عمدا در امروز مشارکت نمی کنم. امروز که یکی از روزهای خاص ملت رنج کشیده ی منه. معمولا براشون دل نمی سوزونم. اما خدایی از لحظه ای که خواستن مستقل باشن و آلت دست زورگوهای جهان نباشن، چیا که به روزشون نیومد.  پارسال بعد از اون فرود سخت که گردن ابرها انداخته شد، و قبل از اینکه نشانه ها و اشاره ها، کم کم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مساله ای نیست ها....ولی سوالم اینه که چرا هی بعضی یادها تو ذهن آدم زنده میشن؟  چقدر علتش توی خودمه؟ چقدر ممکنه کسی که یادش سراغم میاد، در زده باشه؟ اگه اون در زده باشه خیلی حیفه که صداش رو نشنوم و جواب درست ندم.... هرچی فکر می کنم چرا دوستم که بیش از بیست و پنج ساله فوت شده  دوستم که بیش از دوساله د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آدم باید با دل و روحش سر درسش حاضر بشه و الا لابلای درس خوندن،  آواز میخونه یا به غصه هاش فکر می کنه یا هر کاری که ساعتهای درس خوندنش براش بی مصرف و عذاب آور بشن. "نماز "و " رابطه"  و" شغل " آدم و .... هم همین بلا سرش میاد ، اگه دل و روح توشون حاضر نباشه. دل عجیبه و روح عجیبا غریبا ست. امروزه کشف شد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هیچ وقت به تو فکر نکرده ام. تقریبا هیچ وقت. یعنی از وقتی یاد گرفته ام به کسی فکر کنم، مدرسه ای که بودم به آن دختری که محبوب همه بود و دار و دسته اش فکر می کردم. دانشگاه به شاگرد اول کلاس.بعد عقد به آن خواهرشوهری که دوستم نداشت. بعد به آن بچه ام که غذا نمی خورد، این روزها هم به فکر صلحم تا وجدانم کمت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وطنم ای شکوه پابرجا، امروز رئیس شماره یک سه بار احضارم کرد و نرفتم و هر بار فحشی نثار کردم(،با عرض  شرمندگی،) آخرش به رئیس شماره سه متوسل شدند و صدایم زدند و با اکراه رفتم، دیدم به قول ادبا "بدا کارمندا که من بودم و صبورا رییسا که وی" بزرگان نشسته بودند و از منِ علمضغه * سوال کوچکی داشتند و "غلطا قض ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز رازی داشت، دلم مثل کره اسب وحشی در چمنزار فرصتها یورتمه می رفت. ذره های زمان لابلای فراغتهای کوچک  اداری، درخشش الماس داشتند. از فضا نوشابه نور می خوردم و عصاره فرصت می چشیدم.‌نمی دانستم باید چه کار کنم. قرص ویتامین بخورم؟ دوست جدید پیدا کنم؟ بانک بزنم؟ مدیر هلدینگ بشوم؟ بروم کل ایالت کالیفرنی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مسئول رفاهی زنگ زد که پنجاه تومن وام چهاردرصد برنده شدی آخ جون میرم "اتر " میخرم چند وقت دیگه زیاد میشه باش میریم ماشینمون رو عوض می کنیم که بدجور پیر و فرسوده شده و هر چند ماه یه بار باید وام بگیریم تعمیرش کنیم گفتگوی اثنی عشران رو دیدم که تعریف می کرد قاچاق چیای یهودی  یه تخم مرغ رو چند میفروشن تو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بنشین در این ساعت بهشتی کمی بشنوم از تو  بگویم از من هیچ هرگزی در دنیا مجالش نشد ، که با هم رودر رو حرف بزنیم . آنقدر نشد که باورم نمیشود توی بهشت هم بشود ما را باش فکر میکردیم حرف زدن کار ساده و مباحی است. هم حرام از آب در آمد هم پیچیده  اولش فکر می کنی حرفهایت را زده ای، بعد عمری یک جلسه که با هم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیدار شدم. وسط یه برهوت انفرادی ،افتاده بودم. خورشید روی نعشم نمی تابید، شلاق می زد. خشم خدا رو ابلاغ می کرد اما شلاق خورشید باعث بیداریم نشده بود.   صدای یه گفتگوی شیرین و شهد دار بیدارم کرده بود. یه گفتگو با رنگ و عطر توتهای سرخ و سیاه صدا از بیرون می اومد. بیرون برهوت من. یکی کفشهاشو در آورده بود ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

و به من برگرد، به این بیچاره ضعیف که در سود و ضرر خودش هیچ دستی نداره. و در آمدن و رفتن خودش به این بساط بی اختیاره. کتاب تو رو باز کردم. سوال داشتم آخه . ازت پرسیدم این چیه این نسیمی که می خوره به صورتم، این منو کجا می بره  برگشتی گفتی از نشانه های من جاری شدن کشتیهای کوه آسا در دریاست، اگر من نخوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید