صدای بارون، ناگهان بلندتر و شدیدتر و خشن‌تر می‌شه. پنجره رو باز می‌کنم، تگرگه. می‌گم نکنه سیل بیاد این‌طوری؟ می‌گه بعید هم نیست. می‌گم خدایا دمت گرم، ولی جدی چند نفر به یه نفر؟ برمی‌گردم پشت میز. شاید درستش این بود که با یه نوشیدنی بشینم و تو این صدای بارون کتاب بخونم، ولی ما که وقت این چیزها رو ندا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

فکر می‌کنم چیزی که این روزها بهش نیاز دارم، خودافشایی صد درصدیه. آیا بقیه آدم‌ها چنین حالتی رو در زندگی‌شون تجربه می‌کنن؟ آیا بقیه کسی رو دارن که تمام خودشون رو بدون ذره‌ای سانسور و حذف و اضافه جلوی اون نشون بدن و همچنان پذیرفته بشن؟ نمی‌دونم. این روزها با شدت و حجمی بیشتر از همیشه از خودم احساس بیز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌خواستم برات از ابرها بگم که زمین رو بغل کرده بودن، از آسمون آبی. می‌خواستم از صدای قطرات بارون بگم و از چشم‌ها. می‌خواستم از صفحات ورق‌نخورده بگم و از کفش‌ها.گمونم روزی وجود داشته که حرف‌های دیگران رو بخونم و به‌جای شکستن الهام بگیرم، ولی اگر بوده هم اون روز حالا گذشته.  گمونم روزی وجود داشته که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تازه که رسیده بودم تهران، گفتم بیا بریم جماران. گفت باشه، ولی تو ماه رمضون بیرون رفتن خوش نمی‌گذره اصلا. مگر این‌که بذاریم برای بعد از افطار... گفتم نمی‌دونم، ولی زودتر بریم. نرفتیم.  پیام تبریک تولدش رو می‌فرستم. پیشنهادش می‌کنی؟ ۲۱ رو. آره، تقریبا نیمه‌ی اولش قشنگ و اکلیلی بود. بچه‌ها توی اتاق خوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این‌جا آدم‌ها خیلی آشپز نیستن. آبگوشت رو خوب درست می‌کنن و باقی چیزها رو هم شبیه آبگوشت می‌کنن. چه‌طوری کسی می‌تونه برای اداهای «نات لایک آدر گرلز» نوجوونی مسخره‌ت کنه، وقتی از اولش هم تنها بچه‌ای بودی که هرچی غذای آبکی می‌ذاشتن جلوش رو با لذت می‌خورد؟ کنارِ هم نشسته‌‌ن و حرف می‌زنن. هر سه سبز پوشید ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عیدتون مبارک.  متنی که در ادامه خواهید خواند، کاملا بی‌ربط بوده و مناسب حال سال نو نیست.  ادامه مطلب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

راستش رو بخوام بگم، وقتی فهمیدم بیان قراره قبل از پایان سال بسته بشه، از یه چیز خوشحال شدم: این‌که دیگه مجبور نیستم لبخندهای پایان سالم رو بنویسم. یه چیزی تو روان‌شناسی (و احتمالا یه سری جای دیگه، والا خبر ندارم) داریم که بهش می‌گن اثر هاله‌ای. مال وقتیه که یه ویژگی خوب تو یه نفر یا یه چیزی می‌بینیم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمی‌دونم کدومش بدتره، این‌که ما از اول محکوم به فنا بوده باشیم یا این‌که جابجا شدن یه سنگریزه وسط این آبراه، همه‌چیز رو برای همیشه تغییر داده باشه. گاهی به عقب نگاه می‌کنم و حس می‌کنم می‌تونستیم، حس می‌کنم این فرصت رو داشتیم، ولی یه جا اون وسط از دستش دادیم. توی چشم‌های چند ماه پیشمون نگاه می‌کنم و ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌گم قلبم شکسته، من می‌رم گریه کنم. اول می‌خنده و بعد می‌پرسه واقعا؟ جواب می‌دم واقعا. می‌گه ببخشید. می‌گم اوکیه، بریم سر کارمون. می‌گه نه واقعا ببخشید، نمی‌خواستم دلت رو بشکنم. این‌ها حالم رو بدتر می‌کنه. یاد آهنگ بیلی می‌افتم که می‌گفت I'm sad again, don't tell my boyfriend. It's not what he's ma ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

جلسه اول کلاس نگرش تو ترم هفت، صرف این شد که آدم‌ها بگن جنگ چه تاثیری تو زندگی‌شون گذاشته. اون روز برای اولین بار بود که یه سری چیزها رو متوجه شدم. چند ماه باید می‌گذشت تا بفهمم جنگ دوازده‌روزه چی‌ها رو ازم گرفته.  حالا این وسطم و بهش می‌گم دیگه نه چیزی ازم باقی مونده و نه چیزی برام. خونه، خونه، خون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید