زمانی که #سریال «نردبام آسمان» پخش میشد دبیرستانی بودم. همون زمان هم خیلی دیده نشد ولی من پای ثابتش بودم و دوستش داشتم؛ هرچند ایرادات زیادی (خصوصاً دیالوگها) داشت ولی اثر ارزشمندی بود.این چند وقتی که «آیفیلم۲» نشون میداد مجدد دیدم و برای بار چندهزارم درود فرستادم به روان غیاثالدین جمشید کاشانیِ ...
جایی در نزدیکی آتشکده - که فقط چهار ستونش باقی مانده بود - بابا گفت دستگاهش را از کولهپشتیام در بیاورم. باورم نمیشد که با خودم دستگاه گنجیاب آورده بودم توی تخت سلیمان! تا آمدم زیپ کوله را باز کنم هومن هشدار داد که نه. بعد ابرو بالا انداخت و دیوار روبرو را نشان داد. دوربین مدار بسته! بعد آرام گفت ...
حالا نه صد در صد ولی هفتاد درصد با حضرت سعدی موافقم که از روی ظاهر آدم ها می شود چیزهایی در مورد باطنشان فهمید.مثلا اگر بخواهم خودم را مثال بزنم در یک موقعیت که کسی برای اولین بار و بدون هیچ شناختی من را ببیند،قطعا هر فکری در مورد من می تواند بکند غیر از اینکه بسیجی باشم.بعد امروز از حراست به من زنگ ...
از کار تماموقت استعفا دادم تا بتوانم روی پروژههای نوشتنی و پژوهشیام تمرکز کنم. روی دستم یک کتابِ ناتمام است و پژوهشهایی که قرار نیست جهانِ علم را تکان بدهند، اما به سرانجام رسیدن آنها، من را خوشحال خواهد کرد؛ و چه چیز مهمتر از خوشحالی توی این دنیا، آن هم از نوعِ علمیاش؟یک برنامهٔ یکماهه برای ...
برای دوستم همین الان تعریف کردم که آقای ح پیام دادن و بینمون چی گذشته. گفت که چقدر جدی شدی سوسن. من جدی نیستم : (( یعنی جدیم ولی احساسی. آه ...
۱.آیا دوستی داری که با او بتوانی در سکوتی دلچسب، موزهها را تماشا کنی؟۲.در تماشایِ اشیایِ موزه، مشتاق آنهایی هستم که در کنجاند. گوشه و کنار. فضای زیادی اِشغال نکردهاند و دور از چشماند. همانهایی که روی دیوارهای فرعی نصب شدهاند یا در راهروها و دالانهایی جا خوش کردهاند که بازدیدکنندههای کمحو ...
دیروز دنبال تو می گشتم. گرسنه و تشنه و خیس ... نه خیس حسرت پی رخت آن روزها نمی گشتم. چون باران نمی بارد خشکم؟ نه ...چون با آنروزها و حسرت قطع رابطه کرده ام. کلا همیشه به حالا نگاه می کنم. و فوق فوقش فردا. دنبالت توی گوگل و دفتر شعرها و انجمنها، به خاطر حالا گشتم...دنبال شعر تازه ای از تو بودم .. ...
استاد فرستاد 🥰🥰🥰🥰🥰 البته غلطم دارم . حالا از فردا صبح میخام بشینم غلطامو درست کنم . انشالله خیلی تلاش میکنم که تا روز جمعه آخر وقت برسونم به دست استاد ...
تمام وسایل رو گذاشتیم بالا منم بدو یه کرم مرطوب کننده زدم فقط دستکش هارو برداشتم موهامو بالا بستم که حس کارکردن بگیرم 😂 دخترا میدونن بالا نبستن مساویست با تنبلی 😬 چون داداش دیر حاضرشد ما تقریبا 7رفتیم ما تند تند آماده شدیم... بین راه بچه هارومی دیدم می رفتن مدرسه یه عده خیلی کوچولو بودن فقط یه کیف ب ...
بعد از دورههای طولانی معاشرت و جمعنشینی، به گوشهها و کنجهای خودم میخزم. هرگز کسی نتوانسته این نیاز را در من خاموش کند که به درون خودم برگردم و پوشهی فکرها و خیالاتم را مرتب کنم. برای خیلیها احیا شدن در خلوت بهمعنی نفی حضور دیگران است. انگار همین که میخواهی خلوت خودت را داشته باشی، پس غیراجت ...