احساس خفگی میکنم. پاستا درست کردم مامانم گفت پنجره باز نکن. اون همیشه سردشه. بیشتر از اینکه سردش باشه ازش ما میترسه. این شامل همه پنجره های خونه میشه خنیاگر اون قسمت نباشه باز هم میگه سرده ها. همین الان بعد از حمام میخواست بره بیرون و حالا میگه سرده پنجره باز نکن. از اون طرف تمام پنجره های واحد ها ...
سه هفته از سال ۱۴۰۴ گذشت و میشه گفت برنامههای چالش دوازده برای بهار رو شروع نکردم. البته خیلی کارهای هیجانانگیز جالبی انجام دادم ولی از شنبه رسما باید خیلی فشرده برنامههای سال جدید رو شروع کنم. امسال عید کنار پدر و مادرم بودم، چند […] ...
میخوام یه خاطرهای تعریف کنم. امشب خیلی اتفاقی و یهویی یادش افتادم. زمانی که همه دوستام کنکور سراسری شرکت کردن و قبول شدن دانشگاه، منم قبول شده بودم، از خیلیا هم رتبهام بهتر بود، ولی میخواستم بمونم پشت کنکور و تغییر رشته بدم. اونجا اکثر دوستام بهم پز میدادن! خودشون رو میگرفتن! تو قیافه بودن و... من ...
امروز بعد دو سه هفته کتاب خوندم. نمیدونم چرا از کتاب خوندن افتادن اما باغ مخفیو خوندم و چقدر خوشم اومد آخرشم اشکی شدم. صبح هم گناه من دو دیدم. سیر فیلم های ادامه دار واقعا غیراز قسمت اول بی ارزشه. هفته پیش رو مهمه . باید یکی از دغدغه های ذهنیمو برطرف کنم حتما حتما. ...
از اینستا دیدم تخم مرغ رو اینجوری پخت منم دس بکار شدم:) اونجا ریخت تو قالب سیلکونی چرب کرد تخم مرغ وادویه ها گذاشت تو قابلمه درحال جوش... من تو قالب سیلکونی نریختم چون بنظرم جوشدن اینا باعث بیماری میشه، ریختم تو کاسه.. نتیجه اش خیلی خوب بود دوس داشتممم اونم منی که تا مجبور نمی شدم سراغ تخم مرغ نمی ر ...
آدما نقش پر رنگی تو زندگی دارن حتی اگر نادیده بگیری قطع رابطه کنی حرف نزنی نگردی نخندید بهشون . اونا میتونی خوردن کنن. هرات کنن. خوشحالم کنن. دشمنی کنن. جادوی تو باشن و.... عکس العمل تو نشون میده چی داره میشه. به روزهای پر اعتماد به نفسی فکر میکنم کاش میشد بهشون تافت زد تثبیت کرد. چندروزه که صبح بید ...
وصف حالی نیست، چون که حالی نیست...بجز فکر زیر سقف این آسمون بی ستاره ی کم نور...بهاری که هم دوستش دارم و هم ازش دلگیرم،اتفاقات ساده یا شاید پیچیده، فراموش که نمیکنم،یا فراموش نمیشن،و همه چیز اینجا خاطره است،و شاید اخرین فروردینی که شمع های شانزده سالگی رو فوت میکردم از چیزی خبر نداشتم از سال های ...
فکر نمیکردم یه روزی یه لحظه ای برسه که تو زندگیم فقط 5 دقیقه خواب راحت بدون فکر و خیال، بخوام. تو چشمامو میبندم تو میای، هیولا میاد، سگ سیاه افسردگی میاد، روح سفید آرزوها میاد، تا چشما رو باز میکنم برنامه کنکور رو میبینم، رو گوشیم شمارش معکوس روزهای مونده تا کنکور رو میبینم، کارهای عقب مونده رو میبی ...
در مورد اشغالگر اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید بگویم رواعصاب،وراج،از خود متشکر و بسیار علاقمند به چزاندن من است و هر چهار خصوصبت نکبتی اش را امروز روی دایره ریخت. 1. سایه همکارم که تا حدی هم دوست هستیم به من زنگ زد و چون محتوای مکالمات ما دو تا بیشتر حول فحش دادن به روسا و پروین می چرخد، من گوشی ر ...
اگر بخواهم از بين ٢٠٠ دليل كوچك و بزرگ خوشبختی در زندگیام به يكی از عجيبترينهای آن اشاره كنم، اين میشود كه من يك دايی بسیار مهربان دارم. يك دايی كه انگار شال و کلاه کرده و از دل انيميشنهای والت ديزنی پريده است بيرون. دايی من، يك زمينشناس است. و همين موضوع بود كه مرا از بچگی عاشق سنگ و جزئیات ...