روزی روزگای دختر چهار ساله ای بود که عاشق شنیدن داستان شب قبل از خواب بود و هر شب و هر شب مادرش رو مجبور میکرد تا دوباره و بی شمار اون داستان رو براش تعریف کنه. علاقه اون دختر چهارساله بعد داستان ه ...
رودخونه به هیچی کار نداره؛ راهش رو میره، دشتِ تشنه رو سبز میکنه و در آخر هم میرسه به دریا. لزومی نداره مدام ...
به پیشنهاد هالی جان کرکرهٔ اینجا رو هم میدم بالا 😅 تا ببینیم در ادامه چطور پیش میره. ...
اگر قطار گذران زمان، من و تو را در ایستگاه های متفاوتی از سرنوشت پیاده کرد، قطار دیگری را سوار شو و پیدایم کن. من در یک کافه قدیمی به انتظارت نشسته ام. پشت سرم یک کتابخ ...
سلام نویسنده! ...