راستش هی آمدیم بنویسیم، دیدیم اتفاق خاصی نیفتاده، ننوشتیم. ...
گاهی برای رهایی از حس های منفی که سراغم میاد، فکرایی به سرم میزنه که باورم نمیشه من دارم به این چیزا حتی فکر میکنم! دلم گاهی میخواد بد باشم! خیلی بد... میخوام نشون بدم میتونم! میتونم بچزونم! جوری که بسوزونم تا مغز استخون! افکارم برای رهایی از احساساتم دارن کم کم کنترلم میکنند بهم جهت میدن، حتی جهت م ...
دلم برای زن همسایه میسوزه! زمانی که ۲۵ سالش بوده همسرش مریض میشه و فوت میکنه و با دوتا بچه میمونه! با سبزی پاک کردن اموراتشونو به سختی میگذرونده! بچه ها بزرگ میشن و ازدواج میکنند! حالا مامان دیگه اون دختر جوون داغ دیده نیست! ۵۴ سالشه، تنها خونه ای که از همسرش براشون مونده و ارزش چندانی نداشته میفروش ...
فردا ان شاء الله قراره نذری هامون بپزم داستان از اونجا شروع شده که : بابا تو کارخونه آسیب جدی می بینه طوری که پزشک ها ناامید شدن و گفتن باید پای پدرم قطع بشه مادرم نذر می کنه شوهرش خوب بشه نذری بده و وقتی خوب شد بیاد امام رضا... وخب پدرمن با چنتا عمل سخت خوب میشه و سالها بعد میریم مشهد.. و از اون سا ...
شش ماه از ۲۷ سالگی ام گذشته؛ فکر میکنم ۶ ماه پیش رو با سرعت خیلی بیشتری بگذرد و وقتی چشم باز کنم و به خودم بیایم بی هوا به ۲۸ سالگی رسیده باشم ... راستی هنوز هم دریا نرفته ام ؛ اصلا هیچ تصوری درموردش ندارم .. تا حالا هیچ وقت شمال نرفته ام ؛ بوی جنگل را حس نکرده ام ؛ توی غروب به تماشای موج دریا نرفته ...
مامان دلم برای همه چیز تنگ شده،برای همون روزای به ظاهر تکراری،روزی نیست که دلتنگت نباشم ولی غمم رو پنهان میکنم،با هر چیزی سعی میکنم فکرم رو مشغول کنم چه درس خوندن باشه چه سریال دیدن ولی همشون موقتین،وقتی رفتی من خیلی تنها شدم،چقدر روزای خوبی بود چرا باید هر روز و هر روز گذشته رو به خاطر بیارم،و از د ...
چهار ساعت است آب رفته است.قبل از آن دوساعت برق رفته بود و من منتظر بودم برق بیاید تا برای خودم چای دم کنم.برق که آمد.آب رفت.در نتیجه رویای من برای دم کردن چای به سرنوشت باقی رویاها پیوست و من الان شش ساعت است تشنه هستم.تا قبل از اینکه دقیقا دو ساعت از قطعی آب بگذرد امیدوار بودم آب بیاید و چون نیامد ...
میخوام یه خاطره در این مورد که چرا من تفریح دوست ندارم تعریف کنم! من سه تا دایی دارم، که کوچیکترینش همیشه دلش میخواست که بهم خوش بگذره. یکم مهربونتر بود! یا به اصطلاح خودم یکم زنده تر بود! حالا چرا از بود استفاده میکنم؟ هنوزم هستن، ولی اون صفات رو خبر ندارم دیگه... بگذریم... یه روز که من 10-11 سالم ...
همه ما نفهم از دنیا خواهیم رفت؛نمیفهمیم چرا زندگی ما با زندگی دیگری باید آنقدر فرق داشته باشد.نمیفهمیم چرا با این همه مشکل باز هم عدهای تن به ازدواج و آوردن بچه به این دنیای سیاه میدهند.نمیفهمیم چرا کودکی بیگناه میمیرد ولی مردی فاسد تا ۱۰۰ سال عمر میکند.نمیفهمیم چرا با وجود این همه آب رو ...
"از اینجا یه راست میری یامی لند و یه بستنی با تمام تزئیناتش میخری و میخوری بعد میری خونه" من، توی خیابون رو به روی یامی لند واستادم و دارم بهش نگاه میکنم در حالی که این حرف خانم دکتر هی تو سرم میپیچه. یهو صدام میزنه میگه چرا نمیری؟ برمیگردم ببینم یعنی داره نگام میکنه؟ نه امکان نداره از طبقه 300 ام م ...