خواهرزادم چند وقته کلیک کرده رو پلیس مگه من پلیس کوچولو ام.. حتی یه قصه هم از خودش گفته برام فرستاده🥹 الان اومده اینجا دیشب وقتی داداشم از سرکار اومد رفته بود براش لباس پلیسی خریده بود🥳 بین خواب و بیداری بود تا دایی شو دید بلند شد تا اینکه داداشم لباسی که براش خریده بود نشونش داد از ذوق بالا و پایین ...
Forwarded From برده ناخشنود!آیا زنان مسلمان واقعاً نیاز به نجات دارند؟یا این فقط یک تصور غربی، یک پروژهٔ سیاسی و یک روایت رسانهای است که برای توجیه مداخله، جنگ و برتریجویی فرهنگی ساخته شده؟در این ویدیو، بر اساس کتاب مهم و بحثبرانگیز «Do Muslim Women Need Saving?» اثر لیلا ابواللغد، یکی از برجسته ...
هشدار: در این مطلب به قیدها خیلی دقت کنید. ۱. تا الان در بیان، دو وبلاگنویس بودند که به نقد حوزه و روحانیت پرداختند، در حالی که خودشون طلبه نبودند. شاگردبنا نامی و آقای قنادیان. وبلاگ سکوت و گوی هم که طلبه هستند، از جهاتی به نقد وضعیت موجود پرداختند ولی قطعا متفاوت بود با نوع نگاه دو نویسنده اول. ...
اولین باری که با واژه داش آکل مواجه شدم اوایل اذر ۱۳۹۸ بود. با یکی از رفقا داشتیم سر دُزک به طرف شاهچراغ میرفتیم که صحبت داش آکل و مرجان را پیش کشید. اولین مواجهه من با داش آکل این بود که گفت: داش آکل میشناسی؟ و من نمیشناختم. قصه را بر اساس فیلم بهروز وثوقی شروع کرد و گفت که داش آکل یه لوطی شیراز ...
اینقد خسته ام اما بسیار خوشحالم .میام مینویسم ۲۴ساعت پرکار پیش مامان ومراقبتهاش از اون ور دو تا دخترا آنفلوانزا گرفتن و نبودم ازشون مراقبت کنم اما به هرحال سپری شد دختر دومی خیلی سخت بیماره امیدوارم زود خوب بشه . خوشحالیم هم بخاطر اون مامان خوش قلب و مهربون و دختر نازنینشون خدایا هزار بار ممنونتم. ...
قطع نگارش در وبلاگ، یک تصمیم احساسی بود. دقت بفرمایید یک تصمیم احساسی، ما در همین جمله که بارها روزمره آن را استفاده میکنیم، احساس و ابراز آن را امری بیهوده و احمقانه میدانیم، آری فقط احساسی عمل کردن اشتباه است اما در پس این سخنی که داریم میگیم انگار در ناخودآگاه ما و در قانونی نانوشته، در پس ذهن ...
امروز صبح وقتی بیدار شدم حس کردم چقدر حالم خوبه. حال خوبی که دوس ندارم هیچکس خرابش کنه. نه مهمونی فامیلی و سروکله زدن با آدمهایی که از قدیم بهم آسی زدن و نه چای که انقد دوستش دارم که وقتی خوابه ازش عکس میگیرم و اون من و به اینجا کشونده... دیروز احساساتم غلیظ بود. چ دید که حتی سر اینکه اون پدر بزرگ ...
بیشتر مواقع که با پستهای طولانی در وبلاگستان یا حتی پستهای خودم که عموما طولانی هستن، مواجه میشم، احساس میکنم که نمیتونم این متن رو بخونم یا درک کنم و این موضوع شاید بر میگرده به سالها قبل. خیلی از ما شاید اینطور بوده باشیم که مثلا موقع رسیدن به بخش Reading در امتحانات انگلیسی، حال خوندنش رو ن ...
اگر استفاده از «اشکدان» از گذشته تا امروز رواج داشت، حالا دیگر به تکنولوژی تبدیل اشک به آب آشامیدنی دست پیدا کرده بودیم. آنوقت آدمهای «اشکدممشک» بهاندازهی آدمهایی که همیشه لبخند میزنند، محبوب بودند. حتی آدمهایی که اشک بیشتری میریختند، بهخاطر مقدار آب آشامیدنی بیشتری که تولید میکردند، ز ...
هیولا: اگه میخوای کسی رو بکشی، از امیدهاش شروع کن. من: میدونستی مرگم با اسمش هموزنه؟! هیولا: مکث من: هیولا جهنم چقدر گرمه؟ هیولا: به اندازهای گرم هست که تمام خوب بودنای الکیتو بسوزونه. من: مکث هیولا: چته امروز؟ چرا زیر چشمات پف کرده؟! من: امروز هر چقدر که گریه کردم، بازم هیچ بذرِ فراموشی سبز نش ...