پنجره نشسته بود و به قطره‌هایی نگاه می‌کرد که بی‌وقفه فرو می‌ریختند؛ مثل افکارش، مثل خاطراتش . او آمده بود. بعد از سال‌ها . چای را که برایش ریخت، گفت: «از عشق بگو ... » نگاهش کرد، بی‌حس، بی‌کلام . گفت: «هیچ . » لبخندی تلخ نشست بر لب‌های زن . پرسید: «خو از مرگ بگو، از نبودن‌ها، از ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه ۲۴ساعت تقریبا خیلی سخت رو با مادر سپری کردم بیشتر ازآنکه دلم برای خودم بسوزد دلم برای مادرم میسوزه انگار قرار نیست در زندگی مادر آرامش باشد شاید مقرر نیست که این دنیا به کام مادر باشد .مادرم مثل کودکی نوپا می‌ترسد گریه می کند و من زورم به هیچی نمی‌رسد دلم میخواست یک نفر درکم کند که مادر نیاز به آ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چشم‌هايم را روی هم فشار می‌دهم. يادم نمی‌آید از صبح اين بارِ چندم است و فقط می‌دانم كه تابستان، تا جايی كه توانسته، كلافه‌ام کرده. هوا كه گرم می‌شود، چشم‌های من هم می‌سوزد.دم آمدن فراموش كردم كه قطره‌ام را بيندازم ته سياهچالهء كيفم و به ناچار، حالا مدام پلك‌هایم را فشار می‌دهم.پشت ديواری كه نزديك من ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

_ آره، بعدش منم گفتم که با این اوصاف، بهتره بره و بمیره! صدای خنده‌شون توی گوشم زنگ می‌زد. من هم به سختی خندیدم، گلوم رو صاف کردم و گفتم: «آره بابا! اتفاقا اون دفعه هم...» ولی صداش، حرفم رو قطع کرد: «گور باباش، خوب کردی. باید از این بدتر می‌گفتی.» دیگه نخندیدم. ساکت شدم. تمام مدتی که کیک رو درست کرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از دوردست صدای خنده می‌اومد، ولی من توی یه اتاق تاریک و سرد نشسته بودم. یکی داشت از اون راهروی طولانی رد می‌شد، ولی خودم روی آب معلق بودم. قدم برمی‌داشتم. شنا می‌کردم. می‌خندیدم. ولی به‌جایی نمی‌رسیدم. کجاست؟ کجاست؟ توی جنگل گم‌ شده‌ بودم. درخت‌ها دست‌های همدیگه رو گرفته بودن و اجازه نمی‌دادن آسمون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شما رو نمی‌دونم اما من خیلی از مواقع با بحران معنا مواجه میشم. بذارین تعریف کنم که منظورم از این عبارت چیه. مثلا وقتی یک کاری می‌کنین، درس می‌خونین، تلاش می‌کنین، وبلاگ می‌نویسین یا هر مسیر دیگه‌ای رو پیش میرین، در یک نقطه پیش خودتون میگین، «خب که چی بشه؟». این همه خستگی یا تکرار که آخرش می‌خواد فل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید