من هیچوقت با احساساتم راحت نبودم. و این چیز قابل توجهیه، چون توی سراسر زندگیم آدمی بودم که حس کردن رو دوست داشت اما همیشه درموردش احساس گناه میکرد؛ وقنی جوونتر بودم، تصور میکردم که همیشه باید بیاحساس و سرد باشم و هیچوقت به خودم فرصت ندم تا بتونم ذرهای برای چیزی احساس ضعف کنم، فکر میکردم با این ...
می خواستم از سالگرد ازدواج مان بنویسم و اینکه چطور پنج سال پیش، در اوج گرمای مرداد ماه، با هم زیر یک سقف رفتیم! اما مگر مشغله ها امان می دهند؟... یادش هم که می افتم، خنده ام می گیرد! به قول عزیزی؛ " مگه تاریخ قحط بود که توی اوج گرما عروسی گرفتید؟! " خب، هیچ کسی از سختی های این اتفاق خبردار نشد. حتی ...
هنوزم اولین باری که دیدمت رو به خوبی یادمه. مهم نیست چقدر بگذره، هیچ وقت برقی که تو اون چشم ها دیدم رو فراموش نمیکنم. در اون لحظه چیزی در تیله های سیاهت درخشید که تا ابد من رو بندهٔ نور کرد. منِ شب زدهٔ خوگرفته با تاریکی، نمیدونستم چه چیزی در انتهای این نور به دنبالمه. هیچ کس قبل تو با دیدن این ...
لبه دنیا رو تو انیمیشن Soul دیدم. اونجا برای اینکه جو گادنر بتونه برگرده بهش می گفتن باید صبر کنی لبه دنیا دیده بشه بتونیم برت گردونیم. اما شادمهر میخونه؛ تو به هر راهی بری من ادامه میدمت. دوباره در Soul میبینیم روی لبه دنیا باز سرنوشتش عوض میشه و اونی که قراره باش ادامه بده ول می کنه می ترسه فرار ...
امروز اسم آشنایی رو لابهلای اخبار دیدم و وقتی به صرافت افتادم و خبر رو پیگیری کردم، به عکسش هم رسیدم. میم دیروز رفته زندان و یک سال رو باید توی یکی از بدترین جاهای دنیا سپری کنه. سالها بود هیچ خبری ازش نداشتم و هیچ ارتباطی هم نداشتیم اما یهو یاد اون سالها افتادم. دوستِ دوستم بود و هزاران کیلومتر ...
سلام (برای بار هزارم به خودم میگم بیا و فقط بنویس.) ۱) این هفته خیلی خستهکننده بود. یه گرهی افتاده بود توی کارمون و انگار هر چی بیشتر دنبال راه حل میگشتیم، بدتر جواب میگرفتیم. آخرش تصمیم گرفتیم برگردیم به همون حالت اولی که جواب میداد، همون رو ارائه بدیم تموم بشه بره. به همهی ساعتهای اضافها ...
وقتی فکر میکنم میبینم من یه چیزهای عجیب و غریبی رو تو زندگی پشت سر گذاشتم به قول خواهرم چیا که ما تو زندگی ندیدیم بعد از این بحران لعنتی خونه که از وقتی ازدواج کردم چندین ساله همش تو دادگاه بودیم اخرش هم نشد و چه اتفاقاتی هم بعدش ... بعد از تموم شدن اون خواستم نفس بکشم که قضیه ی عجیب دزدی ... راس ...
برایم نوشت که: «خب من فک میکنم مثل همیشه باشیم بهتره. درست مثل قبل، دوست و هم کلاسی». دنیا روی سرم آوار شد. نبض زندگیام ایستاد. چیزی نتوانستم بگویم، دو-سه دقیقهی بعد نوشتم «باشه.» و از تلگرام خارج شدم. دوباره نوتیفی از دخترک دریافت کردم، سریع پیامش را باز کردم. زندگیام دوباره جریان گرفت و لبخند ...
آیزایا برلین برخی روشنفکران روسیهی عصر شوروی را از نزدیک میشناخت؛ از جمله، دیدارهایی با بوریس پاسترناک داشت و رمان دکتر ژیواگو را پیش از انتشار خوانده بود. او جدا از خاطرات دیدارهایش با پاسترناک، دو یادداشت کوتاه دربارهی تنها رمان این بزرگترین شاعر قرن بیستم روسیه نوشته است برای مطالعهی متن کام ...
این زنهایی که همیشه یه تیکه النگدولنگ دستشونه، یه جور دیگهای قشنگاند. یه چیز جوندار و عمری که باز کردن و بستن نخواد. باهاش بخوابی، بلند شی، بری حمام، خراب نشه. برای جلوی مهمون و مردم نیست، برای دل خودته. یه دونه النگوی نازک مثلاً یا دستبند جمعوجور.بعد این زنه داره با یه نکبتی بچه میخوابونه، ...