یکی از مقولههای که میتوان برای تاکید بر اهمیت فرهنگ به آن اشاره کرد، هویت است. «هویت» برخواسته از فرهنگ است؛ در واقع موجودیت هویت یک جامعه به فرهنگ وابسته... ...
در اذهان ما معمولا امر به معروف و نهی از منکر با منکرات اخلاقی گِره خورده است و با شنیدن این لفظ به یاد اوضاع حجاب میافتیم و تاسف میخوریم... ...
دراز کشیده ام روی تخت خوابمم نمیبرد ، فکر و خیال امانم را بریده ، هی این پهلو آن پهلو میشوم گرمم شده ، میخواهم از رخت هایم بزنم بیرون ، میبینم فایده ندارد بلند میشوم ، لباسم را در می آورم و آستین کوتاه میپوشم ، همچنان تلاش میکنم بخوابم ولی فکرم درگیر اوست ، درگیر ماجرای او ، درگیر ماجرای ناخواسته او ...
نویسنده در این ۲۳۰ صفحه در قالب چند جستار به بررسی و نقد «اقتصاد نفتی» پرداخته است. البته به نظر میآید که صرف اقتصاد نفتی هدف نقد ایشان نبوده است... ...
مستکبران طرفدار وهم هستند و با عقل دشمنی دارند. بر خلاف موحد که طرفدار عقل است و به دنبال اقامه کردن عقل است و ضدیت با وهم دارد. چهره نگاری... ...
توی پست پارسالم نوشته بودم «الان وقت گریه کردن نیست. وقت جنگیدنه». موقعی که داشتم مینوشتمش، هیچ منظور خاصی نداشتم؛ و قطعا نمیدونستم که شونزدهسالگی قراره طوری بگذره که مجبور شم بدون اینکه مجالی برای گریه کردن داشته باشم، بجنگم. حتی لحظههایی بود که فکر میکردم قرار نیست تولد هفدهسالگی رو ببینم. و ...
The scars of your love remind me of us They keep me thinking that we almost had it all The scars of your love they leave me breathless I can't help feeling We could've had it all (you're gonna wish you) (Never had met me) Rolling in the deep (tears are gonna fall) You had my heart inside Of your h ...
به هر نحوی اگر از شبکههای اجتماعی و حتی فضای مجازی استفاده میکنید؛ چه مصرف کننده و چه تولید کننده؛ فکر نکنید که در حال تولید و یا استفاده محتوا... ...
هر قدر هم سعی کنی روز خوبی رو شروع کنی و کمتر فکر و خیال به سرت بزنه ، در آخر به شب میرسی، زمانی که از آدمها ، نورها،رنگهاو صداها دوری...فقط خودتی و خودت ، اون وقت تلاشت بی فایده است من فکر میکنم شب هیچ وقت شب رو نمیشه انکار کرد ...افکار تو ذهن رو توی شب نمیشه انکار کرد .. عزیزِ قلبم، شب و روزی ن ...
۱۹ مهر: من باید انجامش میدادم.حالا هر طوری که می خواست بشه. کادوی سبز رنگ با گل های ریز سفیدی که روش چسبونده بودم رو برداشتم،طوسی های کمدم رو به تن کردم و زدم بیرون.هوا تاریک شده بود.مسیر ترسناکی بود ولی مقصدش تو بودی!. هرچی بیشتر نزدیک میشدم می تونستم بیشتر و بهتر از قبل لرزش پاهام که ناشی از هیج ...