زندگى در دنیاى امروز زندگى در مدرسۀ اراده است؛ و سعادت و شقاوت هر انسانى به ارادۀ همان انسان رقم می خورد. اگر بخواهید عزیز و سربلند باشید، باید از... ...
خاکستری عزیزم، از این به بعد برای عنوان نامه هایی که برات می نویسم، کلماتی که مربوط به حال و روزی که دارم رو برات می نویسم. این کلمات این روزها هستند. امروز امتحان داشتم ولی به خاطر گرد و غبار لغو شد. حالا فردا امتحانه فعلا می خونیم و وقتمون یکم بیشتر تلف میشه تا فردا فیزیولوژی رو شروع کنم. حتما از ...
ما عادت کردهایم مشکل را بیرون از خودمان ببینیم. فکر میکنیم اگر آنکه کنارش زندگی میکنیم، کمی مهربانتر بود، اگر رئیسمان منصفتر بود، اگر خانوادهمان درک بیشتری داشتند، حالِ زندگیمان بهتر میشد. فکر میکنیم با حذف و جایگزینی آدمها، حال دلمان عوض میشود. اما واقعیت این است که هیچکس تا وقتی خودش ...
روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداری گوشهٔ چشمِ رضایی به منت باز نشداین چنین عزت صاحبنظران میداری نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغهمه را نعرهزنان جامهدران میداری چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغسر چرا بر من دلخسته گران میداری؟ گوهر جامجم از کان ج ...
ساعت ۷ و نیم است و من در پارک نشستهام. علیرضا قربانی میخواند: خندههای تو مرا باز این فاصله کشت ... این آهنگش را بسیار دوست دارم. تنها در پارک نشستهام پس با خیال راحت آهنگ را روی تکرار میگذارم و بلند بلند همراهش میخوانم. محاسباتم برای رسیدن به مطب دکتر اشتباه در آمده است. زودتر از موعد رسیدهام ...
چندی پیش آیت الله العظمی جوادی آملی حفظهالله سفری تبلیغی به عتبات مقدسه عراق داشتند، در این سفر تعامل ایشان با حوزه علمیه نجف اشرف ویژه بود و میتوان رفتارهای... ...
۴ سال تلاش کردم تا نرسم ب این نقطه ای که بگم دیگه نمیشه. دیگه توان ندارم. هر چی داد میزنم که دیگه توان ندارم، صدام شنیداری نداره. شایدم چون داد هام توی چشمامه. نه صدایی از گلوم.انسانی از نسلی خسته، وابسته و معتاد به گوشی توی دست، دور از ارزوهاش، تلاش های بی نتیجه، خستگی هایی که بین راه تصور میکنه ش ...
میترسیدم بری... جمله ای بود که امروز چ بهم گفت. باید بگم به دلم نشست. ظاهرا تو نگه داشتن آدمای رهگذر هم توانمندی حداقلیای دارم. آدمی که به ترک شدن عادت داره، آدمی که تنها رابطش با الفی بود که اونقد بد کرد بهش که مجبور شد خودش رابطه رو تموم کنه، آدمی که با بای درگیر بود که داستان پیچیده و مخربی واس ...
قبل از عزیمت به سوی این خانه جدید برای سارا قسم خوردم که دست از عادت بازکردن در به روی هر کسی که زنگ در خانه را می زند، بردارم و تا مطمئن نشده ام چه کسی پشت در است در را برای کسی باز نکنم.بعد با خودم فکر کردم در خانه جدید از شر زنگ خوردن در خانه و ایجاد استرس همراه آن خلاص خواهم شد.زیرا آپارتمان است ...
مغرور از خلق برهوتی که روزی یک باغ سبز بود... ...