دروغ سیزده فقط دوسِت دارمهات :) ...
برافراشتن پرچم LGBT+ در مدارس ایالت یوتا بطور کامل ممنوع اعلام شد. ...
سطح انرژیتو بالا نگه دار... ...
انقد ناراحتم از دستش دلم داره میترکه بم یه نظر خواهی کردن یهویی اون خواهرش پرید وسط گفت مگه دست فاطمه اس دست مهدی جانمه... منم خندیدم گفتم آره دست مهدی هستش بله وقتی زنت رو خرد میکنی همین میشه البته مهدی ناراحت نیست خوشحاله از این بابت که آدم حسابش کردن ...
خونه همسایمون یه بوته بزرگ گل دارن نمی دونم اسمش چیه وقتی باد بیاد، گلهای این کنده میشه میاد تو حیاطمون منم اینارودلم نمی یومد همراه آشغال های تو حیاط بریزم دور جمع کردم و گذاشتم لای کتاب خشک شدن و نتیجش شده این دلبر 😍 باید لای کتابی بذاری که سنگین باش ینی زیاد صفحه داشته باش من گذاشتم لای مفاتیح. ه ...
دیروز روز شلوغی بود. صبح با مهمون اومدن شروع شد و تعارف زدیم نهار موندن. عصر دوباره مهمون اومد و تعارف زدیم باز موندن شام: ))) بعد باز هم مهمون اومد. قیافه همه اعضای خانواده دیدنی بود. همهمون توی یک حالت بهت و پارگی بودیم. نگاه مامانم میکردم، چشم تو چشم میشدیم خندهنون میگیرفت، نگاه خواهرم میکردم ...
رو به آسمون و روی یه زیر انداز حصیری و در حالی که از چهار طرفم صدای خنده و رقص میاد، خوابیدم و نگاهم به دور ترین نقطه آسمونه. دارم به ضرر مالی که به خاطر تو خوردم فکر میکنم. حرص میخورم، عصبانی ام و در واقع نمیدونم یقه کی رو بگیرم! به هیچ جا دستم نمیرسه جز خودم. خودم و حماقت های خودم. و دارم قانع م ...
من که همیشه، در همه کارها از همه جهان عقب هستم، نشستهام آخر تعطیلاتی عکسهای سال قبل رو مرتب میکنم و هی یاد خودم میارم که چه کارها کردم و چه ها گذشت. فروردین اولین سابقه بیمه برام رد شد. بهترین سفر امسال، همون صبح تا ظهر اردیبهشتی بود که با بابا و خواهرم رفتیم ده و در سبز و آبی خالص اونجا غرق شدیم. ...
یه کم درهم برهم براتون بنویسم، ممکنه توی روزهای آتی هم باز همینجوری درهم برهم بنویسم... ۱-سرترالین عزیزم دست بوست هستم، بخاطر اینکه هر چقدر بیشتر میخورمت، بیشتر همه چیز به هیچ جام نیست و واقعا چقدر نیاز دارم که هیچ چی به هیچ جام نباشه ، حس میکنم یه آدم آهنی هستم که طبق یه سری دیتاهایی که بهم داده م ...
نشستهام اینجا پای غروب آفتاب. کمی از هیاهوی جمع فاصله گرفتم تا زمزمهی زمین را بر گهوارهی خورشید بشنوم. به خودم نگاه میکنم؛ به افکاری که پیش از بهار، دمِ آفتابِ زمستان پهن کرده بودم تا از سنگینیشان کاسته بشود و به بهار نکشد، به جسمی که دوست دارم یک روز از بالا به آن نگاه کنم تا حقیقتِ بودنش را بد ...