۱۵ روز اول فروردین هم به سرعت گذشت تقریبا تمام روزهای تعطیل عید رو بیکار بودم و همش تو خونه به بخور و بخواب و گشت و گذار گذشت چند بار خواستم بیام بنویسم از حال خوب و بدم ولی فرصت نشد و قرعه افتاد به امشب و دوباره ازون شبای آخر ، اگه بگم حالم خوبه دروغ گفتم حالم از جنس همون غروبای ۱۳ سالهای پیشه که غ ...
من درسی که از بچه ها گرفتم در لحظه زندگی کردن هست.. اونا از همین الان با تمام وجود لذت می برن، ساعتها با یه وسیله پیش پا افتاده بازی می کنن بچه ها واقعا قدرتمندن.. کارهایی انجام می دن که کار هر کسی نیست... میدونی ما هم روزی بچه بودیم وصاحب همچین قدرتی ولی الان چه به ما گذشته که اینجوری شدیم؟ اینقدر ...
فردا که بیدار شدی، احتمالا از من خبری نیست. شاید زود خبردار شوی، شاید یک هفته بعد وقتی که کار داشتی خبردار شوی. اما مطمئن باش فردا که بیدار شدی از من خبری نیست. از این من. این خنده ها، این دوست داشتن ها، این صداهای بلند سکوتِ دردناکی که شب ها هیچکس از آن با خبر نبود! میخواهم بروم، به جایی که هیچکس ن ...
دیشب داشتم خل میشدم. تصمیمی که به نظر خودم درست بود رو میخواستم بگیرم، تصمیمی که مدتها بود بهش فکر میکردم و جرئت انجام دادنش رو نداشتم و فقط وقت میگذروندم. دیشب برام آسون نبود، مخصوصاً این که هیچ کدوم از دوستامم کنارم نبود و نتونستم پیداشون کنم. در نهایت خوابیدم و صبح مصمم بیدار شدم. گاهی عقب کشید ...
تو خیابون دیدیمش و بعد از سلام و حال و احوال پرسی بهش میگم: آقات میگه سالی سه چهار بار میری کربلا میگه: آره اگر قبول کنن میگم: بابا نورچشمی! چرا قبول نکنن؟ حالا چرا انقدر زیاد میری؟ تور داری؟ میگه: نه میطلبن دیگه میگم: میطلبن و فکر میکنی قبولت نمیکنن؟ هیچی نمیگه با خودم گفتم این که راه پاش باز شده و ...
زهرا، امیر رو آورد گفت باید پوشکش عوض بشه.. ما دوتا یه نگاه بهم کردیم _صبر کن من این چنتا بشقاب رو آبکشی کنم شاید تا اون موقع خواهرم بیدار بش خواب بود دلم نیومد صداش کن.. بعد از شستن ظرف ها بیدار نشد ما هم مجبوری عوضش کردیم زهرا بردش شست من حوله بدست آماده واسته بودم.. امیررو آوردم داخل یه اتاق دیگه ...
در آن لحظه، رفتارها ثابت کرده بودند که حرفها اهمیتی ندارند... ...
دیروز دختر خالم زنگ زد بیا بریم بیرون بگردیم.. چقد خوش گذشت انقد که وقتی برگشتم خونه نیشم بسته نمیشد... این چند مدت بعد عید فطر همه دور همی دارن..هر روز خونه یکی از خاله هامن...با پسر خاله و دختر خاله و زن و بچه هاشون مهمونی های بزرگ مثل قدیما...نینبون و بزن و بکوب بخند .. من چندساله این دور همی ها ...
نمیدونم چقدر درسته اما قرار شد عقب نکشم. من به سختی میتونم از خودم مراقبت کنم. خاطرات زیادی دارم که وقتی سنم کمتر از ۷ بود حتی، مورد تهاجم ، تمسخر و بدرفتاری دیگران قرار میگرفتم. هیچکس دلش واسم نمیسوخت. هیچکس یادش نبود من عروسک نیستم و هیچکس اون بدرفتاری رو تموم نمیکرد. عذاب اون لحظات باعث شده بود ت ...
راجبه مدیر بخش روابط عمومیه که یه زن 35 ساله اس به تازگی با دوس پسرش کات میکنه و عروسی اخرین دوست مجردش هم نزدیکه . قراره که تو عروسی دوست پسرشو ببره به دوستاش نشون بده . ولی این مشکل به وجود اومده اون نمیخاد دوستاش متوجه این موضوع بشن برا همین وقتی تو رستورانی که همیشه بعد از کار اونجا غذا و نوشید ...