اون‌جا ایستاده بودی. عصبانی بودی، تمام شب رو عصبانی بودی. توی لباس‌هایی که مطمئنم هرگز تن نمی‌کنی... دختری که اون وسط ایستاده بود، من نبودم ولی من بودم. داشتم به روبروم نگاه می‌کردم ولی می‌دونستم که پشت‌سرم، تو هر لحظه بیشتر به‌هم می‌ریزی. برگشتم به سمتت و دستت رو گرفتم. حتی لبخند نزدی، ولی وقتی می‌ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هوم.  ادامه مطلب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ازش می‌پرسم که بعد از خوندنش چه حسی داشته. جواب می‌ده که غم. چیزی نمی‌گم. آخه می‌دونی، اشتباه می‌کنی. من خودم این رو انتخاب کردم. تو تمام اون چهل دقیقه‌ای که از پنجره بیرون رو تماشا می‌کردم و قلبم تو دهنم بود و جدی‌جدی داشتم لباس مشکی‌هام رو تو ذهنم بالا و پایین می‌کردم، فهمیدم که پشیمون نیستم و فهم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چرا داری غصه می‌خوری؟ من رو نگاه، هوش، یعنی هماهنگ شدن با شرایط و بردن بهترین استفاده. باهوشانه عمل کن، خب؟ خوندن بلد نیستید شما؟ فقط می‌خوام دست‌هام رو بشورم بابا، فقط یه لحظه‌ست. به نظرم این هم بهت می‌آد. عجب، که این‌طور؟ حالا به این زودی بلیت نمی‌گرفتی، یه کاری‌ش می‌کردیم. مثلا چه کار؟ اون پیرزن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه فیلم ازم هست که پخشِ زمینِ دانشکده‌م و دارم می‌خندم، اون‌قدر که اشک تو چشم‌هام جمع شده. بحث دلقک‌های پرخطر بود و من قبل از اون حرفش رو نشنیده بودم. تو یه تیکه از خواب دیشبم، همون‌طوری پخش زمینِ جایی بودم که به یاد نمی‌آرم، کنارِ آدمی که به یاد نمی‌آرم، و داشتم گریه می‌کردم. با تمام وجود، از ته دل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بهش می‌گم می‌خوام برم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که یو کی بهتره یا اسکاندیناوی و ژاپن هم که به خرجش نمی‌ره هرچی می‌گم. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که کینگدام یا کینگدِم و اصلا یه چیزی این وسطه بابا گیر نده. یه ساعت بحث بیهوده می‌کنیم که تو بالاخره داری کنکور می‌خونی یا که می‌خوای بری یا که بالاخره چ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

برای اولین بار در مدت زمانی که حتی یادم نمی‌آد، بیدار شدم و نه‌تنها احساس مرگ نداشتم، حالم خوب بود انگار. شاید برگرده به مکالمه‌ی قبل از خواب، یا به پیام محبت‌آمیزی که از یکی از بچه‌ها دریافت کردم، یا به این‌که توی خواب دوستم بهم یه حافظه جانبی داد و گفت: «بیا، داده‌های باقی‌مونده‌ای که می‌خواستی رو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اگر می‌نشستی جلوم، ساعت‌ها حرف برای زدن داشتم. قول می‌دم که گریه هم نمی‌کردم. حرف می‌زدم برات، اون‌قدر که گوشت درد بگیره یا خوابت ببره. خودم هم الان داره خوابم می‌بره. صدای استاد رو مثل همهمه زیر آب می‌شنوم. گمونم خودم هم این روزها زیر آب زندگی می‌کنم. چیزهای زیادی هستن که دارن فراموش می‌شن چون ردی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اوه، تویی. رسیدی. فکر نمی‌کردم. کبوترها رو ببین، چه‌قدر زیادن. پناه بگیر. من می‌ترسم. آخ، قلبم، قلبم خیلی درد می‌کنه. می‌شه دستت رو بگیرم؟ ببخشید، دندون‌هام می‌خارن، مثل همسترها. دستم رو بگیر. چرا دارم می‌لرزم...؟ تو می‌دونی؟ ببخشید گفتنش... گلوم و چشم‌هام هم درد می‌کنن. نمی‌دونم جسمانی شدنش چیز خوب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

توی آینه نگاه می‌کنم و آب دهنم رو قورت می‌دم. هرچی تلاش کنم، نمی‌تونم صدای توی سرم رو خفه کنم؛ این چیزی نبود که تو می‌خواستی ببینی. _ یه مدت خیلی خوب شده بودی، همه‌ش دلم می‌خواست بوست کنم. چه بلایی به سرت اومده؟ یه بغض دیگه. نباید این‌طوری می‌شد. نوشته‌های روی تخته آزارم می‌دن و باعث می‌شن سرم گیج ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید