از اونجایی که یه عالمه پست منتشر نشده داشتم و دلم میخواست یهجایی روزمرگیهای بیمارستانیم رو ثبت کنم؛ به تلگرام روی آوردم. با اینکه چیز چندان خاصی نمینویسم -و حتی مطمئن نیستم که نوشتنم قراره ادامهدار باشه یا نه- ولی خوشحال میشم اگه اونجا هم منو بخونین. :") لینک. ...
چهار ماهی از آخرین پستی که گذاشتم میگذره ♂️ خب اتفاقای زیادی افتادن و چند بار اومدم بنویسم و یه سری هم یه پست گذاشتم و بعد پاکش کردم پارسال! مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که برگشتم شرکت قبلی! قضیه از این قرار بود که شرکت ایرانی نبود و یک نفر رو نمایده خودشون کرده بودن توو ایران که اونم ...
+ به ستارهها خیره میشم و سعی میکنم هیچ تصمیمی نگیرم. سعی میکنم فکر نکنم. فقط ستارهها رو میشمارم و فراموش میکنم که پنجم تیری هم وجود داره. + ولی هربار با به یاد آوردن این قضیه که تا پاییز دورههای شیمیدرمانیم تموم میشن برای خودم جشن میگیرم. :) + با اختلاف، امتحانات ترم دوم یازدهمم، از سخت ...
دیدنت، داشتنت و مراقبت ازت، قشنگترین اتفاق زندگیم بوده؛ چون میتونم بدون ترس از مارمولکها، سوسکها و موشها توی حیاط قدم بزنم. -زخمها و جای گازهای روی دستانش را پنهان میکند- تو خاصترین گربهای، چون با اینکه حالا پنج سالته ولی اصلا یه ذره هم با دو ماهگیت فرقی نداری. :) ...
سلام رفیق شفیق... حالت چطوره؟ روبهراهی؟ دلم پره از خون و ذهنم پره از آشوب و کلی حرفهای نگفته و نشنیده. تو بغضم طوفانی هست که از هر راهی میخواد بیاد بیرون ولی باید قورت بدم و تو قفسه سینم نگه دارمش چون میدونم اگر از قلمرو من بیرون بره دیگه افسارش به دست من نیست و هر چیزی که جلوی راهش باشه رو تبدیل ...
در پایین صد کتاب سدهٔ اخیر (۱۳۰۱-۱۴۰۰) را معرفی میکنم. این کتابها در یک بازه ۱۴ ماهه در اینستاگرام من معرفی شدهاند. (بهعلاوه مخاطبانم در صفحه اینستاگرام کتاب منتخب قرن را در ادامه با رأیگیری جزیی و چند مرحلهای انتخاب خواهند کرد.) متن زیر را در اینستاگرام در معرفی این برنامهٔ شخصی نوشتهام. این ...
روبهرویم نشسته است. با همان لبخند تلخ و سکوت پرفریادش. صدای نفس کشیدنش را میتوانم بشنوم. احساس میکنم هوا از سردی او یخ بسته. ابروانش مانند طنابی در هم پیچیدهاند و در چهرهاش میتوانم شیر خفتهای را ببینم که هر لحظه ممکن است بیدار شود و مرا زخمی کند. انگار از چیزی ناراحت است. اتاق برایم مانند زند ...
چرا همه رفتن؟ البته چراش واضحه به همون علت که من رفتم☹☹☹ ولی فکر نمیکردم انقدر همه ننویسن ...
دو هفته پیش با علائم گلودرد و آبریزش بینی، کرونا گرفتم و یک هفته ای خونه موندم. خانوادگی به کرونا مبتلا شدیم. خوب شدم و شنبه ی همین هفته رفتم سرکار. اما پدر و مادرم و خواهرم دوباره با علائمی که اول داشتن درگیر شدن! شنبه رفتم سرکار و تا دوشنبه خوب بودم. آخرای شب یه احساس گلودردی دوباره اومد سراغم ...
دیروز رفته بودم ماموریت ایرانخودرو که یه سری از دستگاه هاشون رو یکم تغییرات روشون انجام بدیم. برای اینکه یه سری اطلاعات بگیرم در مورد دستگاهه، با یکی از پرسنلشون رفتیم دفتر مسئول مربوطه! دو تا صندلی کنارش بود و به ما تعارف کرد بشینیم و صحبت کنیم. نشستیم و من شروع کردم به سوال کردن که ناخداگاه د ...