سلام به دوستان وگزیستیِ خوبم 🙂 ابتدا از کسانی که اخیرا به جمعمون پیوستن تشکر میکنم. وگزیست جایی برای وبلاگنویساست، و هر وبلاگنویس جدیدی که بهش اضافه بشه باعث خوشحالیه و انرژی میده بهمون. تقریبا روزی نیست که روی وگزیست کار نکنم و روش آپدیت ندم. ولی بخشی از آپدیتها فنیان و به ظاهر نمیان، […] ...
پیشنوشت: خبر خوب اینه که زهرا دوباره وبلاگ زد ؛) حالا میشه وبلاگ نیستهمتا رو دوباره دنبال کرد. امیدوارم بلاگیفای سرویس خوبی باشه و موندگار بشه. وبلاگ نیستهمتا هم اخیرا به وگزیست اضافه شده و میتونید دنبالش کنید😁 کمرم خیلی بهتر شده. دیگه خونهنشین نیستم. دیروز خوشحال بودم از اینکه دوباره میتونم ...
گاهی هم سختترین کار توی دنیا میشه اینکه جا نزنی، درست وقتیکه توی اوج خستگیای. این شبا هم میگذره. چاییت سرد نشه. ...
من بیش از ده ساله دارم برنامهنویسی میکنم، ولی تا حالا روی هیچ پروژهای مثل وگزیست اینقدر با علاقه کار نکردم. شدهم شبیه به اون معماری که روی هزارجور پروژه مختلف کار کرده که برای خودش نبوده. حالا بعد از مدتها یه زمین خالی برای خودش خریده و داره جزء به جزئش رو طوری طراحی […] ...
خم شدم تا پیپیِ طوطو رو از روی فرش پاک کنم، یهو یه صدای تِق شنیدم و انگار توی کمرم رعدوبرق زد؛ خشکم زد و درد بود که از مرکز کمرم به تمامی نقاط بدنم داشت فوران میکرد! حالا تنها دغدغهام توی زندگی شده این: فردا که از خواب بیدار شدم بتونم کمرمو صاف کنم. […] ...
یکی از جذابیتهای کار کردن روی یه پروژهای که همزمان خودت و دوستانت دارن ازش استفاده میکنن، دیدن آپدیتها و پویایی توسعهی اون پروژهست. امروز دوتا آپدیت جذاب روی وگزیست داشتیم. شما رو نمیدونم، ولی فکر میکنم خودم بیشتر از شما بابت آینده و آپدیتهای وگزیست هیجانزدهم! آپدیتها چی بود؟ قابلیت دن ...
من اصولا شخصی گلهمندی نیستم. خیلی سخت پیش میاد که بخوام از کسی یا چیزی بدگویی کنم، اونم توی جایی مثل وبلاگ که عمومیه. ولی بابت زخمی که من و خیلی از دوستانم از بلاگیکس خوردیم، فکر میکنم ممکنه سالها ازش بد بگم. چیزهایی از بلاگیکس دیدم که باعث شد هربار دوتا شاخ جدید در […] ...
سلام سالار جان اولا بگم خیلی خوشحال شدم که دیدم که برای وگزیست و من نوشتی. توی این روزای تاریک کلا چیزای کمی وجود داره که خوشحالمون کنه و این اتفاقات خیلی قشنگه 🙂 بعد از اون بگم منم دوستت دارم و علیام و پسرم و کسی خیال بد نکنه منم گی نیستم :))) حقیقتش […] ...
احساس میکنم انداختنم توی اردوگاه کار اجباری و ۵۰ سال اونجا ازم کار کشیدن، حالا هم اگه بخوان آزادم کنن دیگه میبینم نای زندگی کردن رو ندارم و دوست دارم بخوابم. سالها فقط بخوابم.دوباره اینشکلی شدم که دیگه خبر نمیخونم. از همهی کانالای خبری لفت دادم. جایی هم کسی چیزی بگه نشنیده میگیرم. آسمون به [ ...
من دیماه بود که بعد سالها دور بودن از وبلاگنویسی دوباره برگشتم به همون وبلاگ دوستداشتنیم توی بیان. برگشتنمم خیلی از سر میل و رغبت نبود؛ آخه نت رو قطع کرده بودن و وبلاگ تنها جایی بود که میشد با بقیه ارتباط گرفت. و مهمتر اینکه تنها جایی بود که میشد خشمت رو برونریزی کنی. […] ...