بعد از آنکه از تنم عبور کردمتو در وادی ناشناختهای ظهور کردی.آنجا که وطن به مثابه تن،سلول به سلول مرا به نبرد وامیداشت،تو صلحی بودیپس از قرنها جنگ.از اینکه دوستت داشتم،از اینکه میان اردیبهشت برف میبارید،از اینکه تیر میخوردم و زنده میماندم،از اینکه بیدهان تو را میبوسیدم،از هیچ و بدفرجامی،به ...
** این مطلب من رو به شکل ویدئویی در آخرین پست بلاگ من salinus[.]ir میتونید ببینید.***اینجا نمیشه کامنت گذاشت. منتظر کامنتهاتون توی آخرین پست بلاگم هستم. توی باکس کامنت اگر دوست ندارید ایمیل خودتون رو وارد کنید، یه ایمیل فیک مثل a@gmail.com هم کفایت میکنه.زندگی در ایران گذراندن زمان بین بحرانهاست ...
سلام به تیک اول و دوم و سوم و...سلام به دوستی که داره اینو میخونه و دنبال چیزیه که تاییدش کنه یا نکنهسلام به ایرانیبراتون آرزوی سلامتی نمیکنم چون اگر آرزوهای من بگیر بود که الان اینجا نبودم با این حال امیدوارم زنده باشید.این مطلب یکی مونده به آخر من در ویرگوله، مطلب پایانی رو به شرط حیات بعد از پ ...
از قدیم و دورانی که برو بیایی در فیسبوک داشتم، عادت مضحکی همیشه خرخرهام را میگرفته. هم آن موقع و هم حالا که در سراشیبی تند عبور از جوانی نصف و نیمهام هستم هم میدانم که دیدی که پشت این رفتارم هست تماما از یک تنهایی مفرطی نشئت میگیرد که شاید حالا عمرش از یک دهه هم دارد عبور میکند و دیگر عادی شده ...
کمی از ۵ صبح گذشته. کسی خونه نیست. حتی صدای اسباب و اثاثیه خونه هم در نمیاد. من در لبه تاریکی مهملات خودم رو در ذهن آشفتهم مرور میکنم:اون آدمی که این همه به مقصد و مبدا فکر میکنه، بیشتر از اینکه متفکر باشه، دیوانهست.مهملاته دیگه. یاد بدن میافتم. بدن من. بدن منها. وقتی بالای آگهی تحریم مینویسن ...
همه کتابهایی که میخواستم دارم، فقط...یک ذهن خالی کم دارم. کمی فکر کمدغدغه نیاز دارم که شب و روزش به خاطر کمبود مال و ثروت و بدهکاری همیشگی به گند کشیده نشده باشد. کمی فرصت میخواهم که بدون اینکه در پسزمینهام فریاد و جیغهای ممتد باشد، کتابهایم را دستم بگیرم. کمی دستان بدون لرزش نیاز دارم که کت ...