وقتی خبر واگذاری بیان را به چشم دیدم، با خود گفتم که دیگر باید به فکر برگشت به وردپرس و سایت شخصی بود؛ اگر هزینهای هم میشود هم با خیال راحت شبها میخوابم که فکر پریدن کل نوشتهها آزارم نمیدهد. حال بماند ارتباطات و دوستیها که از دهه نود در بیان شکل گرفته بود ... که البته آنها خیلی قبلتر کمرنگ ...
پریشب داشتیم راجع ب رویاهامون حرف میزدیم شاهین بهم گف من فقط ب یکی از رویاهام رسیدم اونم رسیدن ب تو بود .... راستش باورم نشد ...
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست قبلا گفته بودم که در نهایت با تمام کلنجار رفتنها با خودم و استفاده از تولید داخلی و ... تصمیمم بر مهاجرت به وردپرس و سایت شخصی شده بود؛ در اینجا هر چند که چیزی نگذشته بود که ...
طعم گیلاس ۵ پدرش تماس گرفت که «بچه ام امشب میشود پیش شما بماند؟ جایی مهمانم». تا الان در هر حال خوش و ناخوش که بوده ام، همیشه جوابم مثبت بوده.بور فرفری را از تولد دوست مشترکی آورد خانه ما؛ که بچه من آنجا دعوت نبود، و وسایل خوابش را داد و رفت.اینکه حواس هر دو کودک، جمع بود چندان حول این موضوع حساس و ...
خاکستری عزیزم، امتحانات دارن به پایان خودشون نزدیک میشن. گاهی فکر می کنم از بقیه عقب افتادم و کم خوندم. قبل از شروع امتحان کلی سوره حمد می خونم که پاس شم ولی یهو میبینم که نمره ام حتی خیلی خوب شده ولی دوباره خودم رو سرزنش می کنم و میگم "من لیاقت این نمره رو ندارم." هوم شاید هم داشته باشم؟! کسی چمیدو ...
رفتم اداره و کارم راه نیفتاد. هر چقدر هم خواستم مراحل قانونی رو بدونم بهم نگفتن و خیلی روی مخم رفتن. دیشب هم درست نخوابیدم. احساس میکنم خیلی تحت فشارم و واقعاً هم داره بهم فشار میاره این بلاتکلیفی. از طرفی فکر میکنم شاید بهتر باشه تغییراتی ایجاد کنم. مطمئن نیستم این تغییرات باید در خودم باشه یا اط ...
همین دیروز بود نوشتم فردا میان واسه بازسازی آشپزخونه دیروز عصر سه تا موتوری با هم تصادف کردن و یکی همون لحظه های اول فوت میشه حال بقیه هم خوب نیست.. واین پسری که فوت شده با همین آقایی که می خواست بیاد برای ما کار کنه فامیل دور هستن تو زمانی زندگی می کنیم که حتی نمی تونیم از یه ساعت بعدمون بنویسیم از ...
زیبای قشنگ من، ملاقاتهایی که اینجا با هم داریم رو دوست دارم؛ خیلی خالص و دور از هر شلوغیای هستن، بهم اجازه میدن بهتر عاشقت باشم. بهم اجازه میدن بیشتر نزدیکت باشم. زمانهای زیادی هست که مچ خودمو در حال فکر کردن به گذشته میگیرم. فکر کنم میترسم دیگه چیزی مثل قبل نشه و اگه بشه، تو دیگه عاشقم نباشی ...
احوال این روزهای خانواده ما: مصطفی: کمردرد شدید داره و تنها مزیت این مشکلش اینه که زودتر برمیگرده خونه. ولی واقعا میگن: یکی یدونه، خل و دیوونه. این پسر هم در جمع ما دخترا واقعا خل شده! همش دوست داره یا از خونه بزنه بیرون یا ما رو از خونه بیرون کنه. حالا فردا براش کوکی درست میکنم، ماجراجویی اضافه ...
همسایه واحد روبرویی یک پسر نوجوان دارد که از شانس من عاشق چرنده و پرنده است و به یمن حضور ایشان من صبح ها را با صدای جیک جیک و جیک جوک و قار قار و قورقور آغاز می کنم و آه اشتباه نکید در حال گله و شکایت نیستم.در واقع فقط خواستم بگویم هر صبح با این احساس بیدار می شوم که در جنگل آمازون خوابم برده است ...