آدم موقع نوشتن رساله (رساله همون پایان‌نامه‌ست ولی به پایان‌نامهٔ دکترا می‌گن رساله۱)، کارهایی می‌کنه که در حالت عادی اون کارها رو نمی‌کنه. مثلاً من بعد از ۱۵۹ ساعت و ۵۴ دقیقه، وقتی برای بار ۶۵۲ام متنی که نوشته بودم رو ویرایش و بازبینی کردم، بلند شدم دو لیوان شیرو با دو قاشق سرکه و نمک جوشوندم و با ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وقتی تو با من قهری، منم با خودم قهرم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عروسی خوب گذشت. من نامزد چ معرفی شده بودم. یواش یواش با آدمهای غریبه ارتباط برقرار کردم و همه چیز خوب پیش رفت. در اصل بخاطر چ من تجربه جالبی داشتم. همیشه دوست داشتم این مدل عروسی و شرکت کنم. واسم لباس اجاره کرد و بردم آرایشگاه. خیلی تغییر کردم و چ خیلی ذوق میکرد واسم‌. دیشب یه دورهمی کوچیک رفتیم‌. چ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حرف بزن آیدا... ، حرف بزن...! من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم. با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن. اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم؛ هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبانِ تو، دهانِ تو وصدای تو آن را با من مکرر کند. افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این رو تو کانالم نوشتم؛ و هنوز باورم نمیشه آبان دیگه بین ما نیست :(((( https://abanam.blog.ir/ دوستم رو که از روزهای ۲۰ سالگی میشناسمش؛ همیشه نوشته هاش رو خوندم و به طور نسبی در جریان زندگیش بودم رو از دست دادم. از دیشب قیافه ش جلوی چشممه؛ و چقدر حیف که خاک این همه زیبایی و استعداد رو به خودش گرفت. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نسبتم با #دوزیست داره خیلی چسبنده و حساس می‌شه. این رو می‌فهمم که مثل فرزندم زاییدمش و بزرگش کردم. می‌فهمم که باید برای آینده‌ش برنامه بریزم و نگران باشم. اما آیا طبیعیه که متعصبش باشم؟ یا وقتی خاطرات روزهای سخت بزرگ کردنش رو مرور می‌کنم بغض کنم؟این‌جایی که عکسش رو گذاشتم یک لوکیشن خاصه. بعدها که نگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این شب‌ها و روزها رو فراموش نمی‌کنم که چقدر با رنج و خستگی سر شد. اما روزهای شلوغ همیشه دلچسبه. دلچسب‌تر از خوشی و سرمستی فراغت‌های بسیار.انگار آدمیزاد تو شلوغی‌ها بیشتر آدمی‌زاده. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زهرای بابا سلام یازدهم شهریور گذشت و به زمان ما زمینی ها 9 ساله شدی. تولدت مبارک. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تو سیزیف سال ۱۴۰۴ هستی؛هر روز شرق به غرب شهر را بههم میدوزی تا بیشتر بتوانی جان بِکنی و دمار از روزگار خودت درآوری، بیآنکه بدانی چرا!میدانی رئیست مانند عُنُقِ مُنکَسِره انتظارت را میکشد تا تلخی جدیدی به رگهایت تزریق کند، اما تو باز هم بهتاخت به سوی او میروی.میدانی ایدههایت برایِشان پشیزی ارزش ندارد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان های این سریالpitt که می بینم در اورژانس یک بیمارستان در آمریکا اتفاق می افتد و همین الان باید بگویم جدا نظرم را نسبت به حرفه پزشکی تغییر داده است.واقعا پزشک بودن حداقل مطابق با آتچه این سریال نشان می دهد معادل است با کار بسیار زیاد بدون استراحت در محل کار، استرس فوق تصور،تصمیمات لحظه ای،ارتبا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید