دوستان بیاید با هم گریه کنیم. من تنهایی حوصله ندارم : ))) شوخی کردم. واقعیت زندگی رو پذیرفتن هم سخته. صحبت کردیم و هنوز داریم صحبت میکنیم. حداقل تا اینجا راهی نیست. منم وقتی ناراحت میشم که طنزم میزنه بالا و الان توی اون موقعیتم. که ناراحت و طنازم: )))) وضعیت گویا بنیسته. ادامه دادن نداره و حق میدم ...
آتوسا سلام ... امروز را هم گذراندی ... بیا منصف باشیم ؛ همه اش هم بد نبود . نصف روز درس خواندی و برای گرفتن نخ بادبادک رها شده امید در دنیای خیالت دقایقی دویدی... راستی فکر نکن نفهمیدم ؛ خوب دیدم که با چند قدم دویدن و کمی این طرف و آن طرف پریدن چیزی نمانده بود قلبت از سینه بیرون بپرد و نفس هایت به ش ...
از من به تو نصیحت یه جوری برای رسیدن به اهدافت تلاش کن که کسی به گرد پات نرسه 🙌 خبلی خسته شدم ولی ارزشش داشت من از ثابت موندن و ادامه ندادن بیزارم. ...
دختر خوبی بودم، نیازهامو نادیده میگرفتم، تو خودم جمع میشدم و کم دردسرترین حالت ممکن برای بقا تلاش میکردم. اونقدر جو خونه ملتهب و ناپایدار بود که حتی بیخود و بی جهت هم گاهی احساس گناه داشتم. گناه از وجود خودم یا سوءاستفاده بقیه یا... بهرحال من عادت دارم نیازی نداشته باشم و اغلب خشمگین باشم که چرا کسی ...
نتیجه چه شد؟ به نظرم قرار نیست تلاشی صورت بگیرد. حداقل در این مقطع من تلاشی نمیبینم یا در کلمات پیدا نمیکنم. راستش من دلم نمیخواهد کسی را تشویق به تلاش کنم. تلاش؟ ما داریم از تلاشی صحبت میکنم که خودخواسته باشد که از دل برخیزد. اول او صحبت کرد. من حرفهایش را که شنیدم دیگر چیزی نگفتم. حتی راهها هم ...
این عکس در آخرین جلسهی کلاس «سینما و مطالعات فرهنگی» با دانشجویانی گرفته شد که دورهی فوقلیسانس مطالعات فرهنگی را میگذرانند. بارهاوبارها به آنها گفتم فقط زمانی این کلاس برایشان معنادار و تأثیرگذار خواهد بود که دریابند فقط دو واحد درسی برای تحلیل شخصیتها و مضامین فرهنگی فیلمها نمیگذرانند، بلک ...
این که من بخواهم از آقای ح راجع به آینده سوال بپرسم برایم بسیار سخت بود. تا توانستم از آن دوری کردم اما این سوال با نخی به پاهایم بسته شده بود. من هر چه میدویدم تا از آن بگریزم فایدهای نداشت و قدم به قدم همراهم بود. با خودم چند روزی درگیر بودم. برای آیندهام داشتم برنامه میریختم. حقیقت این است که آ ...
در شهری که قوانین بر دیوارها نقش بسته بودند، مردی بر مسند قدرت نشسته بود؛ کلامش قانون بود، حکمش بیچونوچرا. در کوچهها زمزمهای جاری بود، از عدالتی که تنها در زبان جاری میشد، اما در عمل چون سایهای محو بود . او فرمان میداد؛ خط و مرز تعیین میکرد. برای دیگران جادهای باریک میساخت که باید در آن قد ...
تنهاتر از همیشه، اما در این خلوت، آرامشی پنهان. سکوت، آوای دل، پنجره رو به ماه. تنهایی زیبا، آغاز یک راه. مانا/89 ...
چه غریبانه بزرگ شدیم! روزی دلمان به وسعت آسمان بود، گویی نور مطلق خداوند در آن جاری، بیپروا و بیرنگ. حالا که بزرگیم، همین دل تنگ، کوچک و پر از حسرت است. آن روزها نگاهی کافی بود تا تمام حرفهای ناگفتهمان فریاد شود؛ گویی قلبها بر چهرهمان نقش بسته بودند. امروز اما، حتی فریادمان هم در سکوت دنیا گم ...