Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιدر میدان ونک به طرز احمقانهای پاچهی یک سرباز را گرفتم، فقط چون لباس نظامی تنش بود. بچهای حدودا همسن بردیا. برگشتم پیدایش کنم و دلجویی کنم، رفتهبود... روی سکویی نزدیک بیمارستان نشستم و چهاربار فیلم مادر حامد دلدار را نگاه کردم و گریه کردم. هربار که آخ حامد میگوید و صد ...
بالاخره بعد مدتها یه صفایی به دلمون دادیم.. دلم تنگ شده بود واسه نقاشی ...
هیتلر متولد اتریش بود. آلمان به دلیل وسعت، زبان مشترک و نزدیکی فرهنگ، پذیرای ایده هیتلر برای ساختن یک ارتش-ملت برتر، خاستگاه حکومت رایش سوم شد.و هیچکس نمی تواند ادعا کند که آلمانی های دو نسل قبل، همه طرفدار نازی بودند. حتی کسی نمیتواند ادعا کند که ارتش آلمان در آن زمان، یکدست و طرفدار و حامی هیتلر ...
اگر خوابگاه و دانشگاه رو از بیخ در نظر نگیریم، از ۲۱ سال زندگیم، هشت سالش رو توی سه شهر و چهار خونهی متفاوت زندگی کردهم. باقیش همهش توی همین شهر سپری شده و به جز یکی دو سال، همهش توی یه خونهی واحد. خونهای که مامانجوناینها طبقه بالاش و برای چند سال، داییاینها طبقه پایینش زندگی میکردن. خ ...
Forwarded From آن«ساحت گور تو سروستان شدای عزیز دل منتو کدامین سروی؟»- هوشنگ ابتهاج. #یادخنجراست@monadchannel ...
مردی سالها پیش، در اوجِ خوشنامیِ ناشی از گمنامی، با دختری از خونوادهٔ خیلی بزرگ و ثروتمندی ازدواج کرد. به خاطر عجله و سهلانگاری و انجام ندادن آزمایش، کودکی با انواع اختلالات مهلک نصیبش شد؛ نهایتاً هم اون کودک هنوز به جوانی نرسیده بود که فوت کرد. همون مَرد تهموندهٔ خوشنامیاش رو چوبِ حراج زد و ...
مردی سالها پیش، در اوجِ خوشنامیِ ناشی از گمنامی، با دختری از خونوادهٔ خیلی بزرگ و ثروتمندی ازدواج کرد. به خاطر عجله و سهلانگاری و انجام ندادن آزمایش، کودکی با انواع اختلالات مهلک نصیبش شد؛ نهایتاً هم اون کودک هنوز به جوانی نرسیده بود که فوت کرد.همون مَرد تهموندهٔ خوشنامیاش رو چوبِ حراج زد و ...
سایفون رو میارم، می زنم وصل بشه و به کارام ادامه میدم. وقتی وصل میشه هرچی فک می کنم یادم نمیاد چیکار داشتم باهاش. و چون سرعت رو کند کرده دوباره قطعش میکنم. و این روند ادامه داره! پ.ن: گرفتاری شدیما :) ...
امروز اتفاق غریبی افتاد. کلاس قرآن داشتیم. خب، گفته بودم برای بیرون رفتن از خونه با دختر ارشد خیلی چالش دارم. امروز هم همینطور بود. همونطور که دیروز هم موقع رفتن به جشن تکلیف دوستش چالش داشتیم و حاضر نبود بیاد. تا اینکه رفتیم براش یک و نیم میلیون یه دونه لباس خوشگل خریدیم تا راضی شد. برای اون دو تا ...
Forwarded From مَد۱۳ بهمن ۰۴زندگی مثل داستان است. معنای هر صحنه را صحنههای بعدی تعیین میکند. اینکه روی کاغذ نوشتی «فوقش میمیرم»، میتوانست بعدا یک شوخی دوتایی بامزهٔ ما باشد. جای زخم جراحی میتوانست یک رد صورتی خفیف روی قفسهٔ سینهات باشد که تو را به یاد موهبت زنده ماندن بیندازد. و ونتیلاتور و لو ...