... معرفی کتاب صوتی ... خانم حمیده جمالی هنجنی در این کتاب ما را به اوایل دهه ۵۰ شمسی می برد و ماجرایی مرموزی را روایت می کند که منجر به مرگ دختری ۲۶ ساله به نام منیژه حجازی می شود . کتاب بر اساس اتفاقات جلسات دادگاه ، صحبت های وکلا ، شاهدین و اعضای خانواده مقتول و قاتل ، نامه های رد و بدل شده ...
معمولا اهل گفتن این چیزها نیستم. اینجا اولین و شاید آخرین جایی است که به آن اشاره می کنم: دو روز دیگر تولد من است. :) ...
از شش صبح بیدار شدم رفتم مدرسه امتحانمم گرفتم کلاسامو برگزار کردم بعد با ۱۲۰ برگه امتحان بغل برگشتم خونه و نان استاپ تا خود الان صحیح کردم تا ببرم و انقدر دراز نباشه زبونشون دو هفته که درگیر امتحانا بودم و چقدر خستم کرد این دو هفته هم درگیر امتحان بچهها و عروسی سین واقعا بعدش میخوام یک هفته فقطططط ...
یه وعده واویشکا، یه وعده عدس پلو، و اندازه دو سه وعده دلمه تو یخجال آماده گذاشتم برای هفته ی جاری. الان یکشنبه هست و فردا باز باید برم آزمایشگاه. گفتم بیام بنویسم بلکه ذهنم منظم بشه. جمعه ای که گذشت روز سختی بود. صبحش باید میرفتم ازمایشگاه، ظهرش یه میتینگ داشتم که اصلا نمیگم چقدر ازاردهنده بود. بعد ...
روز شلوغی بود مدرسه بچه ها امتحانمو داشتن و خیلی خسته شدم بعد اومدم خونه یوگا رفتم بعدش با میم بیرون و ساعت نه شبم خونه بودم. فردا باید صبح زود پاشم برم مدرسه دوباره امتحان دارن دلم میخواد واقعا از این شرایط درام. کتاب معجزه شکرگزاری و خیلی تعریفشو شنیدم ولی تا حالا نه کامل خوندمش نه انجام دادم تمری ...
تهیه شده در گروه تحقیقاتی شادی جدیدوقتی نمیدونید باید چیکار کنید، این کار رو امتحان کنید.به نتیجهی نهایی فکر نکنید.در عوض، فقط به قدم بعدی فکر کنید و ببینید برداشتن این قدم چه حسی به شما میده.وقتی که این حس خوب رو پیدا کردید، میفهمید که مسیر درست رو پیدا کردید.گاهی وقتا، تمرکز روی نتیجهی تصمیم ...
از ته قلبم خوشحالم این ماه لعنتی داره تموم میشه چقدر ماه سنگین و عجیبی بود چقدر توی هر روزش حالم بد بود و گریه کردم..چقدر تحقیر شدم چقدر دعوا کردم.. چقدر برای انفاقای دورم خوشحال نشدم! چقدر حرص خوردم چقدر سر درد و چشم درد داشتم..چقدر حقمو خوردن.. چقدر زور شنیدم.. چقدر بهم ریختم.. چقدر به زور خودمو ک ...
چند باری داخل آسانسور دیده بودمش و بینمان سلام و علیکی و لبخندی رد و بدل شده بود و دیگه هیچی و می دانستم که واحد مجاور ما را تازه خریداری و بازسازی کردند. تازه که می گم منظورم اوایل تابستان هست . امروز که دیدمش گرمتر سلام کرد و وقتی رسیدیم بالا یک دفعه ای بی مقدمه گفت : شوهرم نیست چند دقیقه وقت ...
دیگر سعی نمی کنم ادبی بنویسم. همینطور که هست، خوب است. فردا صبح باید زود بیدار شوم، حمام کنم، ماشینمان را روشن کنم و بروم شهری دیگر. از سرپایینی ها و سربالایی ها بگذرم، از روی جادّه های آسفالت نشده، جایی در کنار درخت ها ماشینم را پارک کنم، گوشی ام را جا بگذارم، از میان بچه هایی که سال دیگر نمی بینمش ...
هر کدام از ما برحسب تواناییمان به نحوی با جهان خارج ارتباط برقرار میکنیم. شخصی مجذوب نواها میشود، فردی دیگر مجنون رقص طعمها بر زبانش، یکی دیگر قوۀ لامسه برایش اصلیترین راه ارتباطی است و دیگری پیرو درخشش رنگِ رخساره. در این بین هم هستند کسانی که شامهشان آنها را به جهان خارج وصل میکند. […] ...