امروز صبح مسعود زنگ زد که کی بیام پیش‌تون گپ بزنیم، منصوره رفته بود کوه، ولی باید این جلسه کاری که قرار بود به مهمونی کاری تبدیل بشه زودتر تشکیل بشه. عصر قرار گذاشتیم، وقتی مسعود اومد بعد از حرف‌های معمولی و روزمره رفتیم سر […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این هفته حال و حوصله رانندگی نداشتم، تصمیم گرفتم با ماشین برم ترمینال، ماشین رو بگذارم اونجا، یک روزه با اتوبوس برم و برگردم. وقتی رسیدم جلوی در دانشگاه داشتم رد می‌شدم که دیدم نیروی حفاظت دانشگاه بهم گیر داد که نمی‌تونی با این شلوار […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز وقتی رسیدم خونه، دیدم لیلی یه آبرنگ گذاشته جلوش و داره نقاشی کنه، ازش پرسیدم چی داری میکشی؟ گفت نقاشی، یکم درباره نقاشی توضیح داد و دستش رو برد زیر میز و کلی نقاشی دیگه آورد گذاشت روی میز، با هیجان گفتم اینا رو […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در «مکتب امام» دولت اسلامی، «دولت مردم» است؛ دولت مردم با دولتی که صرفا از صندوق‌های رای بیرون آمده باشد و بعد بخواهد مردم را به خانه بفرست، متفاوت است ... ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز خیلی اتفاقی وقتی داشتم دنبال یک فیلم برای لیلی می‌گشتم رسیدم به عصر یخبندان، مطمئن بودم قبلا دیدم ولی یادم نمیومد، ولی لیلی تا حالا ندیده بود و این خوب بود، جالب این بود که دیدم تا ۵ هم رفته. لیلی گیر داد که […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۱ بود که جمعی از وبلاگنویس‌های عموما بلاگ بیان به مناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب اون سال دور هم جمع شدن که داستان اون دورهمی رو در اینجا با عنوان «داستان چدونک» در همان سال منتشر کردم. فضای وبلاگستان به شکلی بود که وبلاگ‌های فعال متعدد و وبلاگنویس‌ها شور و شوق نوشتن داش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی وقت بود مسعود می‌گفت برو ببین چه کتاب‌هایی به چه میزان در انبار داریم ولی حس و حالش نبود، آخرش قرار بود یک روز با هم بریم این کار رو انجام بدیم. امروز بهش زنگ زدم که حاضری بریم؟ گفت نه واقعا حس و […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مدتی میشه که زیاد به از دست دادن فکر می‌کنم، از وقتی میلاد از دنیا رفت، ذهنیتم نسبت به خیلی چیزها عوض شد، میشه گفت دیگه اون آدم سابق نشدم. زندگی شبیه گذشته نیست برام. چند روز پیش پرهام یه استوری گذاشته بود، «یادآوردی: عزیزانتان […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من معلم‌های بی‌نظیری داشته‌ام و دارم و همواره سعی کرده‌ام شاگردی کردن را تا جایی که می‌توانم رعایت بکنم. امشب یاد یکی از بی‌نظیرترین‌هایشان بودم و فهمیدم این دو ماه که او را ندیده‌ام، چقدر دلتنگش شده‌ام. البته که چند باری برای ایشان در واتس‌اپ پیام نوشتم و همواره محبت‌شان در پاسخ مرا شرمنده می‌کرد. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این روزها خیلی غمگینم، حالم دست خودم نیست، نمی‌دونم چرا، ولی با این وجود و با وجودیکه می‌دونم کارهایی که می‌کنم کاملا بیهوده هستن، بازم انجام‌شون میدم، مثل همین نوشتن، خب که چی واقعا؟ صرفا چون کار دیگه‌ای نمی‌خوام انجام بدم دارم انجامش میدم، خیلی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید