ناتینگ کَن خوشال می ...
کوهنوردی هفته قبل بیشتر "شالاپ شلوپ آب بازی" بود و کوهنوردی واقعی را این هفته شروع کردم و با افتخار باید بگویم مسیری را که پارسال در دو ساعت و چهل و پنج دقیقه می رفتم و برمی گشتم در دو ساعت و نیم تمام کردم و خسته و لهیده داشتم به آخرهای کوه می رسیدم که جمعیت زیادی را دیدم که داشتند قله را نگاه می کر ...
بر اساس پژوهشی که در سال ۲۰۲۲ در مجله معتبر *Journal of Affective Disorders* منتشر شد، داروهای ضدافسردگی بهویژه مهارکنندههای بازجذب سروتونین (SSRIs)، نهتنها در بهبود علائم افسردگی مؤثر هستند، بلکه میتوانند به بهبود کارکردهای شناختی مانند تمرکز و حافظه نیز کمک کنند. این تأثیرات به دلیل تنظیم تعاد ...
احساس خفگی میکنم. پاستا درست کردم مامانم گفت پنجره باز نکن. اون همیشه سردشه. بیشتر از اینکه سردش باشه ازش ما میترسه. این شامل همه پنجره های خونه میشه خنیاگر اون قسمت نباشه باز هم میگه سرده ها. همین الان بعد از حمام میخواست بره بیرون و حالا میگه سرده پنجره باز نکن. از اون طرف تمام پنجره های واحد ها ...
هر بار میخوام چمدونم رو ببندم برای رفتن به مسافرت، با خودم میگم صوفی بیابون که نمیخوای بری، اونجایی که میخوای بری، همه چیز هست، نهایت چیزی هم نبردی همونجا میخری، قول بده ۱۱ جفت کفش و ۱۸ تا کیف با خودت نمیبری و یهو موقع چمدون بستن به خودم میام، می بینم آباژور روی میز تحریرم رو هم دارم هول میدم تو چمد ...
سه هفته از سال ۱۴۰۴ گذشت و میشه گفت برنامههای چالش دوازده برای بهار رو شروع نکردم. البته خیلی کارهای هیجانانگیز جالبی انجام دادم ولی از شنبه رسما باید خیلی فشرده برنامههای سال جدید رو شروع کنم. امسال عید کنار پدر و مادرم بودم، چند […] ...
میخوام یه خاطرهای تعریف کنم. امشب خیلی اتفاقی و یهویی یادش افتادم. زمانی که همه دوستام کنکور سراسری شرکت کردن و قبول شدن دانشگاه، منم قبول شده بودم، از خیلیا هم رتبهام بهتر بود، ولی میخواستم بمونم پشت کنکور و تغییر رشته بدم. اونجا اکثر دوستام بهم پز میدادن! خودشون رو میگرفتن! تو قیافه بودن و... من ...
سریال داستان زندگی دوتا برادره که یکیشون اوتیسم داره . والدینشون چندسالی هست که مردن و هیروتو برادر بزرگتر که سالم هست ، از دانشگاه توکیو انصراف میده و کارمند شهرداری میشه و از برادرش مراقبت میکنه . میچیکو نقاشه و با سازمان ها یا انتشاراتی ها همکاری غیرمستقیم داره . اون تو یه مرکز مخصوص اوتیسمی ...
چن ماهی خودمو کنترل کردم که پروفایل و اکانت های الف و چک نکنم. بلاکشون کرده بودم. اما امروز تلگرامشو چک کردم. عکس جدید گذاشته بود. عضلاتش بیشتر شده بود. دروغ چرا؟ دلم رفت. قلبم بهش عادت کرده بود. رابطمون قدری طولانی بود که خطوط چهره و بدنش رو هم حفظ باشم. خندهاش و اداهاشو، صداشو، حتی اخلاقیات رو مخ ...
امروز بعدازظهر، بارانِ مهربانِ فروردین، مثلِ کودکی بازیگوش، شیشههای پنجرهٔ زیرشیروانی را میکوبید و میخواست وارد شود… هوا پر بود از بوی نمِ باران؛ عطری که گویی از ترکیبِ اشکهای شادِ ابرها، رازهای قدیمیِ الوارهای چوبیِ سقف، و عطرِ گلهای خشک شدهٔ بین صفحاتِ کتابهای درسی ساخته شده بود! من، آنهٔ هم ...