Forwarded From اتاق قرنطینه۲. شب نمیدانم چندم مرگ مامانی یک آخرشبی آمدیم برویم خانهی خواهرم. پایم را که از در خانه بیرون گذاشتم دیدم کوچه را مهی گرفته که بیا و ببین. درختها و تابلوهای بلوار عمود به کوچه پیداشان نبود. اگر میتوانستم بگویم چقدر قشنگ بود خوب بود. نمیتوانم. رفتم تو دست مامان را گرفت ...
Forwarded From اتاق قرنطینه۳. از قدم زدن در مه میترسم. معلوم نیست یک قدم جلوتر درّه باشد یا صخره. دیروز پشت تلفن به مامان گفتم: «هیچ آیندهای ندارم.» دیشب قبل خواب به علی گفتم هیچ راهی پیش رویم نیست و گریهام گرفت. چهارشنبه وقتی میخواستم با کسی برای یکشنبهی هفتهی بعد قرار بگذارم، هردو موافق بودی ...
از امروز صبح، چندین نفر از ایران برگشته اند به اینجا، می توانم ببینم که پراکسی ها از ایرانند با پاسخ هر کسی که در جواب سوالم نوشته زنده ام، هر بار، اشک ریختم (بهشان نگفتم که این طرف دارم زار میزنم. فقط نوشتم شکر)هنوز منتظر پاسخ ده ها نفر دیگرم.قصدی از نوشتن اینها ندارم فقط خیلی ساده خواستم بدانید: ...
Forwarded From روزنگار خانم شين (Sheyda Etemad)▫️ «گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مردهبودیم و نمیدیدیم.» *این اولین یادداشت است که بعد از وصل شدن اندک اینترنت دارم مینویسم. یادداشتهای قبلی مال روزهای قبل بود. حالا دوستی یک کانفیگ به من رساند و جهان، پس پشت برف کمی معلوم شد. یکی یکی انگا ...
Forwarded From نامههایعشاقبه هر حال، این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده، دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز._نامه صادق هدایت به حسن شهیدنورائی ...
روی دور تند میگفتم مبادا قطع شود. می گفتم فکر نکن من یادم نیست. فکر نکنی حواسم آنجا نیست یا تماس نگرفتم. اصلا هیچ خطی به هیچ خطی وصل نمیشد روز و شب تلاش میکردم....داد میزد لابد چون صدا ضعیف بود یا که گوش خودش خوب نمی شنید و فکر میکرد من هم نمی شنوم. داد میزد: مگر میشود من اصلا اینجور فکر کنم؟ مطمئ ...
و به جلادان دستور داد جوانان را بیاورند. گفت از میان اسیران، زیباترینشان را جدا کنند و هر روز دو نفر را بیاورند تا مغز آنان خوراک مارهایش شود. ضحاک، خون می خواست...قبلترها، هر وقت میخواستم که تماس گروهی بگیریم یا پیغام و فیلمی از بچه بفرستم، اولش شمرده میگفت: سلام آدمای توی ایران! و بعد حرفهایش را ...
https://www.facebook.com/share/p/16yDimTZNq/ما با هم قراری داشتیمسه روزست از او بی خبرم. در تظاهرات آبان ۹۸ نزدیک بود دستگیر شود. به پشتش ساچمه خورده بود. مردی سالخورده تر از من در یک کوچه فرعی پناهش داده بود. با کمک دوستی که پرستار بود پیدایش کردیم. گفتم از این سر دنیا برایت بهترین پرستار را پیدا ک ...
دوستانامیدوارم ارتباط ما برقرار بماند. من به دلایلی که ذکر کردم همچنان زیاد حرف نمیزنم. ولی پیوسته به ایران فکر میکنم. اگر در بیرون ایران هستید، گاهی از تلفن و اخبار فاصله بگیرید و در هوای آزاد راه بروید، حتی به زور و اگر در داخل ایران هستید، لطفا لطفا لطفا مراقب خودتان باشید. کاش میشد این زمان را ...
جوانتر که بودم از فیلمسازهایی که دوستشان داشتم، یک فیلم نگه میداشتم برای روز مبادا. از کوروساوا چنتا. از همهی حرفهایی که دوست داشتم به دوستی بزنم، یک حرف نگه میداشتم برای شبی غمگین. از درهای نیمهبازِ شمیم هم یک جستار نگه داشتم، آخری را. یکجور مقابله است برای تمام نشدن چیزها. برای نخوردن همه چ ...