"ببخش اگر که میپری و ساکت ایستادهام.درختِ من مزاحم کبوترش نمیشود."این اولین تصویر پررنگی از عشق بود که در دانشگاه به من رسید. شاعرش جوانی بود ساده و ساکت. با پیراهن مشکی یا سفید یا راهراه روی شلوار پارچهای. وقتی در تالار هشت، که اکثر مراسمهای ما آنجا بود، شعر میخواند دستانش را جوری روی تریبون ...
رادیو تراژدی: ظاهراً یکی از کارمندانِ ادارهی جهاد کشاورزی دماوند، فامیلِ بهروز کریمی بود. این آقای کریمی را متولدین دههی پنجاه و شصت خوب میشناسند؛ او همان پریستو معروف است که در برنامهی ...
ظاهراً یکی از کارمندانِ ادارهی جهاد کشاورزی دماوند، فامیلِ بهروز کریمی بود. این آقای کریمی را متولدین دههی پنجاه و شصت خوب میشناسند؛ او همان پریستو معروف است که در برنامهی «دیدنیها» و «هوشیار و بیدار» با گریم هندیها و لهجهای شبیه آنها شعبدهبازی میکرد و بعدها هم شد «پدر شعبدهبازی ایران». R ...
زیاد عادت به زندگی بدون دغدغه ندارم! اما ظاهرا الان تنها چیزی که باید براش کار کنم ریسرچ جدیدمه. حدود ۲۰ روزی هست که نقل مکان کردم به شهر و ایالت جدید برای دوره پست داک! برای خونه وسایل خریدیم و پرش کردیم. یه خونه ی یه اتاق خوابه گرفتیم که خیلی دوسش داریم. طبقه دومه. بزرگ و جاداره. دیشب میز ارایش خر ...
هدیه و هنر دستان خواهر بزرگم هنر دستان خواهر کوچکم تقدیم به خواهرانم خواهرها، سایههای گرم زندگیاند؛ کسانی که حتی در سکوت هم حضورشان آرامشبخش است. خواهر خوب، آن است که دستت را میگیرد وقتی زمین خوردهای، اما بدون هیچ غرّش و دعوایی فقط لبخند میزند و تو را بلند میکند. او رازهایت را محفوظ نگه میدا ...
یک تیم از دانشمندان گروهی سمندر سفید را که فقط در غارهای تاریک و پرآب زندگی می کنند و به همین خاطر نابینا شده اند را در غاری در بالکان مطالعه کرده اند.در داستان های قدیمی این رفقا را فرزندان اژدهایان قدرتمندی می دارند که زیر پوسته زمین زندگی می کنند و به صورت اسرارآمیزی در زمان بارش های شدید ظاهر م ...
گردنبد مانو برایم طلسم دلتنگی را می شکند. به غول غم میگوید ابر شود و ببارد. این زنجیر سالها کنار قلبش می تپید. یک نیروی غریبی دارد. انگار هر اتمش، پیام دور ضربان آن تپشهای گم شده را، به پوست من می رساند. انگار مرا محافظت میکند که چاقوی غم را در قلبم نچرخانم.لمس تن دوست که خود خوشبختی است... عمر کد ...
دلم میخواد بشینم و از اول همه ی فیلم های حاتمی کیا رو تماشا کنم... بوی پیراهن یوسف، دیده بان، برج مینو، خاکستر سبز... مگه میشه بغض نکرد سر خیلی از صحنه هاش؟ هروقت حس می کنم خودمو گم کردم و غبار غفلت روی روحم نشسته، سری به پوشه ی فیلم هام میزنم... چی کار کردین شما آقا ابراهیم؟ ...
بعضیها هیکلی درشت دارند ، صدای بلندی دارند، جای مهمی نشستهاند… اما دلشان؟ اندازهی یک تار مو هم نیست. نه اینکه ترسو باشند از مار و موش و تاریکی؛ نه، آنها از چیزهای مهمتری میترسند: از روبهرو شدن با خودشان. از گفتن حقیقت، وقتی پایش بیفتد. از پذیرش اشتباه، وقتی خطا کردهاند. از اینکه بگویند: آره ...
تا جایی که میدونم این داستان واقعیه: روانپزشکی گفته: پسره به مسخره ترین دلیل ممکن خودکشی کرده بود. به مامانش گفته بود هوس کتلت کردم. باباش پریده وسط برگشته گفته ..نه که خیل آدم مفیدی هستی، کارم میکنی، حالا دستور غذا هم میدی؟ پسره هم یه بسته قرص خورده و وصیت نامه نوشته که: « حق با باباست، من خیلی ...