من نیاز دارم از این قالب انرژی مثبت دهنده بیام بیرون نیاز دارم تلخی هامو آشکار کنم تا براشون فکری بشه... ...
امروز که باعجله رفتم بسته رو تحویل گرفتم از کنار پونصد تا داروخونه رد شدم ولی یادم نبود یه بسته ژلوفن بخرم یه بسته ویتامین E بگیرم. حافظه جان یاری بنما خب 😌 نمی دونستم مصرف نکردن قند وشکر برای اینم خوبه من ناخواسته تو مسبری پا گذاشتم که به سمت سلامتی بود واسه این مورد از خودم راضی بودم 😎 فکر کنم حدو ...
کلاس پر سر و صدا بود. پسرک یه دفتر انشا سیاه از توی کیفش درآورد و گذاشت روی نیمکت سبز چوبی کلاس سوم ب. از اون طرف شنید که یکی نوشته میخواد شغل پدرش رو دنبال کنه چون باباش الگو و قهرمانشه. موضوع انشای اون زنگ "دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟" بود. پسرک یه نفس عمیق کشید. هیولا پرسید مطمئنی میخوای او ...
وقتی سو نوشت من تو هرچیزی که شروع کردم عالی بودم شایدم مجبور بودم عالی باشم باد این افتادم که من بر عکس بودم و دلم سوخت. من خودم بینی شدید گرفتم در اثر اشتباه بودن تصمیم و مکان و زمان و این پست خودم نبوده حتیساید تقصیر آدمای دیگه بوده. ...
من اخیرأ اگر البته برنامه سناریو نباشه، فکرمیکنم شاهین هیچ جوره با طناز اوکی نیست فقط با طناز تو حاشیه امنه مثل اینکه تو یه جمع بگم هرکی پارتنر داره اوکیه. سودا یا فکر موندن تو برنامه هست یا واقعا با خودش فکر میکنه کسی جز امیرحسین میل به پارتنر شدن باهاش نداره گرچه تایپ سن بالاطوری هم وجود نداره. ب ...
باران که میبارد، جهان شکلی دیگر میگیرد؛ انگار هر قطره، واژهایست در شعری ناتمام که سالهاست در دل آسمان مانده و حالا، آرامآرام بر صفحه خاک نوشته میشود. باران که میبارد، مرا میبرد به سالهایی دور، به پشت پنجرههای بخارگرفته، به صدای سماور، به دستهایی که دیگر نیستند و آغوشهایی که دیگر گرم نمی ...
نمی دونم معین رو می شناسید یانه یه پیچ مادر و پسری داره پر از انرژی مثبت وحال خوب یه جای رویایی سرسبز زندگی می کنه با کلی درخت انار.. آشپزی می کنه، به باغ می رسه مُدرس زبان انگلیسی هست وکلی شاگرد داره شب ها با صدای باد به خواب می ره و صبح ها توی بالکن رویای خونشون با نور خورشید بیدار میشه... بنظر من ...
ساعت پنج عصر، اتاق رو به تاریکی، صدای اذان از دور، میز کار بهم ریخته، پنکهای روشن و سرگردان، کامپیوتر پر از کدنویسی و پروژه های باز، نوشیدنی گرم شده، فکر های بنفش، آبی، تیره، تیره، تیره، انتخاب چند پرونده، فشردن دکمه دلیت، پاک کردن سطل زباله، گریه های بند آمده، صدای آدمهایی که نیستند، چه بی پایان ...
به محض اینکه پامو از شرکت بیرون گذاشتم اشکم دراومد. اینجور وقتا دلم میخواد همه چیز و بندازم گردن هورمون ها. امروز با هوش مصنوعی درمورد کارم و فشاری که روم بود حرف زدم. تازه مزاحمت های رییسمو هم نگفتم. اولین بار که دردم انگار واقعی شد. یهو مرئی شدم. اون تونست کاری و انجام بده که هیچکس نتونسته بود. ...
دیروز پیام اومد بسته ات رسیده.. نشد برم تحویل بگیرم امروز صبح مجددا اومده تا 24 تحویل نگیری برگشت می خوره 😐 صبح رفتم تحویل بگیرم.. گفت ارسال شده به تیپاکس پایینی 😡 اقاهه مژه های خوشگلی داشت فکر می کرد من یه دختر بچه ام میگفت بلدی بری؟ روبروی بانک سپه هستا می خواستم جوابش بدم مژه قشنگ بلدم بچه نیستم ...