بهم میگفت تو از اونایی هستی که نمیتونن قورباغههاشون رو اول از همه قورت بدن. میخواستم بهش بگم تو هیچوقت نتونستی منو درست بشناسی. ولی نمیدونم. شاید هم این منم که هیچوقت نتونستم خودم رو درست بشناسم. بعد از دو ساعت تموم بحث و دعوا آخرش به این نتیجه رسیدیم که قرار نیست قرارداد رو بفرسته. ولی کی می ...
رادیو تراژدی: داود روستایی ساکن تهران بود و میدانست شهرنو کجاست. خوب خبر داشت که عکسبرداری و فیلمبرداری از شهر نو ممنوع است و هیچ راهی نیست تا رضایت شهربانی به انجام این کار جلب شود… Radi ...
داود روستایی ساکن تهران بود و میدانست شهرنو کجاست. خوب خبر داشت که عکسبرداری و فیلمبرداری از شهر نو ممنوع است و هیچ راهی نیست تا رضایت شهربانی به انجام این کار جلب شود…Radiotragedy.com ...
خسته ام از بی عملی! از تنبلی! چند روز و. شبه که بیخیال درس و کتاب و دفترم! چرا نمیخوام بفهمم همزمان نمیشه همه غلطی کرد!؟ باشگاه، زبان، بچه دوساله، سرکار، کنکور ارشد،خونه تمیز مثل اینه،کتابخونه، خیاطی، مطالعه ازاد...! مگه یه روز چند ساعته؟! مگر چندتا کار تو چند ساعتی که کیان خوابه میشه انجام داد؟! چر ...
امان از این مغز! موقعی که ازش ایده میخوام مثل تنبل درختی نگام میکنه و یه چیزی توی دهنش داره میجوه.انگار نه انگار همین مغز بود که دیشب موقع خواب با چشمای ترکترک وادارم کرد اون ایده نابش رو بنویسم.خب لامصب من نمیتونم چند روز بشینم تا تو شب و نصفهشبی خلاقیتت گل کنه!من نیاز دارم هر لحظه که بخوام ب ...
قطعا خیلی هامون در طول عمرمون از اطرافیان حرف هایی شنیدیم که دلمون شکست💔 به معنای واقعی شکست ها وغم سنگینی روی دلمون به جا گذاشت، شاید هم تبدیل شده باشه به یه ترومای کهنه ولی شفای دلت از جایی شروع میشه که ببخشی باید بتونی سررشته انرژی منفی به قلبت رو قطع کنی وانجا احساس سبکی و راحتی داری منم مثل بقی ...
تابستان همیشه با آفتاب سوزان و داغ بیامانش شناخته میشود؛ فصلی که همهچیز را به گرما میسپارد. اما درست در همان روزهایی که خورشید بیرحمانه میتابد، باران بیموقعی میبارد که انگار برای شستن داغ دلها آمده است. بارانی که نه تنها کوچهها و دیوارهای قدیمی شهر را خیس میکند، بلکه یادهای پنهان و فراموش ...
خیلی یهویی وسایلمون رو جمع کردیم که همراه همسر بریم جزیره...نه به صورت دائمی ..واسه اینکه با محیطش آشنا شم یکم خونه رو مرتب کنیم ...وسایل رو جمع جور... یه کوچولو دلهره دارم... دلهره ای مثل اولین روز کاری اولین روز که میری خوابگاه اولین روز مهمونی خانواده شوهر.. + بقول مهران مدیری ما پوستمون کنده شد ...
ماه دوم تابستان است؛ فصلی که قرار بود همهچیز داغ باشد، حتی دلها. اما امروز آسمان انگار دلش گرفته و طاقت سکوتش را ندارد. ابرها مثل بغضی پنهان، ناگهان سر باز کردهاند و باران بیهوا روی کوچههای داغ میبارد. زمین داغ، بوی باران را در خود میبلعد و عطر خاک خیس همهجا را پر میکند. رهگذران، زیر این با ...
صبحهای زود كه میروم درمانگاه، بعد از صبحبهخیر و احوالپرسی، دومين حرف مهمی كه به دستيارم میزنم اين است كه خيلی خوابم میآید. او هم میخندد و تا حد توانش همذاتپنداری میكند. ولی خب، میدانم كه تمامش يك تلاشِ شايستهء تقدير است و در آن جمعِ دونفره، تنها كسی كه حقيقتا از بیخوابی رنج میبرد، منم. ...