برف میبارد. احساس میكنم كه اطراف مغزم را چيزی سرد و منجمد گرفته است. انگشتم را به سمتش میبرم و با اولين لمس، ذوب شدن و ريختنش را توی چشمهايم احساس میكنم. سرم، حالا داغ شده است. انگار كه تمام حرارت جهان در سرِ انگشتانم جمع شده باشد، با تعجب به پوست قرمزرنگشان نگاه میكنم.از پشت اين چشمهای تار، ...
و دوباره رسیدیم به قسمت سخت ماجرا جمع کردن وسایل و بستن ساک برای برگشتن.. هزار سال بگذره و هزار بارم برم و بیام باز واسم عادی نمیشه این دل کندن با بغضِ کهنه شده توی گلو، لباسا رو تا میزنم و کنار هم میچینم بوی کیکِ تازه توی خونه پیچیده و مامان هر چند دقیقه یه بار میپرسه فلان چیز بذارم برات؟ فردا اتوب ...
بر رسم مهربانی، تقدیم به کودکان سرزمینم. در دل جنگل سبز، آقاخرگوشه زندگی میکرد؛ خرگوشی پیر با گوشهای آویزان، موهای خاکستری، و لبخندی مهربان . او هر روز صبح زود بیدار میشد، جارو به دست، جلوی لانهی جنگلیاش را تمیز میکرد، و به پرندهها دانه میداد. ولی بچهحیوانهای جنگل، همیشه به او میخندیدند. ...
امروز صبح بیدار شدم دیدم حسش نیست، دوباره یکم بیشتر خوابیدم، بعد بیدار شدم صبحانه خوردم بعد دوباره رفتم خوابیدم، نمیدونم چرا دوست داشتم بخوابم، بعد دوباره بیدار شد با لیلی بازی کردم و بهش گفتم بریم بیرون؟ گفت نه! گفتم بریم تئاتر؟ گفت نه! […] ...
چند وقتی به طور محدود آلپرازولام مصرف کردم به خودم میگفتم چرا بهتر نمیشم چرا تپش قلبم کمتر نمیشه .. بعد میگفتم نه شاید بخاطر اینکه هنوز دوره اش تموم نشده قرار نیس اینقدر زود نتیجه بده.. حتی شب ها بیخواب می شدم نصف شب بیدار می شدم بیقرار بودم تنفسم نرمال نبود چند بارهم اینجا بهش اشاره کرده بودم ولی ن ...
خاکستری عزیزم، من منتظر این بودم که در نمایشگاه کتاب آینده شرکت کنم غافل از اینکه مادربزرگم قراره فوت بشه. حالا اون دیگه رفته و همه چیز یهم ریخته. یکشنبه امتحان+ارائه دارم. دارم دعا می کنم شنبه اسمم توی حذف شده های باکتری شناسی نباشه چون یه غیبت دارم. دانشگاه مثل یه کوه روی کمرم فشار اورده و خیلی وق ...
سلام... امیدوارم که خوب باشید... ممنونم از همه دوستانی که این مدت پیام گذاشتن و تسلیت گفتن و حالم و پرسیدن... ببخشید که نمیتونم تکتک جواب بدم... از نظر جسمی به شدت مریض شدم هیچی حتی آب هم نمیتونم بخورم و فقط به زور سرم دارم پیش میرم... از شدت ضعف دستهام توان هیچ کاری ندارن و همین الان که دارم مینو ...
یکم اوضاع کار پیچیده شده. دوتا از همکارهای با سابقه که مهره های مهمی تو شرکت هستن قراره اخراج بشن. و من یکی از جایگزین های اون هام. "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف... مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی..." ولی من آماده نکردم چیزی آنچنان. تازه از بازی های روانی همون دو نفر خسته و فرسوده هم شدم. البته ...
وقتی راه زندگی را دیگران عوض میکنند: آیا همیشه تقصیر خودمان است؟ گاهی در انزوای شب، وقتی مسیر زندگیام را مرور میکنم، به این فکر میافتم که کدام پیچها را خودم انتخاب کردم و کدامها را کسانی که حتی نامشان را به خاطر نمیآورم، برایم رقم زدند. حقیقت این است که زندگی، همیشه داستان خطی انتخابهای آگاه ...
قرار بود برم جلسه مادرهای کلاس زینب، یادتونه؟ مطمئنا یادتون نیست. کلاس درسم رو به خاطر اون جلسه جا به جا کردم ولی در نهایت، گند زدم و بغض بچهام رو دیدم و له شدم. هرچند زینب خیلی راحت از اون ماجرا عبور کرد و به راحتی حالش خوب شد، ولی برای خودم به عنوان یه مادر خیلی سخت بود... چون خودم باعث رنج بچه ...