کتاب جذابی که تصادفی باز کردم اما نتوانستم کنار بگذارم.بسکه جذاب بود هم عمیق بود هم روان . هم انگیزشی هم قصه گو و هم صوفیانه راستش را بخواهید ور توطئه جوی ذهنم می گوید رجب طیب اردوغان به امثال الیف شافاک و این آقای هاکان منگوچ سفارش کرده مولوی را بزنند به نام ترکیه و ضمنش ترکیه را قطب همه رویدادهای ...
مدتها پناهیان روی موضوع ولایت پذیری کار می کرد، از وقتی شناختمش اواخر دهه هفتاد تا همین چند سال پیش، محرمها، ماه روزه ها. گاهی هم مشکوک می شدم که نکند به اسم ولایت پذیری دارد یک فعالیت سیاسی می کند و یک نوع تبعیت به دور از عقلانیت را ترویج می کند. خلاصه که شوربختانه هر چه منبرش شور می گرفت در این ...
من فرزند عصر جدیدم. عصر جدید، خدا را با خرما همزمان می خواهد. دینش در دنیایش ضرب می شود. میوه ی خوب می خورد و بهره وری بالا ارائه می دهد. برای اینکه دهان جدیدی توی روحش باز شود و لقمه های راز را ببلعد، خودش را معطل روزه و ریاضت نمی کند. با علم پیش می رود و خدا را توی بازار صدا می زند. عارف در عصر جد ...
امروز، روز بسیار خوبی از کار درآمد. بهتر از خیلی وقتها، با مردم طلبکار و ناراحت، با برنامه نویسهای به خطا برخورد کرده، با صاحبان صنایع صحبت کردم. (آخ نه یک بار از کوره در رفتم و گوشی را قطع کردم و بعد به طرف گفتم، مشکل از گوشی بوده.) ولی باز هم به نسبت خودم در شرایط مشابه قبلی، عالی برگزار شد و نتا ...
*همیشه فکر می کردم بودن بهتر از نبودنه، بودن با معلولیت و فقر حتی، برای همین نگاهم به تولد بچه های جدید تحت هر شرایطی مثبت بود. تحت هر شرایطی؟ *گوشی دستم بود و توی صفحه اش، مادری توی چشمهایم نگاه می کرد و می گفت لطفا ما و بچه ها رو بمبارون کنین ولی اینطوری با گرسنگی زجرکششون نکنین *نمایندگی نیچه و ...
همیشه تهرانی ها را دوست داشتم. .. شاید چون خوب آب می خورن یا آب خوب می خورن. آخه تهران، سرِ چشمه است.یکی از محلهای برخوردم با روح تهرانیها توی حرم عبدالعظیم بود، زمان مشروطه که بازاریهای تهران بست نشستند. از آن روز فکر می کنم نبض تهران توی دست این حرم است. وقتی می روم آنجا، دعاهایی که تهرانیها ک ...
گاهی مثل نسیم، یک اندوه می فرستی و می روی گاهی به خواب می آیی گاهی ... اما رها نمی کنی ...
سیاه مست یک پروژه بود، یک مرام، یک آرمان یک سبک زندگی دوستش داشتم . شنگولیان طور، راه می رفت با اینکه معمولا اشکش هم دم مشکش بود. مزه خون جگر را می شناخت ولی از جام می بیشتر خوشش می آمد. دوستانی داشت هزار مرتبه نازک تر از خودش. من عاشق دوستانش شدم: چه نورهایی داشتند سبزتر از برگ درخت. جشن بی پایان ...
روح گرسنه و تشنه میشه، یکی به سفر و نظر به دریا و نورد کوه رو میاره بابت این گرسنگی و تشنگی، یکی به صحبت با دوستاش و مامانش و اینا، یکیم ممکنه مثل من بره یه کتاب از تو قفسه بکشه بیرون اوریانا فالاچی در نامه به کودکی که هرگز زاده نشد دست و پای روح بشری رو ماساژ میده، بهش آب و نشاط و فلسفه و فرنی مید ...
این که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود را نمی دانم، با ماشین بردندمان بالاهای تهران، توی شرکتشان مهمان وار نازمان را کشیدند، به هر خمیازه مان واکنش عاطفی نشان دادند و به ما آموزش دادند. چهار ساعت با انواع وقفه ها ی بین کلاس و کافه بردن و خود معلم ازمان پذیرایی کردن و ناهار دادن و درد دل شنیدن و....واقعا ...