تو پیاده روی خیابون نزدیک محل کار آروم قدم میزنم با دوستم قرار گذاشتم بعد از شیفت با هم بریم تا ساعت بخرم و منتظرم برسه اون آزمونی که از مدتها پیش منتظرش بودم و کلی بهش دلخوش بودم بالاخره دفترچه اش اومد ولی اونطور که من میخواستم نشد برای شهرمون هیچ نیرویی نمیخواد تصویرمو توی شیشه ی مغازه ها میبینم، ...
با یه نسیم شروع شد و کم کم تند تر شد باد با قدرت ابرهای تیره روجابه جا می کردودر نتیجه صدای مهیب آسمون بودکه گاه بی گاه به گوش می رسید همون آسمون غرمبه خودمون نمدونم شما بش چی میگن غرمبه یا قرمبه؟ اومدم حیاط نشستم یه ویس گرفتم از صدای آسمون هوا اینقدر خنک و سرد شد عین پاییز.. کم کم دونه های درشت بار ...
خاکستری عزیزم، به اواسط ژولای رسیدیم. دقیقا وقتی که من قبلا این موقع ها دیگه کنکورم تموم شده بود و منتطر بودم تا تابستانم رو شروع کنم. طبیعی نیست که با شنیدن "ژولای" به یاد کنکور بیفتم؟! خب بگذریم... فکر می کردم با تموم شدن کنکور همه استرس ها تموم میشه که بدتر شد. بچه های کلاس خیلی درس می خونن و من ...
امروز سرکار متوجه شدم حقوقی که میگیرم از بقیه خیلی کمتره! کارم پر مسئولیت و گاها پرفشار هست، مطالب برای یادگیری زیاد هست اما نه تاثیری تو درآمدم داشته و داره و نه تمومی داره! با اینحال از افراد دیگه که کار سبک تر، کم استرس، و بدون نیاز به یادگیری دارن، کمتر حقوق میگیرم! فاجعه باره. دیشب که خجالت زده ...
آدمها اگر میدونستن شبها چقدر بهشون فکر میکنیم، بازم این فاصلهها وجود داشتن؟ ...
شبیه حبیب لیسانسه ها شدم شاید. اما فکر میکردم پسره از من خوشش بیاد. هرطور فکر مسکنم بعضی رفتارهاش عجیب بود. جاشو عوض کرد، کنار من نشست به بهانه اینکه نزدیک کولر باشه، دائم جزوه امو نگاه میکرد و ازم خواست بعد از کلاس بهش بدم. اما من واضح نشنیدم. الکی لبخند زدم و سرمو به تایید نشون دادم. بعد از کلاس ا ...
از موقعی که "قرص پَر" تجویز و مصرف شد نه فروپاشی روانی تجربه کرده، نه شاهد افسردگی از سر دلتنگیش بودم. من شب و روز اون رو زیر نظر دارم. چند روزی هستش که ساکته. دیگه موزیک هم گوش نمیده. صبح تا شب خیره میشه به کامپیوترش، یه سری کدهای پریشون و آشفته وارد میکنه، مینویسه و پاک میکنه، اجرا میکنه و اصلاح م ...
خبر خیلی حوب اینکه اینترنت خانه ام وصل شد و هنوز باورم نمی شود کهvpnگوشی وصل می شود و می توانم وارد اینستاگزام شوم.( تازه بلاگفا رو هم نمی تونستم وارد بشم) و اما: روحم هم خبر نداشت که من از دنبال کنندگان صفحه ای هستم به اسم هتل نمی دانم چی که تخصصش نگهداری از گربه های تی تیش ملت است که در پانسیون ها ...
عجیب ترین تجربه زندگیم و داشتم. یه کارگاه شرکت کردم، دختری که کنارم نشسته بود خیلی شیطون و بشاش بود و با من خیلی خوب بود. ازم شماره گرفت که باهم گاهی بیرون بریم خوشحال شدم که دوستی پیدا کردم و قبول کردم. بعد از کارگاه پرسید برنامه ای نداری و باز من لال شدم و نتونستم مخالفتی کنم! رفتیم به سمت کافه، ی ...
سهراب گفت حکایت کن... گفتم خیله خب حالا، خودت هم همین دو خط را به زور نوشتی، چطور از من توقع داری. اینجا، این دخمهی تنگ و خاکستری را پاک نگه داشتم از آلودگیهای بیرونی؛ غلط یا درست، ایدهام این بود که این یک تکه جا دور باشد از همه آشفتگیهای ایام. اصلا من هم یکی مثل خودتم؛ به همان نحیفی که تو بودی، ...