بذار خودم باشم حتی اگه راهی که میرم از نگاه دیگران، سراسر خطاست من عوض شدم… نه یک شبه، نه از روی لج بازی، بلکه ذره ذره، با هر فکر، با هر دردی، با هر سوال بی جواب! من اون آدمِ پارسال نیستم؛ اون نگاه ساده، اون باور های آماده، دیگه توی من جا نمی شن می دونم کاری که می کنم، انتخابی که کردم، از دی ...
این چند روز خانه نبودم. درگیر بودم، باید حضوری دکتر میرفتم. اضطرابم را حس میکردم بالا رفتهاست. خانواده هم با یکی از تصمیمات من مخالف است و رسماً اعلام مخالفت کردهاند. من هم رسماً اعلام کردم که ممنون میشوم در این تصمیمم دخالتی نکنند = )) گفتم جدی نمیخواهم چیزی راجع به این موضوع بشنوم. تصمیمم را ...
به اطلاع علاقهمندان به مباحث نقد ادبی و ادبیات داستانی میرساند، حسین پاینده از هفتهی سوم خرداد ۱۴۰۴ دو کارگاه برگزار خواهد کرد. ش رح محتوای این کارگاهها را میتوانید در ادامه بخوانید. ۱. اطلاعیهی «کارگاه نقد ادبی روانکاوانه (۱)» هدف از برگزاری این کارگاه، معرفی نظریهی روانکاوی، بهویژه در حو ...
بزرگترین اشتباه زندگیم که وقتی یادم میاد از خودم حالم بهم میخوره حتی بعد این همه سال اگه یه درصد اینجا رو میخونی دیگه نخون چون من دوست ندارم یه مادر فلان مطالبمو دنبال کنه. بخدا خودش میدونه کیو میگم بقیه به خودشون نگیرن. خیلی باید Jنده.پررو باشی... ...
شما هم حسش میکنید که زمان خیلی داره دیر میگذره؟ حس میکنم خورشید و ماه دستکاری شدن؟ شایدم جادو شدن و اصلا حرکت نمیکنن. شایدم عذاب بعدیه.زندگی خودش یه عذابه و اینجوری دارن سخت ترش میکنن. ...
نهنگ یه فیلم عجیب بود! یه فیلم متفاوت درام، روانشناختی از دارن آرونوفسکی که تا مدتها بعد از دیدنش ذهنم درگیرش بود. این فیلم داستان جالب و متفاوتی داشت، داستان انتقامی که ما آدمها بعد از اشتباهات بزرگ زندگیمون از خودمون میگیریم تا وجدانمون آروم بگیره! پیشنهاد میکنم وقت بذارید و تماشاش کنید. خلاصه د ...
دوستان چه خبرا؟ اوضاع چطوره؟ ...
1. توی یک جلسه چرت و پرت و البته مهم تقدیر چنان کرد که پروین پایین تر از صندلی من بنشیند.چیزی که برای ملکه مایه ننگ و رسوایی است.اما،مجبور شد.چرا؟زیرا کنار صندلی خانم که در بالای مجلس نشسته بود،یهو یک همکاری نشست که دشمن خونی اژدهاست.اژدها دیوانه شد و دستور داد دو تاصندلی بیاورند و بگذارند تنها جایی ...
هوا رو به تاریکی میرفت. دستان یخ زدهاش را بهم مالید. خودش را با پالتوی بیرنگ و روی خاکستریش پوشاند. پک محکمی به سیگار زد که چاله های دو طرف چهرهاش نمایان شد. ته ماندهی دودی که نتوانسته بود خود را به حفره ریه برساند از اتاقک دهان به بیرون پراکنده شد. سرفه امانش را برید. دستی به موهای کوتاه سپیدش ...
قصهها کجا رفتهاند؟ چرا آدمها دیگر قصهای برای تعریف کردن ندارند؟ زندگی آنقدر روی دور تند افتاده که دیگر هیچ قصهای از خلال لحظهها و تجربهها، متولد نمیشود. بعد از سالها دارم دوباره رمان «ملکوت» را میخوانم و جملههایش هنوز بوی جادو میدهند و آدمهایش هر کدام قصهای دارند. همین که فرصتی پیش م ...