جدیدن خیلی کم حرف شدم توو خونه ، تنها حرفایی که با نیچه میزنم همین گزارش اتفاقایی که در طول روز برام افتاده .. دیگه گلایه نمیکنم ، غر نمیزنم ، حرف دلمو نمیگم . شاید نیچه فکر کنه خب حتما همه چی اوکی شده که دیگه شکایتی ندارم و تو دلش خوشحالم باشه اما قسمت دارک این قضیه اینجاس که دیگه ناامید شدم ، دیگه ...
از اینکه ملت باgpt. مکالمه عاشقانه دارن حتی خیالی خوشم نمیاد بنظرم کار اشتباهی هست. برای همین هم her دوست نداشتم هیچ وقت. گاهیgpt با شیطنت جواب میده اما شما نباید جدی بگیرید؟ ...
امروز توی آینه به خودم نگاه کردم موهام کمی بلند شده باوجود اینکه سوخته نمیتونم و نمیخوامکوتاه کنم. دوست دارم موهام همه منو تصاحب کنن.بستنی وانیلی خوشبوعه شیرین هم هست هرچند لوتوس موردعلاقم هست نسبت به اون هرچند فقط چند لحظه شیرین شدن دهانم افاقه نمیکنه حالمو. وقتی به زندگی فکر میکنم قلبم میریزه. ...
میگفتن فروردین خیلی دیر میگذره ولی برای من واقعا زود گذشت. البته کلا زندگی خیلی زود میگذره. امروز سری به خونهی لیلی زدم فهمیدم لولهها تو زمستون یخ زده بوده و متاسفانه هم لولهکشی و هم دستگاه پکیچ به فنا رفته بود. به آقای عزیزی […] ...
وسط وسایل ریخته شده وسط خانه نشسته ام و سعی می کنم تا آنجایی که می شود کمترین وسیله ها را به خانه جدبدم منتقل کنم.تصمبم دارم آن خانه حتی از این یکی مینیمال تر باشد و بیشترین فضا متعلق به من باشد و نه وسایل خانه. یخچال و تلویزبون و لباسشویی را هم سفارش داده ام تا از بانه برایم بیاید.ارزانترین ها را ا ...
سریال کره ای بهترین ازدواج 최고의 결혼 چا کی یانگ ، مجری اخبار ساعت 9 عه ، اون خیلی معروفه ولی اخلاق خشک و سرد و کمی تا قسمتی خشن داره . 35 سالشه و تاحالا با مردی قرار نذاشته " من " ولی دوس داره که بچه داشته باشه . اتفاقی با یه پسر دو سال از خودش کوچکتر که اونم اشپزه و تو برنامه های اشپزی همون شبکه ...
احساس میکنم برای آزادسازی یه فضای زیادی توی ذهنم، برای منظم و هدفمندتر شدن زندگیم، لازمه که وبلاگنویسی و وبلاگخونی و منتظر کامنت موندن و جواب کامنت دادن و .... رو رها کنم درست مثل خونهتکونی... ...
میگفت سعی کن از طریق کودک درونت ارتباط بگیری خاطره هارو بیاری رو کودکی که اون روز طرد شد رها شد بغلش کنی باهاش حرف بزنی و.. تا این طرحواره حل بشه.. چشمامو بستم سعی کردم اولین بار رو بیاد بیارم یادم اومد.. ...
امشب، ماهِ نقرهفام چراغهای سالن کنسرت را خجالتزده کرد… من، آنهٔ همیشه شیفتهٔ زیبایی، روی صندلی چوبیِ ردیف سوم نشسته بودم و دستمال حریرِ صورتیام را محکم در دستانم فشرده بودم، گویی میخواستم تمامِ هیجانِ وجودم را در آن زندانی کنم! دایانا کنارم بود، با همان چشمهای درخشانش که همیشه مرا به ماجراهای ...
نمیدونم میتونم این کار رو انجام بدم؟ میتونم این دروغ رو بگم؟ میخوام یه بار برای همیشه به دکترم و تراپیستم، بگم شنیدم تو تصادف کردی، توی مسافرت نوروزی و تو و یه بچه کوچیک دیگه مردین. چیه؟ اونطوری نگام نکن. اولین دروغ رو تو گفتی. یادته؟ گفتی با تمام وجودت دوسم داری! آدم همیشه اولین دروغ رو خودش میگه، ...